برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1334 100 1

Head

/ˈhed/ /hed/

معنی: سالار، نوک، رئیس، سرصفحه، رهبر، متصدی، کله، راس، دماغه، سر، عنوان، انتها، سار، موی سر، ابتداء، فوقانی، بزرگتر، اصلی، بزرگ، عمده، رهبری کردن، سرگذاشتن به، دارای سر کردن، ریاست داشتن بر، در بالا واقع شدن
معانی دیگر: (انسان و جانور) سر، هباک، چکاد، تارک، (سربه عنوان مرکز عقل و تفکر) فکر، هوش، کیاست، استعداد، ذکاوت، مغز، ذهن، شعور، فهم، (عامیانه) سردرد، (سر به عنوان همه ی شخص) نفر، هر نفر، هریک، کس، (در شمارش چارپایان) راس (جمع آن هم بدون s است)، (سکه - معمولا با :s) شیر، (بخش بالایی هر چیز) بالا، فراز، بخش فوقانی، بخش اصلی، (بخش جلویی هر چیز) جلو، پیش، پیشاپیش، بالاسر، صدر، (اشیا) سر، هریک از دو سر، (جوش صورت و دمل و کورک و غیره) سر، سرچشمه، آغازگاه (رودخانه و غیره)، ارشد، مرشد، مدیر، سرپرست، سردسته، زعیم، سرور، رئیس مدرسه (headmaster هم می گویند)، (گیاه شناسی)کلاپرک، کپه، نهنج، چغند، سنبله، (کلم و کاهو و غیره) عدد، نوک درخت، بالاترین بخش گیاه، سرشاخه، (عامیانه - معمولا در ترکیب) معتاد، مهمترین، نخست، اول، در بالا، فرازین، ابر، در جلو، پیشین، مقدم، روبرو، در مقابل، ضد، ناهمسو، سرپرستی کردن، ریاست کردن، در بالا یا آغاز قرار داشتن، در صدر بودن، جلو بودن، پیشاپیش رفتن، (میخ و غیره) دارای نوک تیز کردن، (دمل و غیره) سرباز کردن، عازم شدن، رفتن، (اندازه گیری طول) سرو گردن، کف روی مشروبات (به ویژه آبجو)، (در کشتی) مستراح، آبریزگاه، (سر کوه یا تخته سنگ و غیره) سنگ پوز، قله، ستیغ، رجوع شود به: warhead، پوست یا غشای روی طبل و تنبک و غیره، (در مورد آب یا بخار یا گاز و غیره ی محبوس در جای بسته) فشار، (زبان شناسی) هسته ی اصلی، هسته، (در ساختمان یکان آهنگین) سر، سرجمله، (معدن) دالان، نقب، وابسته به سر، سرین، راسی، تارکی، (نادر) سر (انسان یا حیوان) را قطع کردن، سر بریدن، (گیاه) سرشاخه ها را بریدن، سرشاخه زدن، (فوتبال - توپ را) با سر زدن، (رودخانه و نهر و غیره) آغاز شدن از، سرچشمه گرفتن، (دستگاه ضبط صوت) هد، عدد، دهانه، موضوع، منتهادرجه، خط سر، فرق، سرستون، سردرخت، vt : سرگذاشتن به

بررسی کلمه Head

پسوند ( suffix )
• : تعریف: state or condition of being; -hood.

- godhead
[ترجمه ترگمان] رب‌النوع عشق،
[ترجمه گوگل] خداحافظ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: head and shoulders above, over one's head
(1) تعریف: the body part of a human being or animal that contains the brain or primary nerve center and the facial features.
مترادف: pate
مشابه: bean, block, dome, noggin, poll, skull, stack

(2) تعریف: mind; intellect; understanding.
مترادف: intellect, mind
مشابه: brain, gray matter, sense, understanding, wits

- a good head for business
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] سر خوب برای کسب و کار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a position of leadership or authority, or the person in such a position.
مترادف: chief, leader
مشابه: boss, director, lead, master, president, supervisor, top

- head of the agency
...

واژه Head در جمله های نمونه

1. head rest
سرآسا،محل قرار دادن سر

2. head sails
بادبان های جلو

3. head winds
بادهای مخالف

4. head and shoulders above
کاملا بهتر (یا بلندتر یا والاتر و غیره)

5. head for
1- رفتن به سوی،به صوب (جایی) رفتن

6. head off
از چیز یا کسی جلو زدن و او را متوقف کردن یابرگرداندن

7. head on collision
تصادف (یا تصادم) شاخ به شاخ (از جلو یا از سر)

8. head over heels
1- کله معلق زنان،(در حال) وارو زدن 2- شدیدا،سراپا

9. a head brimming with questions
سری مملو از پرسش

10. a head waiter
سرپیشخدمت

11. her head could not swallow that problem
مغز او قادر به درک آن مسئله نبود.

12. her head reeled under the blow
در اثر آن ضربه سرش گیچ رفت.

13. his head is full of absurd ideas
کله‌اش پر از تصورات باطل است.

14. his head was cocked to one side
سرش به یک سو خم بود.

...

مترادف Head

سالار (اسم)
principal , head , chief , leader , headman , chieftain , don , sheik , sheikh , goodman , patriarch
نوک (اسم)
end , bill , point , top , head , tip , peak , summit , horn , apex , beak , vertex , barb , ascender , neb , knap , jag , fastigium , ridge , nib
رئیس (اسم)
provost , principal , superior , head , master , manager , director , superintendent , warden , commander , chief , leader , prefect , premier , headman , premiere , boss , chairman , president , ruler , sheik , sheikh , regent , dean , head master , higher-up , syndic
سرصفحه (اسم)
head , title , heading , headline , banner , headpiece , front page
رهبر (اسم)
head , pilot , leader , guide , bellwether , rector , premier , premiere , steerer , fuehrer , fuhrer , skipper
متصدی (اسم)
superior , head , manager , director , foreman , superintendent , warden , chief , operator , overseer , boss
کله (اسم)
head , brain , pate , noddle , pash , pericranium
راس (اسم)
end , climax , pinnacle , top , head , tip , peak , leader , vertex , cap , fastigium
دماغه (اسم)
head , headland , promontory , cape , nose , ness
سر (اسم)
slide , secret , edge , end , mystery , point , acme , top , head , tip , inception , beginning , chief , origin , apex , vertex , cover , corona , incipience , headpiece , extremity , glide , piece , flower , lid , pate , noddle , pash , plug , inchoation , lead-off , nob , noggin , sliding
عنوان (اسم)
way , address , cause , reason , motive , head , excuse , manner , title , superscription , heading , caption , headline , pretext , method , capitulary , fashion , salvo , lemma
انتها (اسم)
termination , close , end , head , tailing , tag end , extremity , terminal , outrance , tail-end
سار (اسم)
distress , head , dole , heartache , grief , starling
موی سر (اسم)
head , hair
ابتداء (اسم)
head
فوقانی (صفت)
over , upper , top , head , overhead , dorsal
بزرگتر (صفت)
senior , head , major , elder , paramount
اصلی (صفت)
elementary , primary , initial , aboriginal , primitive , main , original , principal , basic , net , genuine , prime , essential , head , organic , arch , inherent , intrinsic , innate , fundamental , cardinal , immanent , normative , germinal , first-hand , seminal , ingrown , quintessential , primordial
بزرگ (صفت)
mighty , senior , large , gross , great , numerous , extra , head , adult , major , big , dignified , grand , voluminous , extensive , massive , enormous , grave , majestic , bulky , eminent , lofty , egregious , immane , jumbo , king-size , sizable , sizeable , walloping
عمده (صفت)
primary , main , principal , prime , important , significant , essential , head , chief , major , excellent , leading , dominant , copacetic , key , staple , predominant , considerable
رهبری کردن (فعل)
head , lead , administer , administrate , lead off , conduce , pilot , spearhead
سرگذاشتن به (فعل)
head
دارای سر کردن (فعل)
head
ریاست داشتن بر (فعل)
head
در بالا واقع شدن (فعل)
head

معنی عبارات مرتبط با Head به فارسی

کاملا بهتر (یا بلندتر یا والاتر و غیره)
روسری زنانه، پیشانی بند، درکتاب شیرازه
سرکوبش روانشناسى : کوبیدن سر
تخته ای که در انتهای فوقانی چیزی گ ذارند
سرماخوردگی (به ویژه اگر اثر آن بیشتر در سر و بینی و گلو باشد)، طب سرماخوردگی معمولی، زکام، نزله
شمارش مردم، سرشماری
(خودمانی) روان پزشک
روسرى، پوشاک سر، لچک، ارایش سر یا مو
باکله، سربجلو، از سر، سراسیمه
1- رفتن به سوی، به صوب (جایی) رفتن، 2- برخوردن به (در آینده)
(دریچه ای که جریان آب را به آب راه و غیره تنظیم می کند) دریچه ی مهار، سردریچه، دریچه فوقانی کانال
پوشش سر، روسری
میراخور
بریدن سردشمن وبردن ان بعنوان غنیمت ونشانه پیروزی
head knockin ...

معنی Head در دیکشنری تخصصی

head
[شیمی] بلندی
[سینما] رأس ضبط کننده - کله یک سه پایه - کلگی - کلگی (هد)
[عمران و معماری] ارتفاع - بار - بلندی
[کامپیوتر] هد نوک بخشی از یک دیسک گردان که اطلاعات را می خواند می نویسد دیسک گردان دو سویه یا دیسک یا دیسک سخت چند لایه ، برای هر طرف یکلایه ، یک هد دارد . نگاه کنید به disk . - سر ، نوک ، هد .
[برق و الکترونیک] سر - هد 1. واحد فوتوالکتریکی که شیارهای صدا در روی فیلم تصاویر متحرک را به سیگنالهای شنیداری متناظر در پروژکتور تصاویر متحرک تبدیل میکند. 2. magnetic head.3. cutter .
[فوتبال] سر
[مهندسی گاز] بالاترین نقطه ، ارتفاع مایع درورودی وخروجی پمپ
[زمین شناسی] دماغه ، سر ، افت ، راس ، سرچشمه - - سرچشمه یا منطقه مشاء یک رودخانه. -
[نساجی] چشمه خروجی - کانال ورودی بالشچه در ماشین شانه - کلاف نخ کتانی و کنفی - واحد صنعتی - واحد عملیاتی در صنعت
[ریاضیات] رو، شاخک، شیر، نوک، سر، رئیس، کله، کله گی، کلاهک، سرستون
[آب و خاک] بلندا، پتانسیل ارتفاعی، بار
[کامپیوتر] شکاف مستطیل شکل در روی کش دیسک لغزان .
[سینما] سرتقویت کننده
[برق و الکترونیک] تقویت کننده هد 1. تقویت کننده ی واقع در نزدیکی هد که به عنوان منبع سیگنال برای آن عمل می کند. سیگنالهای ضعیف هد قبل از ارسال به تقویت کننده ی اصلی از طریق کابل ، توسط این تقویت کننده تا سطح مناسب تقویت می شوند. 2. اصطلاح بریتانیایی برای تقویت کننده ی تصویری ( ویدئو) که در نزدیکی لامپ برگیر در یک دوربین تلویزیونی نصب شده است. - تقویت کننده اصلی
[سینما] کلوز آپ سر و شانه
[سینما] سرپرست متحرک سازی
...

معنی کلمه Head به انگلیسی

head
• uppermost part of the body containing the brain; mind, understanding; leader, person in authority; top; forefront; crisis, climax; devotee, enthusiast (slang); device in a drive which reads and writes information (computers)
• lead, direct; be at the front; go in a certain direction
• chief, leading, main, principal
• your head is the top part of your body which has your eyes, mouth, and brain in it; used also to refer to the same part of an animal's body.
• the head of something is the top, start, or most important end.
• the head of an organization, school, or department is the person in charge of it. count noun here but can also be used as a noun used with another noun. e.g. ...the head gardener.
• when you toss a coin and it comes down heads, you can see the side of the coin with a person's head on it.
• if something heads a list, it is at the top of it.
• if you head an organization, you are in charge of it.
• you can mention the title of a piece of writing by saying how it is headed.
• if you head in a particular direction, you go in that direction.
• if you are heading for an unpleasant situation, you are behaving in a way that makes the situation more likely.
• in football, when a player heads a ball, he hits it with his head.
• see also heading.
• the cost or amount a head or per head is the cost or amount for each person.
• if you are speaking off the top of your head, the information you are giving may not be accurate, because you have not had time to check it or think about it.
• if you are laughing, crying, or shouting your head off, you are doing it very noisily; an informal expression.
• if you bite or snap someone's head off, you speak to them very angrily; an informal expression.
• if something comes or is brought to a head, it reaches a state where you have to do something urgently about it.
• if alcohol goes to your head, it makes you drunk. ...

Head را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mobina
حرکت در جهت ذکر شده
Move in the direction mentioned
Mobina hatam
حرکت در جهت ذکر شده
Move in the direction mentioned
دیبا کاظمی
Move in the direction mentioned
Amin
رئیس
احمد امامی
group leader
مسعود طلایی
رفتن به سمت
Go towards
حمیده معمارباشی
در پرتاب سکه:شیر
مبین
به معنا حرکت به سمت چیزی ، در جهت ذکر شده رفتن
head :move in the direction mentioned
means:go to some place
جمله =
She headed for home
موفق باشید همگی. Good luck
لیلی موسوی
سرپرست
J&Y
پی چیزی را گرفتن یا رفتن به سمت چیزی
مهساسالمی
جلوتر
تقی قیصری
[فعل] روانه شدن، گام در راه گذاشتن، گام نهادن در
فاطمه
رئیس
تقی قیصری
headlight یا head-lamp (headlight یا head-lamp) چراغ جلو (خودرو)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی head
کلمه : head
املای فارسی : حعیا
اشتباه تایپی : اثشی
عکس head : در گوگل

آیا معنی Head مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )