انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 698 100 1

fling

تلفظ fling
تلفظ fling به آمریکایی/ˈflɪŋ/ تلفظ fling به انگلیسی/flɪŋ/

معنی: پرتاب، جفتک پرانی، انداختن، افکندن، بیرون دادن، پراندن، پرت کردن، روانه ساختن
معانی دیگر: (با شدت) انداختن، پرتاب کردن، (ناگهان یا با شدت) - شدن، - کردن، (شدیدا) دستخوش کردن یا شدن، (ناگهان یا با شدت دست یا پا یا سر خود را) تکان دادن، جنبیدن، جنباندن، (با شدت و حرارت) اقدام کردن، (با شتاب) انجام دادن، کنار گذاشتن، (معمولا با: out) لگد پراندن (اسب و غیره)، افکنش، دوران خوشگذرانی (عیاشی یا خوشی)، رقص تند، رقص شاد، عشق بازی کوتاه مدت، شیدایی زودگذر

بررسی کلمه fling

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: flings, flinging, flung
(1) تعریف: to throw violently or forcefully; hurl.
مترادف: heave, hurl, sling
مشابه: cast, catapult, chuck, dash, hurtle, launch, pitch, propel, throw, toss

- The mob flung rocks at the government soldiers.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سربازان سربازان دولتی سنگ را پرتاب کردند.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to engage (oneself) forcefully or energetically.
مترادف: launch, throw
مشابه: engage, immerse, pitch into, plunge

- She flung herself into the project.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او خودش را به پروژه متفرق کرد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to move or send forcefully or abruptly; cast.
مترادف: cast, throw
مشابه: catapult, heave, hurl, lash, launch, pitch, send

- The bus was getting crowded, and he flung himself into the empty seat.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اتوبوس شلوغ شد و خودش را به صندلی خالی فرو ریخت.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The police flung the protesters into prison.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس معترضان را به زندان انداخت.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to discard or throw aside (often fol. by away or aside).
مترادف: chuck, discard, toss
مشابه: cast, deep-six, drop, heave, junk, pitch, slough

- She decided just to fling those old shoes.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تصمیم گرفت فقط آن کفش های قدیمی را از بین ببرد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He simply flung aside his chance for getting that scholarship.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به سادگی شانس خود را برای دریافت این بورس تحصیلی را کنار گذاشت.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to move or throw oneself about energetically or violently.
مترادف: flounce, tear
مشابه: dash, fly, hurl, race, rush

- She was so angry that she flung about the house breaking things.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او خیلی عصبانی بود که او را در مورد خانه شکستن چیزهای.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: flinger (n.)
عبارات: take a fling at
(1) تعریف: the act of flinging.
مترادف: heave, throw
مشابه: cast, launch, pitch, toss

- With a quick fling, she sent the smooth flat rock skipping across the water.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او با پرتاب سریع، صخره ای صاف و صاف را در سراسر آب فرستاد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a short period of unrestrained pleasure-seeking or revelry; spree.
مترادف: binge, spree
مشابه: bacchanal, bout, carouse, frolic, orgy, revel, romp, saturnalia, splurge, wassail

- He had one last fling before settling down and getting married.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او قبل از رسیدن و ازدواج مجبور به ترک یک آخرش بود.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Her semester in Europe was more of a fling than a serious period of study.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ترم او در اروپا بیشتر از یک دوره جدی مطالعه بود.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a brief love affair, usu. with little or no emotional significance.
مشابه: affair, amour, intrigue, liaison

- He insisted to his wife that the time spent with this old girlfriend had just been a fling.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به همسرش اصرار داشت که زمان صرف شده با این دوست دختر قدیم، تازه تکان خورده بود.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه fling در جمله های نمونه

1. to fling caution to the winds
ترجمه احتیاط را کنار گذاشتن (دل به دریا زدن)

2. to fling oneself into a task
ترجمه با جان و دل به کاری پرداختن

3. the highland fling
ترجمه پایکوبی اسکاتلندی

4. take a fling at
ترجمه (بدون فکر قبلی) به کاری پرداختن

5. to give a fling to
ترجمه پرتاب کردن

6. he was determined to have one last fling before he sailed
ترجمه او مصمم بود که قبل از رفتن به سفر دریایی آخرین عیاشی خود را بکند.

7. i was without a job and willing to take a fling at anything
ترجمه بیکار بودم و حاضر بودم به هرکاری دست بزنم.

8. It's good to fling off heavy clothing now that spring is here.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]خوب است که لباس های سنگین را که امروز بهار است، از بین ببریم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. Fling a dress on and let's go to the party at once.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک لباس را تکان دهید و بگذارید یک بار به مهمانی برسیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. The athlete will have one final fling before retirement.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این ورزشکار قبل از بازنشستگی یک ناپایدار خواهد داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. Don't fling your shoes in the cupboard,put them in neatly.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کفش های خود را در کمد نزنید، آنها را به صورت منظم قرار دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. Don't fling your clothes into the drawer, put them in neatly.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]لباس های خود را در کشو قرار ندهید، آنها را به صورت منظم قرار دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. He had a fling with his neighbour's wife.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او با همسر همسایه خود آشنا بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. He was pleased to be able to fling off such an unwelcome responsibility.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او خوشحال بود که بتواند چنین مسئولیتی ناخواسته را از بین ببرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. If you buy the furniture,the store will fling in a television.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اگر شما مبلمان را بخرید، فروشگاه در تلویزیون پخش خواهد شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Why did you fling in your job?
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]چرا کار خود را پرت کردی؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. Don't fling your arms and legs about like that. Make the proper swimming strokes.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دست و پای خود را در مورد این موضوع نزنید سکته مغزی شنا درست کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف fling

پرتاب (اسم)
put , toss , projection , shy , tilt , jet , pitch , shove , throw , fling , casting , hurl , jaculation , pounce
جفتک پرانی (اسم)
fling
انداختن (فعل)
drop , relegate , souse , put , hitch , toss , launch , cast , sling , thrust , lay away , fell , throw , fling , hurl , hurtle , delete , omit , shovel , hew , jaculate
افکندن (فعل)
give , shed , cast , throw , droop , fling , quoit , up-end
بیرون دادن (فعل)
throw off , ooze , give out , vent , emit , fling , evolve , give off , exhale , exsert
پراندن (فعل)
fire , fly , launch , jump , jet , pop , sling , whisk , fling , squirt
پرت کردن (فعل)
precipitate , toss , shy , launch , throw , fling , hurl , hurtle , flounce , jaculate
روانه ساختن (فعل)
go , fling

معنی عبارات مرتبط با fling به فارسی

رقص بومی مردمان شمال اسکاتلند

معنی کلمه fling به انگلیسی

fling
• toss, throw; slinging, casting; short period of total indulgence; reprimand, critical remark; attempt, experiment
• throw; cast; toss, discard; speak sharply or forcefully; involve oneself in an energetic manner; move in an energetic or violent manner
• if you fling something somewhere, you throw it there quickly and carelessly or with a lot of force.
• if you fling yourself somewhere, you move or jump there with a lot of force.
• if someone has a fling, they have a brief sexual relationship; an informal use.
• to have a fling also means to enjoy yourself briefly in an energetic way.
• see also flung.
fling in someone's face
• blame someone
fling open
• throw open, open quickly and forcibly

fling را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی fling

محمد خ1 ١٠:٣٤ - ١٣٩٦/٠٨/٣٠
جفتک انداختن
|

پیشنهاد شما درباره معنی fling



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی fling
کلمه : fling
املای فارسی : فلینگ
اشتباه تایپی : بمهدل
عکس fling : در گوگل


آیا معنی fling مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )