برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1286 100 1

frantic

/ˈfræntɪk/ /ˈfræntɪk/

معنی: اشفته، عصبانی، از کوره در رفته، بی عقل، اتشی
معانی دیگر: سراسیمه، (کاملا) بی تاب، برآشفته، (از شدت درد یا خشم یا دلواپسی) از خود بی خود، دل شوریده، با سراسیمگی، با بی تابی، دیوانه وار، (قدیمی) دیوانه

بررسی کلمه frantic

صفت ( adjective )
مشتقات: frantically (franticly) (adv.), franticness (n.)
(1) تعریف: frenzied; desperate.
مترادف: desperate, frenzied, wild
متضاد: calm
مشابه: distraught, overwrought, panic-stricken, upset

- They were frantic with fear when they realized their child was missing.
[ترجمه ترگمان] وقتی متوجه شدند که بچه شان گم شده‌است از ترس دیوانه شده بودند
[ترجمه گوگل] آنها هنگامی که فهمیدند که فرزندشان از دست رفته است، ترس و وحشت زده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She was frantic about the deadline and couldn't take time to eat.
[ترجمه ترگمان] او از ضرب العجل عصبانی بود و وقت غذا خوردن را نداشت
[ترجمه گوگل] او در مورد مهلت خشمگین بود و نمی توانست زمان بخورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He would never have gone to her for help, but he was frantic and had no choice.
[ترجمه ترگمان] او هرگز برای کمک به او نرفته بود، اما او دیوانه بود و چاره‌ای نداشت
[ترجمه گوگل] او هرگز برای کمک به او نرفت، اما او کینه و نفرت داشت و هیچ انتخابی نداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را ...

واژه frantic در جمله های نمونه

1. the frantic yells of a giant whose child had been stolen
نعره‌های دیوانه‌وار دیوی که بچه‌ی او را دزدیده بودند

2. toothache was making me frantic
دندان درد داشت مرا دیوانه می‌کرد.

3. the mother of the lost child was frantic with worry
مادر کودک گم‌شده از دلواپسی سرازپا نمی‌شناخت.

4. Things are frantic in the office right now.
[ترجمه ترگمان]همین الان همه چیز داره تو دفتر کار می کنه
[ترجمه گوگل]در حال حاضر چیزهایی که در دفتر وجود دارد، کینه و نفرت دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. He made frantic dash for the departing train.
[ترجمه ترگمان]با عجله به سوی قطار حرکت کرد
[ترجمه گوگل]او قطار فریبنده برای قطار قطار ساخته شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. We had to make a frantic dash across town to get our plane.
[ترجمه ترگمان]ما مجبور بودیم با عجله به شهر بریم تا plane رو بگیریم
[ترجمه گوگل]ما مجبور شدیم یک هواپیمای بدون سرنشین را در سراسر شهر بگیریم تا هواپیما را بگیریم
[ترجمه شما] ...

مترادف frantic

اشفته (صفت)
upset , disturbed , disordered , berserk , messy , disheveled , frenzied , frenetic , phrenetic , turbulent , garbled , frantic , vexatious , tumultuary
عصبانی (صفت)
mad , feisty , furious , choleric , nervy , frenzied , short-tempered , frenetic , wrathful , nervous , pelting , huffy , maniac , frantic , high-strung , horn-mad , horn-red , red-hot , huffish , wreakful
از کوره در رفته (صفت)
madding , frantic
بی عقل (صفت)
insane , unmeaning , frantic , injudicious
اتشی (صفت)
furious , frenzied , frenetic , frantic , ignescent

معنی کلمه frantic به انگلیسی

frantic
• frenzied, wild, mad, hysterical
• if you are frantic, you behave in a wild and desperate way because you are frightened or worried.
• when there is frantic activity, things are done hurriedly and in a disorganized way.

frantic را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

منا جهانبخشی
پی در پی، پشت سر هم
Hamed Karimij
very worried
Amirreza2000A
شتاب زده، با عجله

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی frantic
کلمه : frantic
املای فارسی : فرنتیک
اشتباه تایپی : بقشدفهز
عکس frantic : در گوگل

آیا معنی frantic مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )