برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1350 100 1

freedom

/ˈfriːdəm/ /ˈfriːdəm/

معنی: اسانی، ازادی، معافیت، روانی، استقلال
معانی دیگر: آزادی، حریت، رهایی، رهایش، آزادی از زندان، عفو، بخشودگی، آزادی از بردگی، اختیار داشتن، آزادی عمل داشتن، آزاد بودن، آسانی، سهولت، آزادگی، رادمردی، رادمنشی، صاف و سادگی، بی پرده گویی، حق، امتیاز، گستاخی، پررویی، سو استفاده از دوستی، (بیش از حد) خودمانی رفتار کردن

بررسی کلمه freedom

اسم ( noun )
(1) تعریف: liberty from imprisonment or enslavement.
مترادف: liberty
متضاد: captivity, slavery
مشابه: emancipation, manumission, release

- The prisoner gained his freedom after ten years.
[ترجمه ترگمان] زندانی پس از ده سال آزادی خود را بدست آورد
[ترجمه گوگل] زندانی بعد از ده سال آزادی خود را به دست آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Some slaves were able to escape and find freedom in the north.
[ترجمه محسن عباسی] بعضی از بردگان قادر بودند فرار کنند و آزادی را در شمال بیابند.
|
[ترجمه رضا] بعضی از برده ها قادر به فرار و یافتن آزادی در شمال بودند|
[ترجمه ترگمان] بعضی از برده‌ها قادر به فرار و یافتن آزادی در شمال بودند
[ترجمه گوگل] برخی از بردگان قادر به فرار بودند و آزادی را در شمال پیدا کردند
[ترجمه شما] ...

واژه freedom در جمله های نمونه

1. freedom fighters liberated the country from foreign occupation
جنگاوران آزادیخواه کشور را از اشغال اجنبی آزاد کردند.

2. freedom from want
رهایی از نیاز

3. freedom of action
آزادی عمل

4. freedom of expression
آزادی بیان

5. freedom of expression is one of the indispensable conditions of democracy
آزادی بیان یکی از شرایط واجب دموکراسی است.

6. freedom of expression provides an atmosphere more hospitable to growth
آزادی بیان محیطی را ایجاد می‌کند که برای رشد مساعدتر است.

7. freedom of movement
آزادی تحرک

8. freedom of speech is the first requisite of free people
آزادی بیان اولین شرط لازم برای انسان‌های آزاده است.

9. freedom of speech is the life of democracy
آزادی بیان،جان دمکراسی است.

10. freedom of speech is the very pith of liberty
آزادی بیان هسته‌ی مرکزی آزادی است.

11. freedom of the press
آزادی جراید

12. freedom of the press should not be turned into license
آزادی رسانه‌ها نباید تبدیل به خود ...

مترادف freedom

اسانی (اسم)
ease , easiness , freedom
ازادی (اسم)
release , emancipation , immunity , option , liberty , toleration , relief , freedom , independence , freeness , manumission
معافیت (اسم)
immunity , freedom , exemption
روانی (اسم)
flow , facility , fluency , versatility , freedom , volubility
استقلال (اسم)
freedom , independence

معنی عبارات مرتبط با freedom به فارسی

بی عیبی، عاری بودن ازعیب
آزادی مطبوعات، آزادی جراید (از دخالت و سانسور دولت)، ازادی نگارش
آزادی دریاها (این اصل: همه ی کشتی های بازرگانی حق آمد و شد آزادانه در همه ی دریاها را دارند)
اختیار، فاعل مختاری
آزادی دانشگاهی، آزادی علمی، آزادی آموزشی (که به استاد و دانشجو حق می دهد آزادانه مطالب مربوط به درس را بدون ترس از بازخواست مورد بحث و مطالعه قرار دهند)، ازادی عمل و بیان معلم یا استاد
(آمار) درجات آزادی
(امریکا) مدال آزادی، مدال ازادی

معنی freedom در دیکشنری تخصصی

freedom
[عمران و معماری] آزادی
[ریاضیات] آزادی
[پلیمر] آزادی
[ریاضیات] درجه ی آزادی
[حسابداری] پرهیز از جانبداری
[عمران و معماری] دامنه آزادی فعالیت
[کامپیوتر] قانون فدرالی که به شهروندان عادی اجازه می دهد تا به اطلاعاتی که توسط نمایندگی فدرال جمع شده است دسترسی یابند
[ریاضیات] تجزیه به درجات آزادی منفرد
[حقوق] اختیار و آزادی در انعقاد قرارداد
[شیمی] درجه آزادی
[عمران و معماری] درجه آزادی
[برق و الکترونیک] درجه آزادی
[ریاضیات] درجه ی آزادی
[معدن] درجه آزادی (زمین آمار)
[پلیمر] درجه آزادی
[حسابداری] درجات آزادی
[آمار] درجه آزادی
[عمران و معماری] درجه آزادی جابجایی
[آمار] درجه های آزادی موثر
...

معنی کلمه freedom به انگلیسی

freedom
• emancipation; liberty; independence; exemption; release; openness; honorary citizenship; free access
• freedom is the state of being allowed to do or say what you want.
• when slaves or prisoners escape or are released, you can say that they gain their freedom.
• when someone or something has freedom of movement, they can move about without restriction.
• when there is freedom from something unpleasant, people are not affected by it.
freedom fighter
• terrorist, guerrilla; one fighting for the cause of freedom
• freedom fighters are people who try to overthrow the government of their country, using violent methods; used showing approval.
freedom fighters
• group fighting for independence (usually from a totalitarian regime)
freedom of action
• freedom to act independently, free hand
freedom of association
• right to form groups or organizations without interference by the government
freedom of choice
• right to choose or act freely
freedom of conscience
• freedom of the individual to act in accordance with his moral sense or scruples
freedom of contracts
• right to draw up a contract acceptable to all parties
freedom of cult
• freedom of religion, right to choose one's religion
freedom of expression
• right of expressing oneself about any subject and in any forum
freedom of information
• right to have access to information
freedom of navigation
• liberty to choose one's course
...

freedom را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Sevda
ازادی عقاید
Mysm66
آزادی عمل و بیان
Negar
The right to do or say what you want wothout anyone stopping you
دیبا کاظمی
ازادی
عليرضا كريمي وند
اختيار داشتن. آزادي اختيار داشتن
عليرضا كريمي وند
freewill اختياري
free willاراده آزاد
He is also in charge of private affairs
او همچنین مسئول امور خصوصی است
elahe
I saw serious expression on his little face and tried not laugh
Oxford
ازادی

Being free
یاسین دهستانی
رهایی و ازادی
Fatima
ازادی
🖤Ayda🖤
توانایی گفتن یا انجام دادن چیزی که میخواهی
:The ability to say or do what you want

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی freedom
کلمه : freedom
املای فارسی : فریدم
اشتباه تایپی : بقثثیخئ
عکس freedom : در گوگل

آیا معنی freedom مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )