انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1102 100 1

heavy

تلفظ heavy
تلفظ heavy به آمریکایی/ˈhevi/ تلفظ heavy به انگلیسی/ˈhevi/

معنی: سخت، ابستن، بار دار، پر زحمت، فربه، تیره، کند، قوی، سنگین، ابری، زیاد، گران، توپر، وزین، دل سنگین، سنگین جثه
معانی دیگر: پر وزن، ثقیل، (بزرگتر یا شدیدتر از حد معمول) سخت، شدید، درشت، گرانبار، مهم، مهمند، جدی، وخیم، افسرده، شاق، دشوار، محنت آور، خسته، خواب آلود، آهسته، (قادر به بردن بارهای سنگین) سنگین کش، سنگین بر، غلیظ، چگال، همفشرده، دیرهضم، دیرگوار، دیرزدا، ژرف، (وابسته به صنایعی که ماشین آلات آنان بزرگ و سنگین است و مواد سنگین فلزی یا مواد اولیه ی سایر صنایع را تولید می کنند) مادر، وابسته به جنگ افزارهای سنگین یا زرهی، (در ترکیب هایی که اغلب هایفن دارند) سنگین -، پر-، (شیمی - وابسته به ایزوتوپی که وزن اتمی آن از ایزوتوپ های معمولی بیشتر باشد و همچنین وابسته به ترکیبی که دارای چنین ایزوتوپی باشد) سنگین، (تئاتر) غم انگیز، رقت آور، جنایت آمیز، پرخشونت یا بدجنسی، (خودمانی) جدی یا مهم و (معمولا) حزن آور، آدم مهم، آدم کله گنده، (تئاتر) نقش جدی، نقش آدم بدکار یا دارای سرنوشت غم انگیز، هر چیز سنگین، متلاطم، فاحش

بررسی کلمه heavy

صفت ( adjective )
حالات: heavier, heaviest
(1) تعریف: having much weight.
مترادف: hefty, ponderous, weighty
متضاد: ethereal, light
مشابه: elephantine, fat, fleshy, massive

- a heavy machine
ترجمه کاربر [ترجمه Yasin] یک ماشین سنگین
|

ترجمه کاربر [ترجمه Armin] یک ماشین سنگین وزن
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه ماشین سنگین
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ماشین سنگین
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: of great size, quantity, or amount.
مترادف: considerable, large
متضاد: light, meager
مشابه: abundant, copious, dense, extensive, hard, intense, profuse

- a heavy rain
ترجمه کاربر [ترجمه محسن] باران شدید
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] باران سنگینی می‌بارید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] باران سنگین
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: causing great mental anxiety or reflection; serious; deep.
مترادف: deep, grave, keen, profound
متضاد: light
مشابه: grievous, heartfelt, overwhelming, serious, weighty

- a heavy sorrow
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اندوهی سنگین
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک غم سنگین
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: of great force; intense; rough.
مترادف: forceful, powerful, rough
متضاد: calm, gentle, light

- He gave me a heavy shove.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هل بدی به من داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به من یک شلاق سنگین داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: depressed or very sad.
مترادف: disconsolate, mournful, sad, unhappy
متضاد: cheerful, light
مشابه: dejected, depressed, downcast, downhearted, grave, heartsick, heavy-hearted, pained

- a heavy heart
ترجمه کاربر [ترجمه سامیار] قلب پر دردو رنج
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] قلب سنگینی داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] قلب سنگین
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: charged or loaded.
مترادف: charged, fraught
مشابه: crucial, grave, important, momentous, pivotal, serious, weighty

- a decision heavy with implication
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک تصمیم سنگین با مفهوم ضمنی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک تصمیم سنگین با دلالت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: difficult to endure.
مترادف: onerous, oppressive
مشابه: burdensome, crushing, hard, impossible, intolerable, overwhelming, weighty

- a heavy burden of debt
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بار سنگینی را بردوش گرفته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بار سنگین بدهی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: (slang; old-fashioned) deeply meaningful; profound.
مترادف: deep, profound
متضاد: lightweight
مشابه: abstruse, esoteric, meaningful

- His new play is really heavy.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نمایش جدید او واقعا سنگین است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بازی جدید او واقعا سنگین است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
حالات: heavies
(1) تعریف: (informal) one who is portrayed or perceived as a villain.
مترادف: antagonist, villain

- She made him the heavy in their divorce.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او را برای طلاق سنگین ساخته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در طلاق خود سنگین ساخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Who's the actor who played the heavy in the film?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چه کسی نقش سنگین بازی را بازی کرد؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چه کسی بازیگر است که در فیلم نقش مهمی ایفا کرد؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: (slang) an important person.
مترادف: big shot, honcho, somebody, VIP

واژه heavy در جمله های نمونه

1. heavy applause
ترجمه کف زدن و تحسین زیاد

2. heavy artillery
ترجمه توپخانه‌ی سنگین

3. heavy bars across prison windows
ترجمه میله‌های کلفت (بر روی) پنجره‌های زندان

4. heavy cables sustain the bridge
ترجمه شاه سیم‌های کلفت پل را نگه می‌دارند.

5. heavy caliber artillery shells
ترجمه گلوله‌های توپ سنگین

6. heavy debts forced javad to capitalize his assets
ترجمه بدهی زیاد جواد را مجبور کرد که دارایی خود را تبدیل به پول کند.

7. heavy debts that led to the debilitation of the country's economy
ترجمه وام‌های سنگین که منجر به تضعیف اقتصاد کشور شد

8. heavy eyelids
ترجمه چشمان خواب‌آلود

9. heavy facial features
ترجمه اسباب صورت درشت و زمخت

10. heavy financial losses are disabling him from fulfilling his plans
ترجمه زیان‌های مالی سنگین او را از انجام نقشه‌های خود عاجز کرده است.

11. heavy gambling losses embarrassed him for years
ترجمه باخت‌های سنگین در قمار او را برای سال‌ها بدهکار کرد.

12. heavy heart
ترجمه قلبی پرغم

13. heavy humor
ترجمه مزاح ملامت‌انگیز

14. heavy industries
ترجمه صنایع مادر(یا سنگین)

15. heavy mist hung in the valley and obscured the mountains
ترجمه مه سنگینی دره را فرا گرفته و کوه‌ها را تار کرده بود.

16. heavy news
ترجمه خبر بد

17. heavy precipitations of snow and rain
ترجمه ریزش شدید برف و باران

18. heavy rain
ترجمه باران زیاد

19. heavy rains caused a flood in ghamsar
ترجمه باران‌های سنگین در قمصر سیل ایجاد کرد.

20. heavy rains have caused several landslides
ترجمه باران‌های سنگین موجب چند مورد ریزش کوه شده است.

21. heavy rains rotted the wheat
ترجمه باران‌های سنگین گندم‌ها را فاسد کرد.

22. heavy rains washed away the topsoil
ترجمه باران سنگین رو خاک را شست و برد.

23. heavy responsibility
ترجمه مسئولیت سنگین

24. heavy silence
ترجمه سکوت عمیق

25. heavy sleep
ترجمه خواب عمیق (سنگین)

26. heavy snow
ترجمه برف عمیق (سنگین)

27. heavy snow caused many businesses to close down
ترجمه برف سنگین موجب تعطیل شدن بسیاری از موسسات و مغازه‌ها شد.

28. heavy snow frustrated our plans
ترجمه برف سنگین نقشه‌های ما را نقش بر آب کرد.

29. heavy snow impeded our progress
ترجمه برف سنگین پیشرفت ما را کند کرد.

30. heavy snow made the road impassable
ترجمه برف سنگین جاده را غیر قابل عبور کرد.

31. heavy snow retarded the progress of the tank column
ترجمه برف سنگین پیشرفت ستون تانک‌ها را آهسته کرد.

32. heavy sorrow
ترجمه حزن شدید

33. heavy stock
ترجمه کاغذ ضخیم

34. heavy taxes
ترجمه مالیات‌های سنگین

35. heavy taxes are hard on the poor
ترجمه مالیات‌های سنگین برای فقرا کمرشکن است.

36. heavy taxes brought the people to their knees
ترجمه مالیات‌های سنگین مردم را به زانو درآورد.

37. heavy taxes were squeezing the farmers
ترجمه مالیات‌های سنگین کشاورزان را تحت فشار قرار داده بود.

38. heavy thunder
ترجمه تندر شدید

39. heavy traffic could strain the old bridge
ترجمه ترافیک سنگین ممکن است به پل قدیمی صدمه بزند.

40. heavy war reparations
ترجمه غرامت‌های سنگین جنگ

41. heavy weaponry
ترجمه سلاح‌های سنگین (یا زرهی)

42. heavy work
ترجمه کار سخت (سنگین)

43. heavy artillery
ترجمه توپخانه‌ی سنگین

44. heavy with child
ترجمه آبستن،پا به ماه

45. a heavy blow
ترجمه ضربه‌ی سخت

46. a heavy cake
ترجمه کیک خمیر مانند و بیات

47. a heavy club with a knob at one end
ترجمه چوبدستی سنگین که یک سرش قلمبه است

48. a heavy dinner
ترجمه شام سنگین (ثقیل)

49. a heavy drinker
ترجمه مشروب‌خور افراطی

50. a heavy gait
ترجمه طرز راه رفتن بدقواره

51. a heavy grade
ترجمه شیب تند

52. a heavy load
ترجمه بار سنگین

53. a heavy load
ترجمه بارسنگین

54. a heavy mist was settling in the valley
ترجمه مه غلیظی داشت دره را فرا می‌گرفت.

55. a heavy odor
ترجمه بوی قوی

56. a heavy poll
ترجمه آرای سنگین (یا زیاد)

57. a heavy rain
ترجمه باران سنگین

58. a heavy rain began to fall
ترجمه باران سختی شروع به ریزش کرد.

59. a heavy sea
ترجمه دریای توفانی

60. a heavy sky
ترجمه آسمان ابرآلود

61. a heavy snow fell
ترجمه برف سنگینی افتاد (آمد).

62. a heavy soil
ترجمه خاک سخت

63. a heavy tax load inhibits investment
ترجمه بار سنگین مالیات جلو سرمایه‌گذاری را می‌گیرد.

64. a heavy truck
ترجمه یک کامیون سنگین

65. a heavy truck rumbled down the road
ترجمه یک کامیون سنگین غرش کنان از جاده سرازیر شد.

66. a heavy vote
ترجمه رای دادن به میزان زیاد

67. as heavy as an elephant
ترجمه هم وزن فیل

68. dark heavy brows beetling in a frown
ترجمه ابروان سیاه و پر پشت که به حالت عبوس درآمده بودند

69. dark, heavy curtains muffled the windows
ترجمه پرده‌های تیره رنگ و سنگین پنجره‌ها را پوشانده بود.

70. how heavy are you?
ترجمه وزن شما چقدر است‌؟

مترادف heavy

سخت (صفت)
firm , hard , rigid , serious , solid , difficult , stringent , laborious , dogged , adamantine , tough , strict , strong , sticky , troublesome , exquisite , chronic , heavy , formidable , grim , demanding , arduous , ironclad , indomitable , austere , exacting , severe , stout , rugged , grave , intense , violent , callous , inexorable , trenchant , tense , crusty , difficile , trying , dour , intolerable , flinty , stony , petrous , hard-shell , irresistible , insupportable , inflexible , insufferable , labored , steely , rigorous , rocky , unsparing
ابستن (صفت)
great , big , anticipant , pregnant , expectant , enceinte , gravid , heavy
بار دار (صفت)
anticipant , pregnant , gravid , heavy
پر زحمت (صفت)
difficult , laborious , heavy , arduous , grinding , toilsome , effortful , ponderous , troublous
فربه (صفت)
hard , serious , strong , fat , heavy , pursy , plump , beefy , corpulent , tubby , obese , fleshy
تیره (صفت)
obscure , thick , dark , dim , black , gloomy , heavy , somber , sombre , muddy , turbid , murky , fuzzy , murk , nebulous , caliginous , overcast , cloudy , lurid , indistinct , tawny , darkling , fulvous , fuscous , inky
کند (صفت)
late , tardy , heavy , slack , dull , slow , lagging , blate , sluggish , blunt , lazy , loggy , logy , dilatory , unapt , unready , leaden , low-speed , snail-paced
قوی (صفت)
mighty , hard , solid , valid , drastic , keen , strong , fierce , heavy , formidable , stark , bouncing , brawny , stalwart , boisterous , forcible , powerful , potent , intense , violent , buxom , vigorous , hefty , stocky , forceful , lusty , high-powered , high-pressure , irresistible , stoutish , towering , two-handed , walloping
سنگین (صفت)
hard , serious , earnest , sober , laden , heavy , ponderous , burdensome , onerous , lumpish , lumpy , grave , hefty , weighty , cumbersome , loggy , logy , demure , unwieldy , saturnine , stodgy , weighted
ابری (صفت)
thick , heavy , spotty , mottled , overcast , cloudy , reeky
زیاد (صفت)
wide , great , numerous , liberal , manifold , high , thick , vast , rife , heavy , generous , intense , extortionate , copious , fulsome , populous , immane , immoderate , superabundant , supererogatory
گران (صفت)
dear , heavy , onerous , costly , exclusive , expensive , prohibitive , sumptuous , deluxe , prohibitory
توپر (صفت)
solid , heavy , filled
وزین (صفت)
heavy , ponderous , massy , weighty
دل سنگین (صفت)
heavy , heavy-footed
سنگین جثه (صفت)
heavy

معنی عبارات مرتبط با heavy به فارسی

دارایی، ثروت
سنگین اسلحه
توپخانه ی سنگین
دم زنی توام با اشکال، نفس نفس زنی، تنفس شدید، (سینما یا رمان و غیره) عشقی، پراحساسات، سکسی
پردوام، محکم، ویژه ی کارهای سنگین یا هوای بد، مخصوص کارسنگین
جنگ سختی جریان یا ادامه دارد
دارای گام های سنگین، دارای قدم های پرصدا، پاسنگین، اهسته وسنگین درحرکت، دل سنگین
(زمان) آهسته گذشتن، ملالت انگیز بودن
سنگین در بالا (و سبک در پایین و لذا در خطر افتادن)، بالا سنگین، سرسنگین وته سبک، افتادنی، غیر عملی

معنی heavy در دیکشنری تخصصی

[سینما] شخصیت منف فیلم
[مهندسی گاز] سنگین
[نساجی] سنگینی - لغتی مترادف پررنگ - سیر - ضخیم - زیاد
[عمران و معماری] سنگدانه سنگین
[زمین شناسی] تراکم کانیهای سنگین در خاک
[نساجی] پارچه دفتین سنگین خور
[زمین شناسی] شیل با خردایش متوسط عنوان مزبور برای نوعی شیل که قابلیت خرد شدن آن چیزی میان قابلیت خرد شدن شیل هایی با طبقه بندی نازک (خردایش آسان) و شیل هایی با طبقه بندی ضخیم (خردایش سخت) می باشد، به کار می رود.
[حسابداری] ته مانده های سنگین (در تصفیه نفت)
[نساجی] ماده معدنی سنگین
[عمران و معماری] بتن سنگین
[نساجی] پشم سنگین حالت
[آب و خاک] رگبار کنوکسیونی شدید
[زمین شناسی] کانی های سنگین عنوانی جامع و کلی که در بریتانیای کبیر برای کانی های سنگین یک سنگ رسوبی به کار می رود.

معنی کلمه heavy به انگلیسی

heavy
• difficult to lift; having a great weight; very large, massive; grave, serious; deep, profound
• heavily; with weight; oppressively; slowly, ponderously
• villainous character, antagonist (theater); influential person (slang)
• something that is heavy weighs a lot.
• heavy also means great in amount, degree, or intensity.
• you also use heavy to describe something that has a solid, thick appearance or texture.
• something that is heavy with things is full of them or loaded with them; a literary use.
• heavy breathing is very loud and deep.
• a heavy movement or action is done with a lot of force or pressure.
• if you have a heavy schedule, you have a lot of work.
• heavy work requires a lot of physical strength.
• heavy air or weather is unpleasantly still, hot, and damp.
• if your heart is heavy, you are sad about something.
• a situation that is heavy is serious and difficult to cope with; an informal use.
• a heavy is a strong man who is employed to protect a person or place, often by using violence; an informal use.
• to make heavy weather of something: see weather.
heavy applause
• loud clapping
heavy artillery
• mounted guns of a large caliber, cannon
heavy athletics
• sport which puts great strain on the body (lifting weights, shot put, etc.)
heavy blow
• hard hit or strike, powerful blow
heavy bomber
• large airplane especially designed to carry massive bombs over great distances
heavy burden
• great load, massive weight, weighty responsibility
heavy casualties
• many fatalities, many deaths, heavy losses
heavy drinker
• alcoholic, boozer, drunk, inebriate
heavy drinking
• drinking great quantities of alcohol, boozing, tippling, carousing
heavy duty
• a heavy-duty piece of equipment is strong and can be used a lot.
heavy duty equipment
• sturdy equipment, equipment designed to withstand unusual strain
heavy earth
• very heavy alkaline earth (chemistry)
heavy food
• food that takes a long time to digest
heavy guard
• tight security, considerable protection, heavy defense
heavy gun
• cannon
hang heavy
• be conducted slowly
top heavy
• something that is top-heavy is larger or heavier at the top than at the bottom, and is therefore not stable.

heavy را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

mohammad ١٩:٠٢ - ١٣٩٦/١٢/١٩
سنگین
|

Mahsa ١٧:٢٩ - ١٣٩٧/٠٢/٠٨
سنگین،سخت
|

اتنا صابرنژاد ١٢:١٣ - ١٣٩٧/٠٤/٠٩
سنگین
|

sasan ٢١:٠٢ - ١٣٩٧/٠٥/٢٦
سنگین
|

MITSOHA ١٨:٣٢ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
معنای سنگین ومخالف سبک
|

fereshteh ١٣:٥٨ - ١٣٩٧/٠٨/٠٩
سنگین
|

Eluna ١٧:١٧ - ١٣٩٧/١٠/١٧
سخت و سنگین
|

niloo ١٧:٤٧ - ١٣٩٧/١٠/٢٣
سنگین. سخت دشوار
|

fatemeh ١١:٥٥ - ١٣٩٧/١٢/٠٢
سنگین
|

Ati ١٣:٢٣ - ١٣٩٨/٠٤/٢٧
در متون تخصصی تکنولوژی و...
سنگین ( مادر)
صنایع سنگین، صنایع مادر
|

ایمان حجتی ١٤:٠٨ - ١٣٩٨/٠٤/٢٧
تیره، پررنگ.
Heavy tea
چای پررنگ، چای تیره
|

علی اصغر سلحشور ١٠:٥٠ - ١٣٩٨/٠٥/٢٢
ژرف، عمیق، گود
|

الهه ١٤:٠٣ - ١٣٩٨/٠٦/٠٤
سخت محکم
|

الیناز احمدی لاریجانی ٢٣:٥٢ - ١٣٩٨/٠٦/٠٦
خروشان

heavy river
|

ارمیا ١٢:٥٣ - ١٣٩٨/٠٨/٠٨
قوی،سنگین
|

التن قاسمپور ١٣:٢٢ - ١٣٩٨/٠٨/١٠
سخت،سنگین
|

tinabailari ١٤:٥٢ - ١٣٩٨/٠٨/٢٢
i will help you move this heavy table
من به تو در جابجایی این میز سنگین کمک خواهم کرد💱
|

بی بهار ١٠:٣٠ - ١٣٩٨/٠٩/٠٧
کلفت🤔
Like: heavy jacket
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی heavy
کلمه : heavy
املای فارسی : هوی
اشتباه تایپی : اثشرغ
عکس heavy : در گوگل


آیا معنی heavy مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )