انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1017 100 1

Grasp

تلفظ grasp
تلفظ grasp به آمریکایی/ˈɡræsp/ تلفظ grasp به انگلیسی/ɡrɑːsp/

معنی: فهم، اخذ، چنگ زنی، فراچنگ کردن، گیر اوردن، بچنگ آوردن، فهمیدن، چنگ زدن، قاپیدن
معانی دیگر: محکم گرفتن، در دست گرفتن، چنگ گرفتن، درک کردن، دریافتن، با میل و اشتیاق قبول کردن، قدرت درک، چنگال، گیر، دسترس، با شوق و ولع گرفتن، بچنگ اوردن

بررسی کلمه Grasp

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: grasps, grasping, grasped
(1) تعریف: to take hold of with or as with a hand.
مترادف: clutch, grip
متضاد: release
مشابه: catch, clasp, grab, nab, snatch, take

- She grasped the rope and pulled herself up.
ترجمه کاربر [ترجمه M] او به طناب چنگ زدو خودرا بالا کشید
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] طناب را گرفت و خود را بالا کشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او طناب را درک کرد و خود را بالا کشید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to keep a secure hold on.
مترادف: clasp, clutch, grip
متضاد: let go
مشابه: clench, hold

- The child grasped his mother's hand more tightly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کودک دست مادرش را محکم‌تر گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کودک دستهای مادرش را محکم گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to take hold of mentally; understand fully or deeply.
مترادف: apprehend, catch, comprehend, follow, get, perceive, seize, understand
مشابه: compass, fathom, savvy, see

- The detective immediately grasped the importance of this new evidence.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بازرس بی‌درنگ اهمیت این مدارک جدید را دریافت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارآگاه بلافاصله اهمیت این شواهد جدید را درک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Dazed, she could not grasp his meaning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او که گیج شده بود نمی‌توانست مفهوم خود را درک کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او متواضع بود، نمیتوانست معنای او را درک کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He could not grasp that his wife actually wanted to divorce him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نمی‌توانست درک کند که همسرش در واقع می‌خواهد از او طلاق بگیرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او نمیتوانست درک کند که همسرش واقعا میخواهد طلاق بگیرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to try to seize or secure (often followed by "at").
مترادف: grab, snatch
مشابه: clutch, pluck, pounce, reach, seize

- The little boy grasped at his brother's sleeve.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پسر کوچک آستین برادرش را گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پسر کوچولوی آستین برادرش را گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- They grasped at the opportunity to start their own business.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها به این فرصت دست یافتند تا کسب‌وکار خود را شروع کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها فرصت را برای شروع کسب و کار خود درک کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to quickly attempt to contrive or adopt (often followed by "for").

- He grasped for an excuse for his rude behavior.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او به خاطر رفتار خشن او عذر خواست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او برای عذاب رفتار بی ادبی خود را درک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: graspable (adj.), grasper (n.)
(1) تعریف: an act of seizing or taking hold.
مترادف: clasp, grip
مشابه: catch, clench, clutch, grab, grapple, hold, take

- The party's grasp of power was a complete success.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] درک حزب از قدرت یک موفقیت کامل بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] درک حزب از قدرت، موفقیت کامل بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a grip on or possession of something.
مترادف: clutch, grip, hold
مشابه: catch, clasp, possession

- The child struggled to escape the stranger's grasp.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه تقلا کرد تا از چنگ غریبه فرار کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کودک برای فرار از درک غریبه تلاش کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He felt in the grasp of a powerful emotion.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خود را در چنگ یک احساس نیرومند احساس کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در درک احساسات قدرتمند احساس کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the hands or arms, while holding or trying to hold something.
مشابه: arms, grip, hands

- She held in her grasp a sack of gold coins.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او یک کیسه سکه طلا در دستش نگه‌داشته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک کیسه سکه های طلایی را در دست داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: the power of holding, controlling, mastering, or comprehending.
مترادف: comprehension, familiarity, knowledge, mastery
مشابه: catch, clutch, clutches, cognizance, command, control, grip, hold, possession, sway, understanding

- The politician held the audience in his grasp.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سیاست‌مدار شنوندگان را در چنگ خود نگه داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سیاستمدار مخاطبان را درک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She has a good grasp of the concepts of mathematics.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او درک خوبی از مفاهیم ریاضی دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او درک خوبی از مفاهیم ریاضیات دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Grasp در جمله های نمونه

1. grasp (or clutch or catch) at a straw
ترجمه به هر دری زدن،تلاش مذبوحانه کردن

2. his grasp of mathematics is extraordinary
ترجمه فهم ریاضی او فوق‌العاده است.

3. to grasp the sense of a remark
ترجمه مفهوم اظهاری را درک کردن

4. i did not grasp your meaning
ترجمه منظور شما را نفهمیدم.

5. could not escape his grasp
ترجمه نتوانستم از گیر او فرار کنم.

6. success was almost within grasp
ترجمه موفقیت تقریبا قابل حصول بود.

7. i could not loosen his grasp
ترجمه نتوانستم از چنگش فرار کنم.

8. i know enough german to grasp the tenor of what he says
ترجمه آنقدر آلمانی می‌دانم که معنی کلی آنچه را که می‌گوید درک کنم.

9. their fossilized brains do not grasp today's problems
ترجمه مغزهای متحجر آنها مسائل امروز را درک نمی‌کند.

10. It's difficult to grasp the sheer enormity of the tragedy.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]درک عظمت محض این تراژدی دشوار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دشوار است درک عظمت فاجعه تراژدی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. I wrenched the packet from his grasp.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]پاکت را از چنگش بیرون کشیدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من بسته را از درک او برداشتم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. He cannot grasp the realities of the situation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او نمی‌تواند واقعیت‌های اوضاع را درک کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او نمی تواند واقعیت های وضعیت را درک کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. May our golden youth radiate indelible light. Grasp today! Wish you success in the College Entrance Examination!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در ماه مه، جوانان طلایی ما نور indelible را تابش می‌کنند Grasp امروز! برایتان آرزوی موفقیت در امتحان ورودی کالج را دارم!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ممکن است جوانان طلایی ما نور ناپایدار را از بین ببرند امروز درک کنید به شما موفقیت در آزمون کالج ورودی را امیدوارم!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. Did you grasp the overall situation?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آیا شما وضعیت کلی را درک کرده‌اید؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آیا وضعیت کلی را درک کردید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. We have in our grasp a truly glorious future.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ما یه آینده خیلی با شکوه داریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما در درک ما یک آینده واقعا شکوه است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Just try and grasp the essentials of the argument.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]فقط سعی کنید اساس بحث را درک کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]فقط امتحان کنید و مقررات این استدلال را درک کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Grasp

فهم (اسم)
understanding , consciousness , intelligence , insight , apprehension , appreciation , realization , comprehension , grasp , conception , uptake
اخذ (اسم)
grasp , catch , prehension
چنگ زنی (اسم)
grasp , grip
فراچنگ کردن (فعل)
grasp
گیر اوردن (فعل)
grasp , hook
بچنگ آوردن (فعل)
grasp , enclasp
فهمیدن (فعل)
comprehend , sense , get , realize , savor , understand , perceive , see , fathom , grasp , figure out , discern , catch , rumble , follow , savvy , conceive , penetrate , plug in
چنگ زدن (فعل)
grab , clapperclaw , grasp , catch , harp , claw , clutch
قاپیدن (فعل)
snatch , grab , snap , swoop , grasp , seize , catch , ravish , raven , pinch , nab , nail , grab off

معنی عبارات مرتبط با Grasp به فارسی

به هر دری زدن، تلاش مذبوحانه کردن
دورازدسترس، درک نکردن، بیرون ازحدادراک
درحدودفهم

معنی Grasp در دیکشنری تخصصی

grasp
[ریاضیات] گرفتن، محکم گرفتن، دستگیره، قلاب

معنی کلمه Grasp به انگلیسی

grasp
• grip, clasp, hold; understanding, knowledge, realization
• hold tight, grip; grab hold; understand, comprehend
• if you grasp something, you take it with your hand and hold it firmly.
• a grasp is a firm hold or grip.
• if you grasp something complicated, you understand it.
• if you have a grasp of something, you have an understanding of it.
• see also grasping.
• if something is within your grasp, it is likely that you will achieve it.
• if something is in your grasp, you hold it or control it. if something escapes or slips from your grasp, you no longer hold it or control it.
grasp all lose all
• just when you think you have it all figured out you realize just how little you know
grasp at
• seize eagerly
grasp the nettle
• confront problems, deal with difficult situations
beyond his grasp
• impossible for him to understand, inconceivable for him
beyond one's grasp
• impossible to understand, inconceivable
within one's grasp
• within reach

Grasp را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Grasp

محمدحسین کوزه گران ١٩:٥٦ - ١٣٩٧/٠٨/٠٨
متوجه شدن
|

هیرو شاهی ٠٩:٣٥ - ١٣٩٨/٠٢/١٣
به چنگ آوردن ،
به دست آوردن
قاپیدن
بعضی جاها هم به معنی فهمیدن است
|

Ghandchi ١٥:٤٨ - ١٣٩٨/٠٥/١٨
گیرایی
|

مهدی صباغ ٠٠:٢٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٣
درک کردن
متوجه شدن
|

پیشنهاد شما درباره معنی Grasp



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی grasp
کلمه : grasp
املای فارسی : گرسپ
اشتباه تایپی : لقشسح
عکس grasp : در گوگل


آیا معنی Grasp مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )