برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1276 100 1

grandmother

/ˈɡrændˌməðər/ /ˈɡrænmʌðə/

معنی: مادر بزرگ، ننه بزرگ
معانی دیگر: نیا (مونث)، جده، مثل مادر بزرگ رفتار کردن

بررسی کلمه grandmother

اسم ( noun )
(1) تعریف: the female parent of one's parent.

(2) تعریف: a woman from whom one is descended; female ancestor.

واژه grandmother در جمله های نمونه

1. his grandmother reproached him for being late
به خاطر دیر آمدن مورد سرزنش مادربزرگش قرار گرفت.

2. the grandmother is keeping the children
مادربزرگ از بچه‌ها نگهداری می‌کند.

3. a benevolent grandmother
مادر بزرگ مهربان

4. eve, the grandmother of all
حوا،مادر بزرگ همه

5. teach one's grandmother to suck eggs
کوشش به تعلیم دادن کسی که خودش استادکار است

6. don't teach your grandmother to suck eggs
به من یاد نده چون خودم بلدم،خودم هفت مرده حلاجم

7. the girl addressed her grandmother audaciously
دختر با گستاخی مادر بزرگ خود را مخاطب قرار داد.

8. the grandchildren regularly milked their grandmother for money
نوه‌ها مرتبا از مادر بزرگشان پول در می‌کشیدند.

9. My grandmother taught me to sew.
[ترجمه ترگمان]مادربزرگم به من یاد داد که خیاطی کنم
[ترجمه گوگل]مادربزرگم به من آموخت که بهم بخورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Grandmother has a good memory;she can remember things which happene ...

مترادف grandmother

مادر بزرگ (اسم)
beldam , beldame , granny , grandmother , grandma , grandam , grannie
ننه بزرگ (اسم)
grandmother , grandma

معنی عبارات مرتبط با grandmother به فارسی

مادر بزرگ، نه نه بزرگ، بی بی، جده

معنی کلمه grandmother به انگلیسی

grandmother
• mother of one's father or mother
• your grandmother is the mother of your father or mother.
great grandmother
• grandmother of one's own parents, mother of one's grandmother or grandfather
great great grandmother
• grandmother of one's grandmother
his grandmother
• mother of one of his parents

grandmother را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پویا
مادر بزرگ ننه بزرگ
يار دلواري
I longed to sit at the table with my grandmother as a
Sadly and caressing his affectionate hands on my head, we afflicted the world several times
ارزو به دل ماندم همانند دوران کودکی در کنار مادر بزرگ پای سفره بنشینیم
صدامادرانه و نوازش دستان پر مهر او بر سرم ،جهانمان را چندین برابر مهر بر دل بنشاند مادردلها یادش گرامی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی grandmother
کلمه : grandmother
املای فارسی : گرندمتهر
اشتباه تایپی : لقشدیئخفاثق
عکس grandmother : در گوگل

آیا معنی grandmother مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )