انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1081 100 1

heart

تلفظ heart
تلفظ heart به آمریکایی/ˈhɑːrt/ تلفظ heart به انگلیسی/hɑːt/

معنی: جوهر، قلب، مرکز، ضمیر، دل، رشادت، لب کلام، دل و جرات، مغز درخت، تشجیع کردن، جرات دادن
معانی دیگر: سینه، (برخی سبزیجات) مغز، چغند، کله، اصل، لب (مطلب)، جان (کلام)، مرکز احساسات وعواطف، شخصیت، نهاد، سرشت، وجدان، عاطفه، احساس، امید، دل و دماغ، روحیه، (ورق بازی - معمولا جمع) دل، هر چیز به شکل قلب، دلدیس، دل سان، (بازی ورق مشابه بازی حکم) هارتز، (نادر) رجوع شود به: hearten، اغوش، دل دادن، بدل گرفتن

بررسی کلمه heart

اسم ( noun )
عبارات: after one's own heart, by heart, take to heart
(1) تعریف: the organ that pumps blood through the circulatory system of a person or animal.
مشابه: ticker

- She was afraid, and she could feel her heart beating faster.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او می‌ترسید و احساس می‌کرد قلبش تندتر می‌تپد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ترسید، و می تونست احساس سرش رو بکشه سریعتر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the root of one's personality, feelings, or emotions.
مترادف: bosom, breast
مشابه: soul

- In his heart he realized he was wrong.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] متوجه شد که اشتباه می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در قلب او متوجه شد که او اشتباه است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: sympathy, compassion, or love.
مترادف: compassion, sympathy
مشابه: beneficence, commiseration, feeling, good will, goodness, graciousness, kindness, love, magnanimity, pathos, sentiment, understanding

- Anyone who had a heart would want to help this suffering animal.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هر کسی که دلش می‌خواست به این حیوان بی‌نوا کمک کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هر کس که قلب داشته باشد می خواهد به این حیوان رنج آور کمک کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She told him he had no heart and was incapable of love.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به او گفت که قلبی ندارد و قادر به عشق نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به او گفت او قلب ندارد و ناتوان از عشق بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: anything shaped like the figure that somewhat resembles a heart, as on one of the four suits in a deck of cards.

- The valentine card had red hearts on the front.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کارت تبریک روی جلو قلب قرمز داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارت ولنتاین قلب قرمز در جلو داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: the center of a place or thing.
مترادف: center, hub
مشابه: core, kernel, middle, nucleus

- They moved from the suburbs back into the heart of the city.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از حومه شهر به مرکز شهر رفتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها از حومه ها به قلب شهر نقل مکان کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: the core.
مترادف: core, crux, essence, gist, marrow, nub, pith
مشابه: center, genius, kernel, keystone, nitty-gritty, quick, root

- Money is the heart of the matter.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پول قلب مساله است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پول قلب این موضوع است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: energy and courage; spirit.
مترادف: courage, pluck, spirit
مشابه: backbone, bravery, fortitude, guts, mettle, nerve, stomach, valor

- The winning horse was small but had a lot of heart.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اسب برنده کوچک بود اما قلب زیادی داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اسب برنده کوچک بود اما قلب زیادی داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: breast; bosom.
مترادف: bosom, breast
مشابه: chest

- He put his hand on his heart and spoke the pledge of allegiance.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دستش را روی قلبش گذاشت و قول وفاداری داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دستش را روی قلبش قرار داد و وعده وفاداری را بیان کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه heart در جمله های نمونه

1. heart attack
ترجمه حمله‌ی قلبی

2. heart block
ترجمه بلوک قلبی

3. heart dilatation
ترجمه بزرگ شدن قلب،پرفراخی قلب

4. heart diseases
ترجمه بیماری‌های قلب

5. heart failure
ترجمه از کار افتادگی قلب

6. heart trouble
ترجمه نارسایی قلبی

7. heart and soul
ترجمه از دل و جان،با تمام نیرو

8. a heart filled with love
ترجمه قلبی آکنده از عشق

9. a heart monitor
ترجمه مانیتور (دستگاه کنترل) قلب

10. a heart specialist
ترجمه ویژه‌گر (متخصص) قلب

11. a heart specialist
ترجمه ویژه‌کار قلب

12. a heart throb
ترجمه تپش قلب

13. a heart tonic
ترجمه داروی مقوی قلب

14. a heart transplant
ترجمه پیوند قلب

15. heavy heart
ترجمه قلبی پرغم

16. her heart became flint
ترجمه قلبش (مثل) سنگ شد.

17. her heart stopped
ترجمه قلبش باز ایستاد.

18. her heart was throbbing with excitement
ترجمه قلبش از شدت هیجان می‌تپید.

19. her heart was torn by grief
ترجمه اندوه قلبش را جریحه دار کرده بود.

20. her heart went pitter-patter
ترجمه قلبش تاپ تاپ کرد.

21. his heart attack terminated the interview
ترجمه سکته‌ی قلبی او،مصاحبه را خاتمه داد.

22. his heart beats fast
ترجمه قلب او تند می‌زند.

23. his heart is gay
ترجمه او دلش خوش است.

24. his heart is like stone
ترجمه دل او مانند سنگ است.

25. his heart misgave him
ترجمه در دلش احساس نگرانی می کرد.

26. his heart sank within him
ترجمه قلبش فرو ریخت.

27. his heart swelled with anger
ترجمه قلبش از خشم مملو شد.

28. his heart was bursting with affection
ترجمه قلبش سرشار از محبت بود.

29. his heart was caught by homa's beauty and good disposition
ترجمه او شیفته‌ی زیبایی و اخلاق خوب هما شد.

30. his heart was in complete arrest
ترجمه قلب او کاملا از کار ایستاده بود.

31. his heart went rotten with vanity
ترجمه غرور قلب او را فاسد کرد.

32. my heart aches for her
ترجمه دلم به خاطرش می‌سوزد.

33. my heart leaped at the sight of him
ترجمه با دیدن او قلبم فرو ریخت.

34. my heart pounded with fear
ترجمه از ترس قلبم سخت می‌تپید.

35. my heart started to thud and my mouth became dry
ترجمه قلبم به تاپ تاپ افتاد و دهانم خشک شد.

36. my heart went pitapat
ترجمه قلبم تاپ تاپ کرد.

37. my heart yearned for a glass of cool water
ترجمه دلم برای یک لیوان آب خنک غنج می‌زد.

38. the heart did many years beseech us for the cup of jamshid
ترجمه سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد.

39. the heart of a city
ترجمه قلب شهر،مرکز شهر

40. the heart pumps the blood to every part of the body
ترجمه قلب خون را به سرتاسر بدن می‌رساند.

41. the heart speeds up and the blood pressure rises
ترجمه ضربان قلب تند می‌شود و فشار خون بالا می‌رود.

42. at heart
ترجمه اصلا،اساسا،دربنیاد،درسرشت،قلبا

43. by heart
ترجمه از حفظ،از بر

44. take heart
ترجمه امیدوار شدن،شاد و خوش‌بین شدن،دلگرم شدن

45. a dicky heart
ترجمه قلب بیمار

46. a massive heart attack
ترجمه حمله‌ی قلبی شدید

47. a mild heart attack
ترجمه سکته‌ی قلبی خفیف

48. a silent heart attack
ترجمه سکته‌ی قلبی بدون مقدمه

49. a strong heart
ترجمه قلب سالم

50. an immaculate heart
ترجمه قلب پاک

51. an impenetrable heart
ترجمه قلبی سخت

52. he whose heart lives on love shall never die
ترجمه (حافظ) هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

53. his innocent heart
ترجمه قلب پاک او

54. his rocky heart
ترجمه دل سنگ او

55. infants' acquired heart diseases
ترجمه بیماری‌های قلبی غیرمادرزادی نوزادان

56. open your heart to mercy
ترجمه به دل خودت مروت راه بده.

57. this shredded heart
ترجمه این قلب چاک چاک

58. to lose heart
ترجمه دلسرد شدن

59. with a heart brimful of love
ترجمه با قلبی سرشار از عشق

60. with a heart full of sorrow
ترجمه با قلبی آکنده از اندوه

61. with a heart replete with gratitude
ترجمه با قلبی آکنده از امتنان

62. zahak's flinty heart
ترجمه دل سنگ ضحاک

63. a big heart (big-hearted)
ترجمه با سخاوت،گشاده دست،مهربان،باگذشت

64. break one's heart
ترجمه قلب کسی را شکستن،متاـثر کردن

65. change of heart
ترجمه تغییر عقیده (یا احساس یا وابستگی)

66. cross one's heart
ترجمه (به منظور نشان دادن صداقت و سوگند خوردن) با انگشت روی قلب خود نشان صلیب کشیدن

67. do one's heart good
ترجمه خوشحال کردن (خود را)،خرسند کردن

68. eat one's heart out
ترجمه سخت غصه خوردن یا دادن،جوش به دل (کسی) دادن

69. have a heart
ترجمه مهربان بودن،رافت داشتن،دلرحم بودن،رحم کردن

مترادف heart

جوهر (اسم)
heart , matter , substance , acid , ink , quintessence , being , juice , marrow , quiddity
قلب (اسم)
heart , anagram , midst , brassy , counterfeit
مرکز (اسم)
heart , base , seat , focus , capital , middle , center , station
ضمیر (اسم)
heart , ego , mind , conscience , pronoun , soul
دل (اسم)
heart , midst , spunk , conscience
رشادت (اسم)
heart , courage , gallantry
لب کلام (اسم)
heart , gist
دل و جرات (اسم)
heart , pluck
مغز درخت (اسم)
heart
تشجیع کردن (فعل)
encourage , heart , hearten , bield , solicit , cheer up , embolden
جرات دادن (فعل)
abet , heart , hearten

معنی عبارات مرتبط با heart به فارسی

دردقلب، مج، غم، غصه، اندوه، سینه سوزی
باشوق وذوق، باحرارت
از دل و جان، با تمام نیرو، بادل وجان، باهمه تو
(پزشکی) حمله ی قلبی
ضربان قلب، دل زنش
(پزشکی - عدم هماهنگی بین ضربان دهلیز و بطن قلب) بلوک قلبی
اندوه بسیار، غم زیاد
زلف روی شقیقه
اندوه اور، پشت شکن، ازپادراورنده
دل شکسته، محنت زده، ازپادرامده
سینه سوز، جان گذاز
گیلاس دل دیس (گیلاس امریکایی پر گوشت و قلب شکل)
مریم نخودی، گل خنو
مر­ قلبی ناخوشی دل
(پزشکی) نارسایی قلبی، سکته قلبی، نارسایی قلب
قلبى، صمیمانه، خالصانه
کسی که عاشق نیست، فارغ از عشق، ازاد ازقید عشق، مبرا از عشق
با سخاوت، گشاده دست، مهربان، باگذشت
آن جور که دل (کسی) می خواهد، مطابق میل و سلیقه ی شخص
موافق دلخواه
دلخواه کسی - باب میل کسی
اصلا، اساسا، دربنیاد، درسرشت، قلبا
(پزشکی - بزرگ شدن نابهنجار قلب که در اثر ورزش های شدید و سنگین ایجاد می شود) بزرگ قلبی
(با هایفن - بیشتر در امور سیاسی و عقیدتی) بسیار احساساتی و زودرنج، زوداشک، (گیاه شناسی) قلب مریم (dicentra spectabilis از خانواده ی dicentra)، زوداشک a bleeding heart liberal لیبرال احساساتی و رقیقالقلب
خوشابحال پاک دلان
ابداع کردن، بنای تازه ای را آغاز کردن، قلب کسی را شکستن، متاـثر کردن
نیمه کاره، ناتمام، نیمه راهه، نصف، ناهماد، باکاستی، از حفظ، از بر
از دست یک نفر به دست دیگری افتادن، دست به دست گشتن، تغییر عقیده (یا احساس یا وابستگی)
اعماق قلب، (از) ته دل

معنی heart در دیکشنری تخصصی

heart
[فوتبال] قلب
[بهداشت] غصه - درد قلب - سینه سوزی
[بهداشت] ضربان قلب
[بهداشت] مرض قلبی
[علوم دامی] محیط پیرامون سینه .

معنی کلمه heart به انگلیسی

heart
• four-chambered bodily muscular organ which pumps blood
• your heart is the organ in your chest that pumps the blood around your body.
• you can also talk about someone's heart to refer to their emotions or character.
• heart is used in various expressions referring to courage and determination.
• the heart of something is the most important part of it.
• the heart of somewhere is the most central part of it.
• a heart is also a shape like a real heart; used especially as a symbol of love.
• hearts is one of the four suits in a pack of playing cards.
• see also purple heart.
• if someone is a particular kind of person at heart, this is what they are really like.
• if you know something such as a poem by heart, you can remember it perfectly.
• if you have a change of heart, your feelings about something change.
• if you say something from the heart or from the bottom of your heart, you are being sincere.
• if your heart isn't in what you are doing, you have very little enthusiasm for it.
• if someone can do something to their heart's content, they can do it as much as they want.
• if someone or something breaks your heart, they make you very unhappy.
• if something is close to or dear to your heart, you care deeply about it.
• if your heart leaps, you suddenly feel very excited and happy. if your heart sinks, you suddenly feel very disappointed or unhappy.
• if you have set your heart on something, you want it very much.
• if you take an experience to heart, you are deeply affected and upset by it.
• if you say that someone's heart is in the right place, you mean they are kind and considerate.
heart and soul
• completely, wholly
heart attack
• heart failure, sudden cessation of heart activity
• if someone has a heart attack, their heart begins to beat very irregularly or stops completely.
heart breaker
• person or thing which causes sorrow or grief
heart bypass operation
• surgery in which the flow of blood is redirected around a damaged blood vessel through the insertion of a substitute vessel
heart condition
• coronary problem, disease of or injury to the heart
heart disease
• disease which affects the heart's ability to function
heart failure
• inability of the heart to function properly
• heart failure is a serious medical condition in which someone's heart stops working as well as it should, sometimes stopping completely so that they die.
heart free
• not in love
heart in one's boots
• be shocked, be frightened
affair of the heart
• matter of love
at heart
• deep down, at bottom
bare one's heart
• tell all, reveal one's innermost thoughts and feelings
bleeding heart
• one who feels emotion and pity for everyone and everything
break one's heart
• disappoint someone very much, cause someone grief
break someone's heart
• (informal) cause someone to be sad, make someone feel disappointed
break the heart
• crack the heart into pieces (make someone feel very sorry for you or disappointed in you)
broke his heart
• made him feel sorry for him, disappointed him
broken heart
• unrequited love, lost love
by heart
• out of memory, memorized, not written
came from the heart
• was sincere, was heartfelt
came straight from his heart
• genuine, honest, revealing his true feelings
change of heart
• change of opinion, change in one's attitude, change in treatment

heart را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

مرضیه ١١:٢١ - ١٣٩٦/٠٧/٠٦
قلب
|

yasii ١٦:٠٩ - ١٣٩٧/٠٦/١١

She need to be heart _free for a week
|

JGYYHYTUY ١٧:٤٠ - ١٣٩٧/٠٩/٠٣
قلب
|

زهرا موسوی ١٦:٠٩ - ١٣٩٧/١١/٠٣
دل ؛ قلب
|

dr brother ١٥:٠٦ - ١٣٩٨/٠٢/١٥
Love had another girl in her heart
عشق دختر دیگری در قلب او بود
محبت دختر دیگری را در قلب داشت
|

مهران ١٥:٢٠ - ١٣٩٨/٠٥/١٧
قلب عشق
|

محدثه فرومدی ٠٠:٢٦ - ١٣٩٨/٠٧/٠٧
بطن
|

Dizazaa ١١:٠٣ - ١٣٩٨/٠٧/٢٣
کنُه
|

گلی افجه ١٣:٠٢ - ١٣٩٨/٠٨/٠٧
مرکز
مهمترین بخش
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی heart
کلمه : heart
املای فارسی : هأرت
اشتباه تایپی : اثشقف
عکس heart : در گوگل


آیا معنی heart مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )