برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1281 100 1

grumpy

/ˈɡrəmpi/ /ˈɡrʌmpi/

معنی: ترشرو، بد خلق
معانی دیگر: عبوس، بهانه گیر، اخمو، بداخم، همیشه دلخور (گاهی grumpish هم می گویند)

بررسی کلمه grumpy

صفت ( adjective )
حالات: grumpier, grumpiest
مشتقات: grumpish (adj.), grumpily (adv.), grumpiness (n.)
• : تعریف: in a bad mood; irritable.
مترادف: bilious, cantankerous, cranky, cross, dyspeptic, fractious, grouchy, irascible, irritable, peevish, short-tempered
متضاد: good-humored
مشابه: bad-tempered, brusque, choleric, crotchety, crusty, curt, disagreeable, feisty, moody, ornery, out of sorts, peppery, pettish, petulant, quarrelsome, surly, touchy

- She'll be grumpy if you wake her up from her nap.
[ترجمه Amir] اگر او را از چُرت زدنش بیدار کنی عبوس خواهد شد
|
[ترجمه ترگمان] اگر او را از خواب بیدار کنی بد خلق خواهد شد
[ترجمه گوگل] اگر از خواب بیدار شوید، او بدبخت خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- My grandfather was often grumpy, but it was because he was in constant pain.
[ترجمه ترگمان] پدربزرگ من غالبا بدخلق بود، اما به این دلیل بود که مدام درد می‌کشید
[ترجمه گوگل] پدربزرگ من اغلب بدبخت بود، اما این به این دلیل بود که او در معرض درد مداوم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بن ...

واژه grumpy در جمله های نمونه

1. The old man is a grumpy elder.
[ترجمه محمد م] مرد مسن، یک پیر ترشرو است
|
[ترجمه ترگمان]پیرمرد پیر grumpy است
[ترجمه گوگل]پیرمرد بزرگ مرد بزرگ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. Some folk think I'm a grumpy old man.
[ترجمه ترگمان]بعضی از مردم فکر می‌کنند من یک پیرمرد بداخلاقی هستم
[ترجمه گوگل]بعضی از مردم فکر می کنند من یک مرد پیرمرد خائن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Don't be so grumpy and cynical about it.
[ترجمه ترگمان]انقدر بداخلاقی نکن
[ترجمه گوگل]در مورد آن نگران نباشید و بدبین باشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Mina's always a bit grumpy first thing in the morning.
...

مترادف grumpy

ترشرو (صفت)
acid , vinegary , angry , grumpy , moody , morose , sullen , petulant , crabbed , dogged , gloomy , sulky , ill-humored , chuffy , rusty , mulish , gruff , huffy , humpy , pettish , huffish , ill-humoured , ill-natured , snuffy , vinegarish
بد خلق (صفت)
grumpy , moody , bad-tempered , choleric , grouchy , ornery , cantankerous , dyspeptic , capernoited , gruff , ill-natured , ill-tempered

معنی کلمه grumpy به انگلیسی

grumpy
• grouchy; angry; sulky; irritable
• a grumpy person is bad-tempered and miserable; an informal word.

grumpy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

vahid naderi
Why are you grumpy face?
چرا بدخلقی میکنی
چرا ترش میکنی
S. N
بد اخلاق
NeginNk
کج خلق بدقلق
bad tempered
حلما
میتونه به معنی یه آدم حواس پرت و گیج هم باشه, بی حواس

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی grumpy
کلمه : grumpy
املای فارسی : گرومپی
اشتباه تایپی : لقعئحغ
عکس grumpy : در گوگل

آیا معنی grumpy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )