انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1017 100 1

foot

تلفظ foot
تلفظ foot به آمریکایی/ˈfʊt/ تلفظ foot به انگلیسی/fʊt/

معنی: پا، دامنه، فوت، قدم، پاچه، هجای شعری، پرداختن مخارج، پا زدن
معانی دیگر: پا (از مچ پا به پایین ـ تمام پا را می گویند leg)، هرچیز پامانند: پایه، ته ستون (و غیره)، پایین، پایین پا، زیر، آخر (فهرست و غیره)، (جمع آن را foot هم می نویسند) سنجه ی درازا (برابر با 12 اینچ یا 30/48 سانتی متر) پا، فوت (مخفف آن: ft، نشان آن: مثلا: ده فوت - 10)، (شعر انگلیسی) پایه، پایی (در برابر: دستی hand)، (عامیانه) پرداختن (هزینه ی چیزی)، پیاده، پایین جوراب (در برابر ساق جوراب)، پایین چکمه و پوتین (در برابر ساق)، کف جوراب، (معمولا جمع ـ جمع آن: foots) ته نشست، درده، رسوب، لای، گام، پایکوبی کردن، رقصیدن، گام برداشتن (یا نهادن)، پا گذاشتن (در)، (به ویژه در مورد کشتی بادبان دار) جلو رفتن، (به کفش یا جوراب) ته گذاشتن، وصله کردن (کف جوراب یا کفش)، (امریکا ـ حسابداری و غیره ـ عامیانه ـ معمولا با: up) جمع بستن (ارقام یک ستون و غیره) و نوشتن حاصل جمع در پایین ستون، پای نویسی کردن، فوت مقیاس طول انگلیسی معادل 21 اینچ

بررسی کلمه foot

اسم ( noun )
حالات: feet
(1) تعریف: in vertebrate animals, the lower part of the leg below the ankle joint, on which the body stands and moves.

(2) تعریف: a unit of length equal to twelve inches or 30.48 centimeters. (abbr.: ft.)

(3) تعریف: any part or thing that resembles a foot in form or function.

(4) تعریف: the part of something that is lowest or opposite the head.
مشابه: bottom

- the foot of the cliff
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پای صخره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پای صخره
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- the foot of the bed
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پای تخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پای تخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: the part of a sock or stocking that covers the human foot.

(6) تعریف: the smallest unit of poetry, consisting of two or three syllables with a certain specified pattern of stresses, such as an iamb or dactyl.
مشابه: line
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: foots, footing, footed
(1) تعریف: to walk or run on foot (usu. fol. by it).

- Let's foot it out of here.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بیا از اینجا پیاده شیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیایید از اینجا بیرون برویم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to dance.
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to walk or run over or through.

(2) تعریف: to perform (a dance).

واژه foot در جمله های نمونه

1. foot brake
ترجمه ترمز پایی

2. foot rest
ترجمه صندلی یا سه‌پایه که پاها را روی آن قرار می‌دهند،پای‌آسا

3. foot rot
ترجمه پاتبسی

4. foot soldiers came in last
ترجمه سربازان پیاده آخر آمدند.

5. foot it
ترجمه (عامیانه) 1- رقصیدن،پایکوبی کردن 2- پیاده رفتن،گام برداشتن

6. a foot long
ترجمه به درازای یک فوت

7. a foot pump
ترجمه تلمبه‌ی پایی

8. a foot soldier
ترجمه سرباز پیاده نظام

9. ali's foot tripped on a stone and he fell into the pool
ترجمه پای علی به سنگ گرفت و افتاد توی حوض.

10. his foot caught in a rock and he pitched forward
ترجمه پایش به سنگ گرفت و پرت شد به جلو.

11. my foot has gone dead
ترجمه پایم خواب رفته است (کرخ شده است).

12. the foot of a bed
ترجمه پای بستر،پایین بستر

13. the foot of a page
ترجمه ته صفحه،پایین صفحه (ی کتاب و غیره)

14. of foot
ترجمه رهرو،دونده،ـ رو

15. on foot
ترجمه پیاده،پای پیاده

16. set foot (in a place)
ترجمه گام نهادن در،قدم گذاشتن (در جایی)

17. at the foot of the hill, the river runs more slowly
ترجمه در پای تپه (جریان) رودخانه آهسته‌تر می‌شود.

18. at the foot of the list
ترجمه در پایان فهرست

19. at the foot of the stairs
ترجمه در پای (پایین) پله‌ها

20. near hind foot
ترجمه پای چپ عقب (اسب)

21. swift of foot
ترجمه بادپای،تندرو

22. to set foot on land
ترجمه بر خشکی گام نهادن

23. under my foot the herbs were dry
ترجمه در زیر پایم علف‌ها خشک بودند.

24. hand and foot
ترجمه 1- دست و پا

25. put one's foot down
ترجمه اقدام قاطع کردن،موکدا اصرار کردن،سخت مقاومت کردن،دو پای خود را در یک کفش کردن

26. put one's foot in it
ترجمه اشتباه لپی کردن،خیطی بالا آوردن،گاف کردن،حرف عوضی زدن

27. put one's foot in one's mouth
ترجمه حرف بی‌جا زدن،دهان خود را بی‌موقع گشودن،حرف عوضی زدن،گاف کردن

28. put one's foot up
ترجمه استراحت کردن،(پاهای خود را روی میز گذاشتن و) غنودن

29. trample under foot
ترجمه 1- زیر لگد له کردن 2- (مجازی) زیر پا گذاشتن،تجاوز کردن

30. he sustained a foot injury
ترجمه پایش آسیب دید.

31. let him set foot in my house and i'll kick him out!
ترجمه اگر پا در خانه‌ی من بگذارد بیرونش خواهم کرد!

32. she put her foot on the book
ترجمه پای خود را روی کتاب گذاشت.

33. never puts a foot wrong
ترجمه هرگز اشتباه نمی‌کند

34. on the wrong foot
ترجمه (در آغاز کار) در موقعیت بد،به طور ناجور

35. put one's best foot forward
ترجمه (عامیانه) حداکثر کوشش خود را کردن،برای جلوه‌گری کوشیدن

36. to have one's foot in the grave
ترجمه سالخورده و نزدیک به مرگ بودن،شدیدا بیمار بودن،در شرف موت بودن

37. they plastered her broken foot
ترجمه پای شکسته‌اش را گچ گرفتند.

38. to tramp on someone's foot
ترجمه روی پای کسی پا گذاشتن

39. we knelt at the foot of his grave
ترجمه ما پای گور او زانو زدیم.

40. when i pressed my foot on the gas pedal, the engine roared
ترجمه وقتی پایم را روی گاز فشار دادم،موتور به غرش درآمد.

41. who is going to foot the bill?
ترجمه چه کسی صورت‌حساب را خواهد پرداخت‌؟

42. always put your best foot forward
ترجمه همیشه ویژگی‌های خوب خود را مورد تاکید قرار بده

43. start on the wrong foot
ترجمه (کاری را) به طریق ناصواب شروع کردن،خشت اول را کج گذاشتن

44. the eversion of the left foot
ترجمه برون پیچی پای چپ

45. they bound him hand and foot
ترجمه دست و پای او را بستند.

46. the blood vessels distributed throughout the foot
ترجمه رگ‌های خونی که در سرتاسر پا پراکنده‌اند

47. the horse snorted and stamped its foot
ترجمه اسب صفیر کشید و سم بر زمین کوفت.

48. to wait on someone hand and foot
ترجمه با از خودگذشتگی خدمتکاری کسی را کردن

49. the boot is on the other foot
ترجمه ورق برگشته است

50. the shoe is on the other foot
ترجمه وضعیت معکوس شده است،وضع کاملا تغییر کرده است

51. i experienced no sensation in my left foot
ترجمه در پای چپم هیچ چیزی را حس نمی کردم.

52. she waited on her children hand and foot
ترجمه او با دل و جان،کلفتی بچه‌هایش را می‌کرد.

53. the head of a tomb and the foot of it
ترجمه سر (سرگاه) قبر و پای (پاگاه) قبر

54. start off on the right (or wrong) foot
ترجمه سنگ اول را درست (یا کج) گذاشتن،از آغاز درست (یا غلط) عمل کردن

55. he had a bad corn on his left foot
ترجمه او میخچه‌ی بدی بر کف پای چپش داشت.

56. he was on horseback but we were on foot
ترجمه او سوار بر اسب بود ولی ما پیاده بودیم.

57. there is no feeling in the patient's left foot
ترجمه پای چپ بیمار بی‌حس است.

58. up to that day, she had never set foot inside a hospital
ترجمه تا آن روز هرگز به درون بیمارستانی گام ننهاده بود.

59. the arrow went threw his shoe and pierced his foot
ترجمه پیکان از کفش او گذشت و پایش را سوراخ کرد.

60. we decided to be adventurous and visit the smugglers' district on foot
ترجمه تصمیم گرفتیم ماجراجویی کنیم و پیاده از محله‌ی قاچاقچیان دیدن کنیم.

61. he sat at the head of the table and i sat at the foot of the table
ترجمه او در صدر میز (سرمیز) نشست و من در پایین میز نشستم.

مترادف foot

پا (اسم)
support , strength , partner , accident , chance , happening , foot , leg , paw , bottom , ground , end , account , part , power , peg , foundation , ped , pod , playmate
دامنه (اسم)
amplitude , foot , domain , hillside , skirt , sidehill , brae
فوت (اسم)
foot , dying , blow , death , decease , passing away , puff
قدم (اسم)
pace , foot , stride , step , goer , footstep , footpace
پاچه (اسم)
foot , leg , trotter
هجای شعری (اسم)
foot
پرداختن مخارج (فعل)
foot
پا زدن (فعل)
foot , go , deceive , kick , pedal

معنی عبارات مرتبط با foot به فارسی

یکجورناخوشی واگیره داربانب درجانوران شاخدار
(دام پزشکی) تب برفکی، تب آفتی
زمین بلنددرپشت بارویااستحکام دیگر، پیاده رو
پاشویه، ظرف پاشویه
خرده استخوان پا، غوزک، مچ پا
(دوچرخه و غیره) ترمز پایی، ترمز پایی
پا، پی
پل پیاده رو، پل پیاده روی
(واحد درخشانی نور) پا ـ شمع
پای انداز، قالیچه، زین پوش، غاشیه
(تنیس) پاگذاری روی خط، سرو زدن بدون آنکه لااقل یک پا روی زمین باشد، خطای پا
انگلستان پیاده نظام برخی ازهنگهاکه انهارا~لعشقیس~مینامند
تپه ای که دردامنه کوهی باشد
(عامیانه) 1- رقصیدن، پایکوبی کردن 2- پیاده رفتن، گام برداشتن
(امریکا) مقدار آبی که یک جریب فرنگی را به ارتفاع یک فوت فرا می گیرد (43560 پای مکعب)، یک جریب اب 5/3321 متر مکعب اب
یک جریب اب برابربا6/2321مترمکعب اب
الکترونیک : امپر - پا
(پزشکی) بیماری قارچی پوست پا (به ویژه بین انگشتان پا که توام است با خارش و گاهی سوزش و پوست ریزی)، نوعی مرض قارچی انگشتان نوعی مر­ قارچی انگشتان
یکجورخربق
(گیاه شناسی - هر گیاهی که برگ هایش به شکل پای پرنده باشد) پامرغی، برگ پای مرغی، شبیه پای پرنده شبیه پای پرنده
سنجه ی اندازه گیری تخته و الوار (معادل تخته ای به طول و عرض یک فوت و قطر یک اینچ)
رجوع شود به: foot-candle
(در مورد سم گاو و آهو و بز و غیره) شکافته، شکافدار، دارای پا یا سم شکافته
کجی یاپیچیدگی پا
(معمولا جمع - چین و چروک گوشه ی خارجی هر چشم) چین و چروک پنجه کلاغی، چشم آژنگ، (دوزندگی) بخیه ی سه سوی، بخیه ی پنجه کلاغی (که معمولا در آخر درز برای استحکام بیشتر می دوزند) (crowsfoot هم می نویسند)، هرچیزی بشکل پنجه کلاغ، چین وچروک گوشه لب وچشم هرچیزی بشکل پنجه کلاه
(کف پا که به طور نابهنجار صاف و بی انحنا باشد) پای صاف
قازاباغی

معنی foot در دیکشنری تخصصی

foot
[حسابداری] امتحان جمع
[عمران و معماری] فوت
[کامپیوتر] پاورقی انتهای یک صفحه بر خلاف head .
[برق و الکترونیک] فوت [ اف تی ] واحد طول برابر با 0/3048 متر . استفاده از واحد « اس آی» طول یعنی متر در اندازه گیریهای علمی ترجیح داده می شود.
[مهندسی گاز] پا - فوت
[زمین شناسی] پای لغزش آن بخش از زمینلغزش، که از محدوده پنجه صفحه گسیختگی فراتر رفته و سطح زمین)سطوح خارج از عملکرد زمینلغزش) را میپوشاند.
[ریاضیات] پا
[زمین شناسی] زیرسری ، بالشتک
[معدن] بالشتک(نگهداری)
[عمران و معماری] پل پیاده رو
[زمین شناسی] پل پیاده رو
[معدن] شمع- فوت (خدمات فنی)
[سینما] شمع فوت - واحد روشنایی - فوت کندل - واحد اندازه گیری نور
[زمین شناسی] غار پای صخره رجوع شود به cliff-foot cave.
[زمین شناسی] یخچال قائده ای رجوع شود به expanded-foot glaciers.
[کوه نوردی] پاگیره
[کوه نوردی] لاخِ پا
[زمین شناسی] لایه قائده ای بخش رو به پایین اکتکیسن یک دانه گروه که بخشی از آن توسط اندکسین در برگرفته شده است.
[سینما] چراغ چند لامپی
[عمران و معماری] اکر-فوت
[زمین شناسی] یک جریب آب (1233.5 متر مکعب آب)
[خاک شناسی] ایکر- فوت
[زمین شناسی] محک زدن و عیارسنجی برحسب فوت
[کوه نوردی] پشت پا / پشت و زانو
[زمین شناسی] دیواره یخدار شکل کوتاه شده ballycadder. مترادفی برای ice foot (یخ پایی/ یخ پوزه).
[سینما] پنجه کلاغ
[عمران و معماری] فوت مکعب
[مهندسی گاز] فوت مکعب - فوت مکعب
[نساجی] پایه دوخت رفوگری
[برق و الکترونیک] لومن بر فوت مربع واحد نورتابی و وجود نور. واحد SI وجود نور ، لومن بر متر مربع ارحج است .
[زمین شناسی] یخپایه دائمی یخ پایه یا ستونی یخی که طی تابستان، به صورت کامل، ذوب نمی شود.
[عمران و معماری] پای شمع
[زمین شناسی] پایه شمع

معنی کلمه foot به انگلیسی

foot
• body part located at the end of the leg; unit of length equal to 12 inches or 30.48 cm; bottom or lowest part of something (i.e. stairs, a table, a hill, a page, etc.); end of a bed where a person rests his/her feet; part of a sock or stocking covering a person's foot
• attach a foot to; walk; pay (slang); move with the rhythm; dance on
• your feet are the parts of your body that are at the ends of your legs and that you stand on.
• the foot of something is the bottom or lower end of it.
• a foot is a unit of length, equal to 12 inches or approximately 30.48 centimetres. the plural can be either `foot' or `feet'.
• if you go somewhere on foot, you walk, rather than use any form of transport.
• when you are on your feet, you are standing up.
• when someone is on their feet again after an illness or a difficult period of time, they have recovered.
• if you get to your feet, you stand up.
• to set foot in a place means to go there.
• if someone in authority puts their foot down, they say that something must not happen or continue.
• if you put your feet up, you relax by sitting with your legs supported by something.
• if you put your foot in it, you cause embarrassment by doing or saying something tactless; an informal expression.
• if someone has to stand on their own two feet, they have to manage without help from other people.
• if you foot the bill for something, you pay for it.
foot and mouth disease
• contagious viral disease of cattle and other cloven-footed animals marked by vesicular eruptions around the hoofs and mouth
• foot-and-mouth disease is a serious disease that affects cattle, sheep, pigs, and goats. as a result of the disease blisters form in the animal's mouth and around its hooves, and it has to be slaughtered.
foot binding
• chinese cultural practice in which a young girl's toes were curled under the feet and tightly bound with linen in order to prevent the feet from growing too large (outlawed in 1911)
foot brake
• brake that is operated by the foot
foot cream
• medicinal ointment for the feet
foot dragging
• intentional stalling or delaying, act of intentionally moving or working slowly
foot drill
• military exercise
foot in the door
• method used by sales people to prevent a person from shutting a door in their face; try and get involved in something desirable
foot loose
• free to travel or move about, unconstrained by responsibilities, having no ties
athlete's foot
• fungal infection of the foot which causes itching and skin irritation
cleft foot
• malformed foot, twisted foot
cloven foot
• foot divided into two parts, cloven hoof
cubic foot
• volume of a cube (one foot in length, width and height)
did not set foot
• did not enter
flat foot
• foot condition in which the instep of the foot is flat rather than arched
from head to foot
• entirely, all over, from top to toe
get off on the wrong foot
• make a poor start, begin poorly or unsuccessfully

foot را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی foot

المیرا ١٦:١٦ - ١٣٩٧/٠١/٢٥
یک پا
|

نرجس م. ١١:٠٠ - ١٣٩٧/٠٤/١٠
طوقه گیاه- پایین گیاه-بخشی که حد فاصل بین ریشه و ساقه گیاه است
|

نرجس م. ١١:٠٠ - ١٣٩٧/٠٤/١٠
Foot rot پوسیدگی طوقه
|

نرجس م. ١١:٠١ - ١٣٩٧/٠٤/١٠
Phytophthora foot rot
پوسیدگی فایتوفترایی طوقه
|

٠١:٥٩ - ١٣٩٧/٠٤/٢٤
مفرد feet و به معنی پا می شود.
one=foot
two=feet
|

امیرحسین شاد ١٥:١١ - ١٣٩٧/٠٦/١٩
معادل 30/48 سانتی متر یا دوازده اینچ
|

tina ١٠:٥٧ - ١٣٩٧/٠٧/٢٨
one foot is 30.48 centimeters.
|

Neymarjt ٢٢:٠٢ - ١٣٩٧/١٠/١١
one foot is 30.48 centimeters
|

Negar ٢٣:٤٧ - ١٣٩٧/١٠/١٧
هر پا در یک بیت
|

امیررضا فرهید ١٦:١١ - ١٣٩٨/٠١/٣٠
واحد اندازه گیری
|

Paria Sepahrad ١٣:٣١ - ١٣٩٨/٠٤/٢٢
(Foot (verb
به معني خرج كردن براي چيزي
|

پیشنهاد شما درباره معنی foot



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

جهانگير دره شورى > گوميچشن
عسلی > Sour
Ali mohammadi > Dances with wolves
فرزانه > Im not big on
الینا > involved in
مونا > meant to do sth
رامین حنیفه > privacy in family
elham > cooperative

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی foot
کلمه : foot
املای فارسی : فوت
اشتباه تایپی : بخخف
عکس foot : در گوگل


آیا معنی foot مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )