برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1327 100 1

foot

/ˈfʊt/ /fʊt/

معنی: پا، دامنه، فوت، قدم، پاچه، هجای شعری، پرداختن مخارج، پا زدن
معانی دیگر: پا (از مچ پا به پایین ـ تمام پا را می گویند leg)، هرچیز پامانند: پایه، ته ستون (و غیره)، پایین، پایین پا، زیر، آخر (فهرست و غیره)، (جمع آن را foot هم می نویسند) سنجه ی درازا (برابر با 12 اینچ یا 30/48 سانتی متر) پا، فوت (مخفف آن: ft، نشان آن: مثلا: ده فوت - 10)، (شعر انگلیسی) پایه، پایی (در برابر: دستی hand)، (عامیانه) پرداختن (هزینه ی چیزی)، پیاده، پایین جوراب (در برابر ساق جوراب)، پایین چکمه و پوتین (در برابر ساق)، کف جوراب، (معمولا جمع ـ جمع آن: foots) ته نشست، درده، رسوب، لای، گام، پایکوبی کردن، رقصیدن، گام برداشتن (یا نهادن)، پا گذاشتن (در)، (به ویژه در مورد کشتی بادبان دار) جلو رفتن، (به کفش یا جوراب) ته گذاشتن، وصله کردن (کف جوراب یا کفش)، (امریکا ـ حسابداری و غیره ـ عامیانه ـ معمولا با: up) جمع بستن (ارقام یک ستون و غیره) و نوشتن حاصل جمع در پایین ستون، پای نویسی کردن، فوت مقیاس طول انگلیسی معادل 21 اینچ

بررسی کلمه foot

اسم ( noun )
حالات: feet
(1) تعریف: in vertebrate animals, the lower part of the leg below the ankle joint, on which the body stands and moves.

(2) تعریف: a unit of length equal to twelve inches or 30.48 centimeters. (abbr.: ft.)

(3) تعریف: any part or thing that resembles a foot in form or function.

(4) تعریف: the part of something that is lowest or opposite the head.
مشابه: bottom

- the foot of the cliff
[ترجمه ترگمان] پای صخره
[ترجمه گوگل] پای صخره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the foot of the bed
[ترجمه ترگمان] پای تخت
[ترجمه گوگل] پای تخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: the part of a sock or stocking that covers the human foot.

(6) تعریف: the smallest unit of poetry, consisting of two or three syllables with a certain specified pattern of stresses, such as an iamb or dactyl.
مشابه: line
...

واژه foot در جمله های نمونه

1. foot brake
ترمز پایی

2. foot rest
صندلی یا سه‌پایه که پاها را روی آن قرار می‌دهند،پای‌آسا

3. foot rot
پاتبسی

4. foot soldiers came in last
سربازان پیاده آخر آمدند.

5. foot it
(عامیانه) 1- رقصیدن،پایکوبی کردن 2- پیاده رفتن،گام برداشتن

6. a foot long
به درازای یک فوت

7. a foot pump
تلمبه‌ی پایی

8. a foot soldier
سرباز پیاده نظام

9. ali's foot tripped on a stone and he fell into the pool
پای علی به سنگ گرفت و افتاد توی حوض.

10. his foot caught in a rock and he pitched forward
پایش به سنگ گرفت و پرت شد به جلو.

11. my foot has gone dead
پایم خواب رفته است (کرخ شده است).

12. the foot of a bed
پای بستر،پایین بستر

13. the foot of a page
ته صفحه،پایین صفحه (ی کتاب و غیره)

14. of foot
رهرو،دونده،ـ رو

15. on foot
...

مترادف foot

پا (اسم)
support , strength , partner , accident , chance , happening , foot , leg , paw , bottom , ground , end , account , part , power , peg , foundation , ped , pod , playmate
دامنه (اسم)
amplitude , foot , domain , hillside , skirt , sidehill , brae
فوت (اسم)
foot , dying , blow , death , decease , passing away , puff
قدم (اسم)
pace , foot , stride , step , goer , footstep , footpace
پاچه (اسم)
foot , leg , trotter
هجای شعری (اسم)
foot
پرداختن مخارج (فعل)
foot
پا زدن (فعل)
foot , go , deceive , kick , pedal

معنی عبارات مرتبط با foot به فارسی

یکجورناخوشی واگیره داربانب درجانوران شاخدار
(دام پزشکی) تب برفکی، تب آفتی
زمین بلنددرپشت بارویااستحکام دیگر، پیاده رو
پاشویه، ظرف پاشویه
خرده استخوان پا، غوزک، مچ پا
(دوچرخه و غیره) ترمز پایی، ترمز پایی
پا، پی
پل پیاده رو، پل پیاده روی
(واحد درخشانی نور) پا ـ شمع
پای انداز، قالیچه، زین پوش، غاشیه
(تنیس) پاگذاری روی خط، سرو زدن بدون آنکه لااقل یک پا روی زمین باشد، خطای پا
انگلستان پیاده نظام برخی ازهنگهاکه انهارا~لعشقیس~مینامند
تپه ای که دردامنه کوهی باشد
(عامیانه) 1- رقصیدن، پایکوبی کردن 2- پیاده رفتن، گام برداشتن
پی نوشت، یادداشت درته صفحه
...

معنی foot در دیکشنری تخصصی

foot
[حسابداری] امتحان جمع
[عمران و معماری] فوت
[کامپیوتر] پاورقی انتهای یک صفحه بر خلاف head .
[برق و الکترونیک] فوت [ اف تی ] واحد طول برابر با 0/3048 متر . استفاده از واحد « اس آی» طول یعنی متر در اندازه گیریهای علمی ترجیح داده می شود.
[مهندسی گاز] پا - فوت
[زمین شناسی] پای لغزش آن بخش از زمینلغزش، که از محدوده پنجه صفحه گسیختگی فراتر رفته و سطح زمین)سطوح خارج از عملکرد زمینلغزش) را میپوشاند.
[ریاضیات] پا
[زمین شناسی] زیرسری ، بالشتک
[معدن] بالشتک(نگهداری)
[عمران و معماری] پل پیاده رو
[زمین شناسی] پل پیاده رو
[معدن] شمع- فوت (خدمات فنی)
[سینما] شمع فوت - واحد روشنایی - فوت کندل - واحد اندازه گیری نور
[زمین شناسی] غار پای صخره رجوع شود به cliff-foot cave.
[زمین شناسی] یخچال قائده ای رجوع شود به expanded-foot glaciers.
[کوه نوردی] پاگیره
[کوه نوردی] لاخِ پا
[زمین شناسی] لایه قائده ای بخش رو به پایین اکتکیسن یک دانه گروه که بخشی از آن توسط اندکسین در برگرفته شده است.
[سینما] چراغ چند لامپی
...

معنی کلمه foot به انگلیسی

foot
• body part located at the end of the leg; unit of length equal to 12 inches or 30.48 cm; bottom or lowest part of something (i.e. stairs, a table, a hill, a page, etc.); end of a bed where a person rests his/her feet; part of a sock or stocking covering a person's foot
• attach a foot to; walk; pay (slang); move with the rhythm; dance on
• your feet are the parts of your body that are at the ends of your legs and that you stand on.
• the foot of something is the bottom or lower end of it.
• a foot is a unit of length, equal to 12 inches or approximately 30.48 centimetres. the plural can be either `foot' or `feet'.
• if you go somewhere on foot, you walk, rather than use any form of transport.
• when you are on your feet, you are standing up.
• when someone is on their feet again after an illness or a difficult period of time, they have recovered.
• if you get to your feet, you stand up.
• to set foot in a place means to go there.
• if someone in authority puts their foot down, they say that something must not happen or continue.
• if you put your feet up, you relax by sitting with your legs supported by something.
• if you put your foot in it, you cause embarrassment by doing or saying something tactless; an informal expression.
• if someone has to stand on their own two feet, they have to manage without help from other people.
• if you foot the bill for something, you pay for it.
foot and mouth disease
• contagious viral disease of cattle and other cloven-footed animals marked by vesicular eruptions around the hoofs and mouth
• foot-and-mouth disease is a serious disease that affects cattle, sheep, pigs, and goats. as a result of the disease blisters form in the animal's mouth and around its hooves, and it has to be slaughtered.
foot binding
• chinese cultural practice in which a ...

foot را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

المیرا
یک پا
نرجس م.
طوقه گیاه- پایین گیاه-بخشی که حد فاصل بین ریشه و ساقه گیاه است
نرجس م.
Foot rot پوسیدگی طوقه
نرجس م.
Phytophthora foot rot
پوسیدگی فایتوفترایی طوقه
مفرد feet و به معنی پا می شود.
one=foot
two=feet
امیرحسین شاد
معادل 30/48 سانتی متر یا دوازده اینچ
tina
one foot is 30.48 centimeters.
Neymarjt
one foot is 30.48 centimeters
Negar
هر پا در یک بیت
امیررضا فرهید
واحد اندازه گیری
Paria Sepahrad
(Foot (verb
به معني خرج كردن براي چيزي
Marinette
واحد اندازه گیری در زبان انگلیسی =۳۰.۴۸ سانتی متر
😈😎😎😈
تقریبا 30/5 سانتی متر
فاطمه کاپله
one foot is 30/48centimeters
...
پایه ی تخت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی foot
کلمه : foot
املای فارسی : فوت
اشتباه تایپی : بخخف
عکس foot : در گوگل

آیا معنی foot مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )