انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 899 100 1

بررسی کلمه grief

اسم ( noun )
عبارات: come to grief
(1) تعریف: intense sorrow or distress, esp. over a loss; anguish.
مترادف: heartache, heartbreak, sorrow, woe
متضاد: joy
مشابه: anguish, desolation, distress, misery, mourning, pain, regret, sadness, torment

- She had never experienced grief until her husband died.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تا آن زمان که شوهرش مرد، او تا به حال غم و اندوه را ندیده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تا به حال شوهرش را ندیده بود تا زمانی که شوهرش مرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The attack caused grief to hundreds of families.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این حمله باعث اندوه صدها خانواده شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حمله به صدها خانواده خجالت آور بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The loss of their father filled the family with grief.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از دست دادن پدر، خانواده را با اندوه پر کرده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] از دست دادن پدرشان خانواده را با غم و اندوه پر کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The tragic incident plunged him into grief.
ترجمه کاربر [ترجمه علی کاظمی] حادثه ناگوار او را به غم و اندوه فرو برد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] واقعه غم‌انگیز او را غرق در اندوه کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حادثه غم انگیز او را به دردسر افتاد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: something that causes sorrow.
مترادف: affliction, distress, misery, sorrow, tribulation
متضاد: joy
مشابه: ordeal, torment, trial, trouble

- His attitude toward school is a grief to his mother.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نگرش او نسبت به مدرسه مایه اندوه مادرش است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نگرش وی نسبت به مدرسه مادر خود را غمگین می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: (slang) complaints or criticism.

- My dad's always giving me grief about what I wear.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پدرم همیشه در مورد چیزی که من می‌پوشم ناراحت می شه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پدرم همیشه در مورد چیزی که من می پوشم غم و اندوه می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه grief در جمله های نمونه

1. grief did not divert him from the performance of his duties
ترجمه اندوه او را از انجام وظایفش واراهه (منحرف) نکرد.

2. grief lessens with time
ترجمه اندوه با گذشت زمان تخفیف می‌یابد.

3. grief preyed on his mind
ترجمه اندوه فکر او را رنج می‌داد.

4. dumb grief
ترجمه حزن بی سرو صدا

5. oppressive grief
ترجمه اندوه سخت

6. sincere grief
ترجمه اندوه واقعی

7. the grief of a woman whose son has died
ترجمه ماتم مادری که پسرش مرده است

8. turbulent grief
ترجمه غم جانگداز

9. benumbed by grief
ترجمه بی‌حس و حال در اثر غم

10. dull to grief
ترجمه عاری از احساس غم

11. his show of grief was nothing but a farce
ترجمه تظاهر او به اندوه،چیزی جز مسخره‌بازی نبود.

12. sensible of another's grief
ترجمه حساس نسبت به اندوه دیگری

13. she died of grief
ترجمه او از غصه مرد.

14. tokens of profound grief
ترجمه نشانه‌های حزن ژرف

15. to come to grief
ترجمه بدبخت شدن،به فلاکت افتادن،ناکام شدن،ناموفق شدن

16. she was distraught with grief for her dead husband
ترجمه سوگواری برای شوهر مرده‌اش او را کاملا شوریده حال کرده بود.

17. she was flattened by grief
ترجمه اندوه او را از پای درآورد.

18. the father dissolved in grief
ترجمه پدر غرق اندوه شد.

19. the onrush of sudden grief
ترجمه غلیان ناگهانی اندوه

20. to associate rain with grief
ترجمه باران را با حزن تداعی کردن

21. her heart was torn by grief
ترجمه اندوه قلبش را جریحه دار کرده بود.

22. the mother was prostrate with grief
ترجمه اندوه،مادر را از پا انداخته بود.

23. her mind has been turned by grief
ترجمه اندوه او را دیوانه کرده است.

24. lack of money is his only grief
ترجمه بی‌پولی یگانه غصه‌ی او است.

25. after the death of our parents, common grief has bound us closer together
ترجمه پس از مرگ والدینمان،غم مشترک ما را به هم نزدیک‌تر کرد.

26. black flags were another demonstration of their grief
ترجمه پرچم‌های سیاه نشان دیگری از سوگ آنان بود.

27. he was overcome by a rage of grief
ترجمه التهاب اندوه براو چیره شد.

28. her face was the very picture of grief
ترجمه چهره‌اش نمادی از اندوه بود.

29. she threw herself on her husband's corpse in a paroxysm of grief
ترجمه او از شور اندوه خود را روی جسد شوهرش انداخت.

30. those who did not heed the lessons of history came to grief
ترجمه آنان که از درس‌های تاریخ عبرت نبردند به فلاکت رسیدند.

مترادف grief

رنجش (اسم)
pique , offense , acrimony , resentment , annoyance , irritation , dudgeon , bother , vexation , grief , umbrage , displeasure , miff
غم (اسم)
distress , care , sorrow , rue , anxiety , heartache , grief , despondency , despondence
اندوه (اسم)
distress , dole , heartache , chagrin , grief , dolor , dolour , teen
حزن (اسم)
sorrow , grief , despondency , despondence
سار (اسم)
distress , head , dole , heartache , grief , starling
غصه (اسم)
sorrow , rue , heartache , grief , woe , teen

معنی عبارات مرتبط با grief به فارسی

غم زده، اندوهگین، حزن آلود
شکسته شده ازغم
از غصه مرد

معنی کلمه grief به انگلیسی

grief
• sadness, deep sorrow
• grief is extreme sadness.
• if someone or something comes to grief, they fail or are harmed.
grief stricken
• if someone is grief-stricken, they are extremely sad about something that has happened.
abandon oneself to grief
• enter into a mourning state completely
buried in grief
• feeling deep sorrow, mourning, greatly distressed
come to grief
• meet with disaster; be unsuccessful; fail
consumed by grief
• enveloped by sorrow
crushed with grief
• overcome with anguish, devastated by sorrow
die of grief
• die of despair or sorrow
rave one's grief
• tell of one's problems, talk about one's troubles
sob out one's grief
• tell about one's sadness, discuss one's grief

grief را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی grief

سجاد مصلحی ٠٤:٣٦ - ١٣٩٧/٠٨/٠٨
Extreme sadness specially because someone you love has died
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٥:٣٩ - ١٣٩٧/٠٨/٢٦
comes to grief: (توام با تأسف و اندوه، حتي به‌طعنه) به نتيجه‌اي نرسيدن، به بار ننشستن، به فرجام نرسيدن، به شكست انجاميدن، نقش بر آب شدن، ناكام ماندن، تباه شدن، به خاك سياه نشستن، از بين رفتن
|

tapilun ١٦:٢٧ - ١٣٩٨/٠٢/١١
do not be soorry
غصه نخوريد(ادم غصه خور و ناراحت worrywart)
|

پیشنهاد شما درباره معنی grief



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی grief
کلمه : grief
املای فارسی : گریف
اشتباه تایپی : لقهثب
عکس grief : در گوگل


آیا معنی grief مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )