برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1328 100 1

governor

/ˈɡəvərnər/ /ˈɡʌvənə/

معنی: طرفدار، پروانه، حاکم، سایس، فرماندار، حکمران
معانی دیگر: کیا، خدیو، استاندار، فرمانفرما، (آمریکا) فرماندار ایالتی، عضو هیئت مدیره یا گروه حکام، (انگلیس) فرمانده یا رییس موسساتی مثل زندان و بانک و غیره، (مکانیک) دستگاه کنترل سرعت موتور (از طریق کنترل میزان بنزین یا بخار)، گاز اتومبیل، ناظم، (انگلیس -عامیانه) ارباب، رییس، پدر، فرمانده

بررسی کلمه governor

اسم ( noun )
(1) تعریف: one who governs a political unit, esp. a U.S. state.

(2) تعریف: (chiefly British) a person who is in charge of a particular organization or institution.

- the prison governor
[ترجمه ترگمان] حاکم زندان
[ترجمه گوگل] فرماندار زندان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه governor در جمله های نمونه

1. the governor forwarded his minute expressing alarm
فرماندار یادداشت حاکی از نگرانی خود را فرستاد.

2. the governor was a humble man who hated luxury
فرماندار مرد فروتنی بود که از تجملات بیزار بود.

3. the governor was relieved of his job
شغل فرماندار را از او گرفتند.

4. the governor who is likewise a lawyer
فرماندار که وکیل دادگستری هم هست.

5. he defeated the incumbent governor
او فرماندار وقت را (در انتخابات) شکست داد.

6. they indented on the governor for food
آنان برای غذا به فرماندار عرضحال نوشتند.

7. the vacuous comments of the governor
توضیحات ابلهانه‌ی استاندار

8. she split her vote, choosing a democratic senator and a republican governor
او رای خود را تقسیم کرد و یک سناتور دموکرات و فرماندار جمهوریخواه انتخاب کرد.

9. Mr Brown did not want to run for governor of the state last year.
[ترجمه ترگمان]آقای براون سال گذشته نمی‌خواست به عنوان فرماندار ایالت اداره شود
[ترجمه گوگل]آقای براون در سال گذشته نمی خواست که برای فرمانداری ایالت باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف governor

طرفدار (اسم)
devotee , advocate , adherent , sympathizer , aficionado , partisan , bigot , disciple , zealot , governor , sovereign , henchman
پروانه (اسم)
pass , permit , permission , paper , license , billet , butterfly , propeller , moth , governor , fan , licensure
حاکم (اسم)
burgomaster , governor , magistrate , dynast
سایس (اسم)
governor , ruler , sovereign , diplomat , politician , statesman , hakim
فرماندار (اسم)
legate , governor , proconsul
حکمران (اسم)
governor , ruler

معنی عبارات مرتبط با governor به فارسی

فرماندار کل (به ویژه کسی که از سوی پادشاه انگلیس به فرمانداری کشورهای مشترک المنافع بریتانیا منصوب می شود)، حاکم کل، سر استاندار، والی (governor-general هم می نویسند)، فرمانفرما، استاندار والی
استانداری
بخش دار، نایب الحکومه
(در ایالات امریکا) معاون فرماندار، امر، معاون فرماندار، نایب الحکومه
معاون فرمانداری

معنی governor در دیکشنری تخصصی

governor
[عمران و معماری] تنظیم کننده - رگلاتور
[زمین شناسی] دستگاه کنترل کننده سرعت توربین ، فرمانشگر
[ریاضیات] تنظیم کننده
[زمین شناسی] فرمانشگر پشتیبان- گاورنر پشتیبان
[سینما] دستگاه سرعت خودکار
[مهندسی گاز] تنظیم کننده سرعت

معنی کلمه governor به انگلیسی

governor
• one who governs; executive head of a state (usa); device which automatically regulates speed (machinery)
• a governor is a person who is responsible for the political administration of a region, or for the administration of an institution.
• a governor is a person who is on a committee which controls an organization such as a school or a hospital.
governor general
• a governor general is a person who, in a former colony, is the chief representative of the country which used to control that colony.
governor of the bank of
• head of the main bank of
governor of the bank of israel
• director of the bank of israel
military governor
• dictator, head of a military government

governor را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

starmarjan
فرماندار ،فرمانده مقتدر
محدثه فرومدی
فرمانروا
مهدی باقری
رییس، مدیر، مسئول سازمان، شرکت، موسسه و…

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی governor
کلمه : governor
املای فارسی : گورنر
اشتباه تایپی : لخرثقدخق
عکس governor : در گوگل

آیا معنی governor مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )