برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1292 100 1

get to

/gɛt tu/ /gɛt tuː/

1- ارتباط برقرار کردن با، دسترسی یافتن به 2- (با تهدید و تطمیع) تحت تاثیر قرار دادن

واژه get to در جمله های نمونه

1. Don't cross the bridge till you get to it.
[ترجمه ترگمان]از پل عبور نکن تا به آن برسی
[ترجمه گوگل]از پل عبور نکنید تا به آن دسترسی پیدا کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. How much does it cost to get to Shinj?
[ترجمه ترگمان]برای رسیدن به Shinj چقدر هزینه دارد؟
[ترجمه گوگل]برای شینج چقدر هزینه دارد؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. He couldn't get to sleep because he was too excited.
[ترجمه ترگمان]نمی‌توانست بخوابد، چون بیش از حد هیجان‌زده بود
[ترجمه گوگل]او نمی توانست بخوابد چون خیلی هیجان زده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The heat was beginning to get to me, so I went indoors.
[ترجمه ترگمان]گرما کم‌کم داشت به من نزدیک می‌شد، بنابراین داخل خانه شدم
[ترجمه گوگل]گرما شروع به من کرد، بنابراین من داخل داخل شدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

معنی عبارات مرتبط با get to به فارسی

(امریکا- خودمانی) پیشروی کردن، (در عشق یا دوستی یا کار و غیره) از خان اول گذشتن
با کسی آشنا شدن، کسی را خوب شناختن

معنی کلمه get to به انگلیسی

get to
• be allowed to; arrive at, reach
get to first base
• (slang) succeed at the earliest step of something
get to smooth water
• get over the worst of a situation, enter into better or easier times
get to the bottom of
• get to the real issue; figure something out, unravel the mystery
get to the bottom of things
• figure everything out, get to the heart of the matter, get to the bottom line
get to the point
• get to the bottom line, make a long story short

get to را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علیرضا ع
فرصت انجام کاری را پیدا کردن مانند:
I get to know some people فرصت آشنایی با بعضی اشخاص را داشتن
Ncmow
به معنای رسیدن هم میتونه باشه و به معنای توانایی انجام کار های خاص را داشتن هم هست
a.r
arrive at, reach
to bother or annoy sb
to influence or affect sb, esp. adversely
to begin doing sth
تتتتت
رسیدن
Hossein
رسیدن
آرمین مظاهری
شروع کردن = to start
حدیث ایران
رفتن به - رسیدن به
محمد حسین
شانس داشتن و فرصت داشتن برای انجام چیزی
You get to try different dishes. شما فرصت (شانس)داریدکه غذاهای متفاوت را امتحان کنید.
Ali
ارتباط برقرار نمودن
Mahnaz
He gets to sample
او این فرصت را دارد که تست کند(خوراکیها را)
Nzi Gbn
Get to : فرصت انجام کاری را پیدا کردن،رسیدن به انجام کاری

.I got to do both
من فرصت کردم هر دو کار را انجام بدم. (من رسیدم هر دو کار را انجام بدم.)
شاهوردی
ناراحت کردن ، اذیت کردن
میلاد علی پور
وادار کردن، ملزم کردن
میلاد علی پور
آزار دادن، ناراحت کردن، مایه ی عذاب شدن، عذاب دادن، آزرده خاطر ساختن
میلاد علی پور
شروع کردن
فاطمه
I get to wake up to this every morning.من این حسو دوس دارم ک هرروز از خواب بیدار میشی ....

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی get to
کلمه : get to
املای فارسی : گات تو
اشتباه تایپی : لثف فخ
عکس get to : در گوگل

آیا معنی get to مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )