انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1019 100 1

handle

تلفظ handle
تلفظ handle به آمریکایی/ˈhændl̩/ تلفظ handle به انگلیسی/ˈhændl̩/

معنی: دسته، لمس، فرصت، قبضه، وسیله، قبضه شمشیر، احساس با دست، دست زدن به، بکار بردن، استعمال کردن، دسته گذاشتن، رفتار کردن
معانی دیگر: دست ور کردن به، برمچیدن، دست یازیدن، راه انداختن، (ماشین و غیره) راندن یا به کار انداختن، پرداختن به، دستکاری کردن، رسیدگی کردن، اداره کردن، مدیریت کردن (بر)، مهار کردن، فرهیختن، آموزش دادن، (عامیانه) از نظر روانی قادر بودن، تاب آوردن، (کالایی را) خرید و فروش کردن، (کالای بخصوصی را) معامله کردن، رفتار کردن (با)، (اتومبیل های سابق) هندل، (اتومبیل و غیره) کاربرد آسان و روان داشتن، (دیگ و ماهیتابه یا ابزار و غیره) دسته، دستگیره، دستجا، جادستی، مشته، هرچیز دسته مانند، جمع مبلغ شرط بندی شده (در مسابقه ی اسب دوانی و غیره)، (عامیانه) نام یا لقب یا عنوان شخص، (شمشیر) قبضه، دسته ی شمشیر (hilt هم می گویند)، دستاویز، مستمسک، بهانه، سرو کارداشتن با

بررسی کلمه handle

اسم ( noun )
(1) تعریف: a part designed to be grasped in order to lift or hold the thing to which it is attached.
مترادف: grip, hilt, hold, pull, shaft
مشابه: bail, haft, handlebar, helve, knob, stock

- A suitcase needs to have strong handles.
ترجمه کاربر [ترجمه سیروس مرادی] یک چمدان نیازمند دسته های قوی است.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک چمدان باید دسته‌های قوی داشته باشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چمدان باید دسته های قوی داشته باشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The handle on the top drawer is loose.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دستگیره در کشوی بالایی شل است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دسته در کشو بالا شل است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: anything that is used as or resembles such a part.
مشابه: grip, handlebar, hold, knob, pull
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: handles, handling, handled
(1) تعریف: to deal with; manage.
مترادف: cope with, deal with, hack, manage
مشابه: come to grips with, command, control, cope, deal, execute, master, negotiate, process, treat, work

- The police had to call in extra officers to handle the emergency.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] پلیس مجبورشد برای کنترل وضعیت فوق العاده افسران اضافی درخواست کند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس باید به ماموران اضافی زنگ بزند تا وضعیت اضطراری را اداره کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس مجبور شد برای افسران اضافی تماس بگیرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- In this job, you will have to handle various types of requests from customers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در این کار، شما باید انواع مختلفی از درخواست‌ها را از مشتریان مدیریت کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در این کار، شما باید انواع مختلفی از درخواست ها را از مشتریان اداره کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He's a difficult person, so you'll have to learn how to handle him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون آدم سختیه، پس تو باید یاد بگیری چطور از پسش بر بیای
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک فرد دشوار است، بنابراین شما باید یاد بگیرید که چگونه با او رفتار کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to manipulate or examine with the hands.
مترادف: manipulate
مشابه: feel, finger, grope, hold, palpate, paw, stroke, touch

- You have to handle the puppy more gently.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تو باید بیشتر از این بچه رو با ملایمت تحمل کنی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما باید به طور مرتب با توله سگ رفتار کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to do business in; trade in.
مترادف: carry, deal in, market, sell, trade in
مشابه: offer, peddle, traffic in

- Do you handle appliances?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وسایل را اداره می‌کنید؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا شما اداره می کنید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to behave or operate in a certain way when used.
مشابه: ride

- I need a car that handles well.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من به ماشینی احتیاج دارم که خوب اداره شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من یک ماشین دارم که به خوبی کار می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه handle در جمله های نمونه

1. handle with kid gloves
ترجمه (عامیانه) با نرمش و احتیاط رفتار کردن (با)

2. handle with velvet gloves
ترجمه با ملایمت رفتار کردن با،سختگیری نکردن

3. fragile, handle with care
ترجمه شکستنی،با دقت جابجا کنید.

4. fragile, handle with care!
ترجمه شکستنی - با احتیاط حمل کنید!

5. to handle a problem tactfully
ترجمه با ملاحظه‌کاری به مسئله‌ای رسیدگی کردن

6. he can't handle too much stress
ترجمه او تاب تحمل فشار روحی زیاد را ندارد.

7. the machine's handle plays a bit
ترجمه دسته‌ی دستگاه کمی بازی می‌کند.

8. this plastic handle controls the light
ترجمه این دسته‌ی پلاستیکی نور را تنظیم می‌کند.

9. those who handle food should wash their hands well
ترجمه کسانی که به خوراک دست می‌زنند باید دست‌های خود را خوب بشویند.

10. get a handle on
ترجمه (عامیانه) از پس چیزی یا کاری برآمدن،درک کردن،سر از (کاری) درآوردن

11. have a handle to one's name
ترجمه دارای عنوان (اشرافی یا علمی) بودن

12. a child can't handle a tractor
ترجمه بچه نمی‌تواند تراکتور راه بیاندازد.

13. jaffar pulled the handle off with a wrench
ترجمه جعفر با یک تکان دسته را کند.

14. to crank the handle
ترجمه هندل زدن

15. to rattle the handle of a door
ترجمه دسته‌ی در را به تلق و تولوق انداختن

16. fly off the handle
ترجمه (عامیانه) ناگهان خشمگین شدن،ناگهان هیجان زده شدن،از کوره در رفتن

17. give someone a handle (to)
ترجمه نقطه ضعف (به کسی) نشان دادن،دستاویز به کسی دادن

18. the new teacher can't handle his classes
ترجمه معلم جدید نمی‌تواند کلاس‌های خود را اداره کند.

19. to turn the door handle
ترجمه دسته‌ی در را چرخاندن

20. a broom with a long handle
ترجمه جارو با دسته‌ی بلند

21. a grenade is dangerous to handle
ترجمه دست ور کردن به نارنجک خطرناک است.

22. the crook of an umbrella handle
ترجمه انحنای دسته‌ی چتر

23. his carelessness gave his enemies a handle to use against him
ترجمه بی‌دقتی او به دشمنانش مستمسکی داد که بر ضد او به کار برند.

24. he took the hammer firmly by the handle
ترجمه دسته‌ی چکش را محکم گرفت.

25. i was young and not equipped to handle love and marriage
ترجمه جوان بودم و آمادگی پرداختن به عشق و ازدواج را نداشتم.

26. he jerked the drawer open and broke its handle
ترجمه کشو را با تکان باز کرد و دستگیره‌ی آن را شکست.

27. it's (it is) a nice cup but its handle is broken
ترجمه فنجان خوبی است ولی دسته‌ی آن شکسته است.

28. on the box of lamps it was written, "fragile- handle with care"
ترجمه روی جعبه‌ی لامپ‌ها نوشته بود: ((شکستنی - با دقت جابه‌جا کنید. ))

29. as soon as money was mentioned he flew off the handle
ترجمه به مجرد آنکه حرف پول به میان آمد از کوره در رفت.

30. with a knife he picked the cover off the hammer's handle
ترجمه او با چاقو روکش دسته‌ی چکش را ور آورد.

مترادف handle

دسته (اسم)
detachment , school , section , regimen , hand , party , order , stack , handle , shaft , sect , kind , clump , clique , set , troop , stem , fagot , lever , team , pack , sheaf , army , host , corps , group , company , category , class , gang , assortment , grouping , estate , junta , ear , helm , cluster , ensign , batch , deck , knob , handhold , handgrip , bevy , tuft , fascicle , genre , genus , brigade , wisp , parcel , clan , gens , confraternity , drove , congregation , covey , stud , haft , hilt , skein , helve , horde , nib , shook , rabble , skulk , squad , trusser
لمس (اسم)
handle , attaint , handling , tactility
فرصت (اسم)
break , chance , occasion , handle , time , opening , facility , opportunity , by-time , odds , leisure , free time , pudding time
قبضه (اسم)
handle , haft , hilt
وسیله (اسم)
instrument , handle , recourse , makeshift , organ , appliance , medium , facility , inducement , make-do
قبضه شمشیر (اسم)
handle
احساس با دست (اسم)
handle , touch
دست زدن به (فعل)
handle , touch
بکار بردن (فعل)
use , exploit , handle , put , apply , exert
استعمال کردن (فعل)
use , exercise , handle , apply , employ
دسته گذاشتن (فعل)
handle , haft
رفتار کردن (فعل)
demean , act , behave , treat , handle

معنی عبارات مرتبط با handle به فارسی

دسته دوچرخه، فرمان
(عامیانه) با نرمش و احتیاط رفتار کردن (با)
با ملایمت رفتار کردن با، سختگیری نکردن
(عامیانه) ناگهان خشمگین شدن، ناگهان هیجان زده شدن، از کوره در رفتن
با نیروی انسان حرکت دادن، بدرفتاری کردن
زیاد تکان دادن

معنی handle در دیکشنری تخصصی

handle
[سینما] سیستم هندل
[عمران و معماری] دستگیره - دسته
[کامپیوتر] گیره
[نساجی] زیردست پارچه - دندانه رنگرزی
[ریاضیات] به کار بردن
[نساجی] زیردست پارچه
[پلیمر] خواص زیردست(نساجی)
[عمران و معماری] دسته سبدی
[کوه نوردی] شکاف به عرض دست
[سینما] دسته چرخش افقی
[نساجی] زیر دست مومی شکل

معنی کلمه handle به انگلیسی

handle
• part of an object designed to be gripped by the hand; first name, nickname, code name, title (slang); unique identifier assigned to a file which allows a program to access it (computers)
• feel, touch with the hands; deal in, do business with; manage; treat
• a handle is the part of an object that you hold in order to carry it or operate it.
• when you handle something, you hold it and move it about in your hands.
• to handle something also means to use or control it effectively.
• if something handles well, it is easy to use or control.
• if you handle a problem or a particular area of work, you deal with it or are responsible for it.
• if you can handle people, you are good at getting them to respect you and do what you want them to.
• if you have a handle on a subject, you have a way of approaching it that helps you to understand it.
• if you fly off the handle, you completely lose your temper; an informal expression.
handle with kid gloves
• treat very carefully
handle without gloves
• treat roughly
cocking handle
• lever used to insert a bullet into the chamber of a gun so that it is ready to fire
door handle
• lever pushed with the hand to open a door
• a door-handle is the handle on a door which operates the mechanism that holds the door shut. you turn the door-handle to open or close the door.
file handle
• unique identifier allocated to a file which allows a program to access the file
flew off the handle
• flew into a rage, became very angry, lost his temper
fly off the handle
• lose control, explode in anger, fly into a rage

handle را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی handle

Angel ٠٣:٢٤ - ١٣٩٦/١٠/٢٥
از پس چیزی بر آمدن
|

محمد جواد ١١:٤٤ - ١٣٩٦/١٢/٢٦
مهار کردن
|

پیام ٢١:٢٥ - ١٣٩٧/٠١/١٥
با چیزی کنار اومدن
|

Kambiz333 ٢٢:٢٨ - ١٣٩٧/٠٢/٢٩
کار کردن با،کنترل کردن
|

الهام ١٦:٤٦ - ١٣٩٧/٠٤/٠٤
مدیریت کردن
|

فیض ١٠:٤٤ - ١٣٩٧/٠٤/٢٤
اجرا - اعمال
|

a.r ١٤:٠٧ - ١٣٩٧/٠٦/١٠
to touch, lift, hold, or operate with the hands
|

meri ١١:٤٥ - ١٣٩٧/٠٧/١٧
کنترل کردن
|

مرجان میری لواسانی ١٩:٤٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
از عهده ی چیزی یا کاری برآمدن
از پس کاری یا چیزی برآمدن
ردیف یا جور کردن ِ کاری
رسیدگی کردن
راس و ریس کردن ( عامیانه )
|

shabnami ١٥:٠٣ - ١٣٩٧/١٠/٢٠
سامان دادن
|

محمدرضا ایوبی صانع ١٤:١٤ - ١٣٩٧/١٠/٢٩
دست و پنجه نرم کردن.I'mnot strong enough to handle another rejection
|

فرزاد ک پ ٠٣:٤٥ - ١٣٩٧/١١/١٤
(handle = to take over = take charge (of
کنترل یا هدایت یا مهار کردن
|

Hadi ٠٨:٤٩ - ١٣٩٧/١١/٣٠
حمل کردن با دست
|

کاربر آبادیس ١٩:٤٥ - ١٣٩٧/١٢/١٧
کنترل کردن(شدن)
I need a car that handles well. من به یه ماشینی نیاز (احتیاج) دارم که خوب کنترل بشه.
|

کاربر آبادیس ١٩:٥٢ - ١٣٩٧/١٢/١٧
کنترل کردن، مدیریت کردن (اداره کردن)
|

احسان جهروتی ٢١:١٣ - ١٣٩٨/٠١/٢٥
If you handle a particular area of work, you have responsibility for it

مدیریت کردن

The case is being handled by a top lawyer.
The finance department handles all the accounts.
Computers can handle huge amounts of data.
|

... ١٨:٣٦ - ١٣٩٨/٠٤/١١
انجام دادن کاری do something
|

... ١٨:٣٦ - ١٣٩٨/٠٤/١١
Do something انجام دادن کاری
|

حسین رحمانی ١٩:٥٢ - ١٣٩٨/٠٥/١٥
کنار آمدن
|

Asma ١٣:٢٠ - ١٣٩٨/٠٦/١٥
حل کردن
|

محمد جواد علیزاده ١٩:٥٧ - ١٣٩٨/٠٦/١٥
(کامپیوتر و IT) گرداندن - راه اندازی کردن - دست زدن - دستکاری کردن - اداره کردن - چرخاندن
|

پیشنهاد شما درباره معنی handle



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی handle
کلمه : handle
املای فارسی : هندل
اشتباه تایپی : اشدیمث
عکس handle : در گوگل


آیا معنی handle مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )