برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1354 100 1

formal

/ˈfɔːrml̩/ /ˈfɔːml̩/

معنی: قرار دادی، رسمی، لباس رسمی شب، صوری، دارای فکر، تفصیلی، مقید به اداب ورسوم اداری
معانی دیگر: ناخودمانی، جدی، تشریفاتی، پرتشریفات، پرآیین، با رودربایستی، (جامه و غیره) ویژه ی مراسم رسمی، رسمی و مستلزم پوشیدن لباس رسمی، مرتب و منظم، طبق قاعده، متوازن، با منش، برابر، همسنگ، دارای شکل هندسی منظم، دیسمند، (حقوق) قانونی، (آموزش و پرورش) وابسته به آموزش در مدرسه (در برابر: مثلا آموزش در خانه و غیره)، (زبان و سبک نگارش و سخن) اسلوب دار، پرشیوه (دارای واژگان گسترده و جملات بلند) (در برابر: اصطلاحی colloquial و خودمانی informal)، ظاهری، اسمی، دیسی، خشک و مقرراتی، نجوش، سرد و رسمی، مهمانی رسمی، رقص رسمی، ضیافت، جامه ی رسمی زنانه، لباس شب، عارضی

بررسی کلمه formal

صفت ( adjective )
(1) تعریف: adhering to regulations or an officially recognized manner of operating; proper, legal, or official.
مترادف: conventional, correct, official, proper
متضاد: colloquial, informal
مشابه: customary, legal, observant, regular, routine, seemly, standard, stiff, strict

- You will need a formal document to prove your ownership of the property.
[ترجمه ترگمان] برای اثبات مالکیت ملک به یک سند رسمی نیاز خواهید داشت
[ترجمه گوگل] شما مستلزم یک سند رسمی برای اثبات مالکیت خود از اموال خواهید بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Our lawyer advised us to establish a formal agreement with our neighbors.
[ترجمه ترگمان] وکیل ما به ما توصیه کرد که قرارداد رسمی با همسایگان خود برقرار کنیم
[ترجمه گوگل] وکیل ما به ما توصیه کرد که با همسایگان ما یک توافق رسمی برقرار کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Though he was well-read, he regretted his lack of formal education.
[ترجمه ترگمان] اگر چه او خوب خوانده بود، از فقدان تحصیلات رسمی متاسف بود
[ترجمه گوگل] اگرچه او به خوبی خواند، او از عدم آموزش رسمی خود پشیمان شد
[ترجمه شما] ...

واژه formal در جمله های نمونه

1. formal ceremonies
مراسم رسمی

2. formal dress
جامه‌ی رسمی

3. formal dress
لباس رسمی

4. formal education
آموزش رسمی،آموزش مدرسه‌ای

5. a formal contract
قرارداد رسمی

6. a formal dance
مجلس رقص با لباس رسمی

7. a formal garden
باغی که طرح و خیابان‌بندی آن هندسی و منظم است.

8. a formal hearing of the complaints received against her
استماع رسمی شکایات رسیده بر علیه او

9. a formal meeting
(جلسه) ملاقات رسمی

10. a formal wedding
عروسی رسمی

11. go formal
(عامیانه) با لباس رسمی (به مهمانی و غیره) رفتن

12. after the formal meeting, the negotiators had a friendly chat
پس از جلسه‌ی رسمی مذاکره کنندگان باهم دوستانه صحبت کردند.

13. dresses of fairly formal mien
جامه‌هایی با ظاهر نسبتا رسمی

14. her address was formal and measured
سخنرانی او ...

مترادف formal

قرار دادی (صفت)
arbitrary , bespoke , conventional , contractual , formal , bespoken
رسمی (صفت)
solemn , formal , ceremonious , official , starched , starchy
لباس رسمی شب (صفت)
formal
صوری (صفت)
exterior , formal , simulated , superficial , ostensible , nominal , simulative , factitious , factitive
دارای فکر (صفت)
formal
تفصیلی (صفت)
formal
مقید به اداب ورسوم اداری (صفت)
formal

معنی عبارات مرتبط با formal به فارسی

(فلسفه) منطق صوری، منطق مجرد، منطق رمزی
(عامیانه) با لباس رسمی (به مهمانی و غیره) رفتن

معنی formal در دیکشنری تخصصی

[سینما] صوری - قالب
[برق و الکترونیک] رسمی ، متعارف
[حقوق] رسمی، تشریفاتی، صوری، اسمی، ظاهری
[ریاضیات] صوری، دیسی، رسمی، ظاهری، شکلی
[حسابداری] تحویل رسمی
[حقوق] پذیرش رسمی
[ریاضیات] یقین صوری
[شیمی] بار قراردادی
[شیمی] غلظت فرمال
[برق و الکترونیک] پارامتر آرایه ای تطبیقی ( سازگار ) متعارف
[حقوق] عیب شکلی
[ریاضیات] تعریف صوری
[ریاضیات] تعریف صوری احتمال
[ریاضیات] عبارت صوری

معنی کلمه formal به انگلیسی

formal
• occasion which requires fancy dress (dance, ball, etc.); evening gown
• ceremonious; conventional; according to custom; stiff; strict; symmetrical; requiring fancy dress
• formal speech or behaviour is correct, rather than relaxed and friendly, and is used especially in official situations.
• a formal statement or action is one that is done officially.
• formal occasions are ones at which people wear smart clothes and behave correctly rather than casually. formal clothes are clothes suitable for formal occasions.
• a formal garden or room is arranged in a neat and regular way.
• formal education or training is given officially, usually in a school or college.
• see also formality.
formal ceremony
• official rite or observance, stately observance
formal channels
• accepted procedure, authorized institutions
formal defect
• defect which is regular in shape
formal matters
• official business or affairs, official procedure
formal procedures
• explicit/official legal proceedings
formal reception
• official greeting, ceremonious or stately welcome
dichloroethyl formal
• chemical liquid solvent (mostly used in the production of rubber)

formal را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ملیکا
رسمی
امین
قاعده‌مند
صالح
عادی، معمولی
tinabailari
رسمی ، تشریفاتی
they are formal with people they don't know well
آن ها با افرادی که خوب نمی شناسند رسمی هستند 🐛🐛
هنر 95 ، زبان 95 ، تجربی 94
سامان
قاعده‌مند

در هنر: با توجه به واژه form به معنی قالب
قالب‌بندی شده - صورتبندی شده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی formal
کلمه : formal
املای فارسی : فرمال
اشتباه تایپی : بخقئشم
عکس formal : در گوگل

آیا معنی formal مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )