انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 889 100 1

بررسی کلمه frequently

قید ( adverb )
• : تعریف: numerous times; often.
متضاد: infrequently
مشابه: often

- The bus comes frequently, so we don't have to worry if we miss one.
ترجمه کاربر [ترجمه 💟💟] اتوبوس به طور مکرر می اید.پس ما نگران نیستیم که ممکن است اتوبوسی را از دست دهیم
|

ترجمه کاربر [ترجمه Miss 💖] اتوبوس به طور مکرر می آید پس ما اصلا نگران نیستیم که ممکن است اتوبوس نیاید
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اتوبوس اغلب میاد، بنابراین ما مجبور نیستیم نگران باشیم اگه ما یکی رو از دست بدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اتوبوس به طور مکرر می آید، بنابراین ما مجبور نیستیم نگران نباشیم اگر ما از دست رفته
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه frequently در جمله های نمونه

1. canned commercials frequently seen on t. v.
ترجمه آگهی‌های پیش ساخته که مرتبا در تلویزیون دیده می‌شود.

2. we tripped frequently to kashan to visit her
ترجمه برای ملاقات او اغلب به کاشان مسافرت می‌کردیم.

3. i go there frequently
ترجمه من اغلب به آنجا می‌روم.

4. Those who believe money can do everything are frequently prepared to do everything for money.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]کسانی که معتقدند پول می‌تواند همه کارها را انجام دهد، اغلب برای انجام هر کاری برای پول آماده می‌شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کسانی که اعتقاد دارند پول می تواند همه چیز را انجام دهد، اغلب آماده است تا همه چیز را برای پول انجام دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. One who frequently looks back can't go far.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]کسی که اغلب به عقب نگاه می‌کند نمی‌تواند زیاد دور شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کسی که اغلب به عقب نگاه می کند نمیتواند دور بماند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. He frequently donates large sums to charity.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او اغلب مبالغ هنگفتی به خیریه اهدا می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او اغلب مبلغ زیادی را به خیریه اهدا می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. At one time we met frequently.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]گاهی اوقات همدیگر را می‌دیدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در یک زمان ما اغلب ملاقات کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. Instead of defending traditional values, the church frequently seems weak-kneed and irresolute.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به جای دفاع از ارزش‌های سنتی، کلیسا به طور مرتب kneed و مردد به نظر می‌رسد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]به جای دفاع از ارزش های سنتی، کلیساها اغلب به نظر می رسد ضعیف زانو و بی رحم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. We had to pause frequently for breath.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]باید چندین بار مکث می‌کردیم تا نفسی تازه کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما مجبور بودیم برای نفس بطور غریزی متوقف کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. Congestion frequently reduces traffic to walking pace.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ازدحام به طور مرتب ترافیک را کاهش می‌دهد و سرعت راه رفتن را کاهش می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بارگیری اغلب ترافیک را به سرعت پیاده روی کاهش می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. How frequently do the trains come?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]قطارها چند وقت پیش می‌آیند؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]قطارها چقدر کم هستند؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. The girl had been molested frequently by her stepfather from the age of eight.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]پدرخوانده او از سن هشت‌سالگی مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این دختر از سالیان متمادی توسط پدربزرگش مورد آزار و اذیت قرار گرفته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. He frequently exhibits at the art gallery.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او بارها در گالری هنر نمایش داده می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او اغلب در گالری هنری نمایش می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. They frequently hold conferences at that hotel.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها اغلب در آن هتل کنفرانس‌هایی برگزار می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها اغلب در این هتل کنفرانس ها را برگزار می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. Consonants are frequently assimilated to neighboring consonants.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]Consonants به طور مکرر به consonants مجاور جذب می‌شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]همخوانها اغلب به همسانی های همسایه تقسیم می شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف frequently

زود زود (قید)
frequently
غالبا (قید)
often , frequently , mostly
بارها (قید)
often , frequently , oft
مکررا (قید)
repeatedly , frequently
کرارا (قید)
often , frequently

معنی frequently در دیکشنری تخصصی

frequently
[فوتبال] خیلی اوقات
[ریاضیات] مکررا، غالبا، بکرات
[کامپیوتر] پرسشهای تکراری

معنی کلمه frequently به انگلیسی

frequently
• regularly, often
frequently asked question
• common question, question which is asked often on the internet
very frequently
• extremely frequently, very often, at a very high frequency of occurrence

frequently را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی frequently

payam ٢٠:٠٥ - ١٣٩٦/٠٦/٠٣
متناوب
|

dorsa ١٢:٠٠ - ١٣٩٧/٠٥/٠٣
فورا
|

مسا ٠٠:٠٨ - ١٣٩٧/٠٥/١٩
فراوانی
|

ebitaheri@gmail.com ١٠:١٥ - ١٣٩٧/٠٦/٠٧
هِی ، هَمَش

پُر ، پرشمار ، بسیار ، بَسی ، افزون ، زیاد

پِیاپِی ، پیوسته ، پشت هم ، پشت سر هم ، همیشه ، همواره ، یکسره ، یکدم ، بی اَمان
|

🥀🥀❤❤🌸🌸 ٢١:٥٠ - ١٣٩٧/٠٦/٠٩
بیشتر مواقع.اغلب اوقات
|

mohseni ٢٠:٣٨ - ١٣٩٧/٠٧/١٦
ترتیبی
|

سلیمانی ١٣:٢٢ - ١٣٩٧/٠٧/١٩
تکرار
|

ایما ٠٤:٤٧ - ١٣٩٧/٠٨/٠٤
در دَم...فِرررررتی
|

Zahra ٢٠:٣٤ - ١٣٩٧/٠٩/٠٢
بارها
|

Zahra_pld ١٣:٢٥ - ١٣٩٧/٠٩/٠٧
Means happening often and many times
|

🌌ناشناس🌌 ١٥:٤٢ - ١٣٩٧/٠٩/٠٧
غالبا،خیلی اوقات
Same meaning for often
|

عادل سوپک ١٩:٣٦ - ١٣٩٧/٠٩/١٤
به طور پی در پی ، اغلب ، دم به دم
|

Melika ١١:٣٠ - ١٣٩٧/١٠/١٠
اقلب اوقات
|

امیررضا فرهید ٠٨:٤٩ - ١٣٩٧/١٢/٠٤
بیشتر وقت _ اغلب اوقات و زمان ها _ میتوان گفت به طور پی در پی _ چیزی که زود زود و زیاد اتفاق می افتد.
|

امیر حسین محظوظی ٢٠:٥٢ - ١٣٩٧/١٢/٢٠
اغلب،معمولابعضی وقتا، دقیقا با some timeهم معنیه
|

sami ٠٩:٥١ - ١٣٩٨/٠٢/٠٨
متداول
|

پیشنهاد شما درباره معنی frequently



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی frequently
کلمه : frequently
املای فارسی : فرقونتلی
اشتباه تایپی : بقثضعثدفمغ
عکس frequently : در گوگل


آیا معنی frequently مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )