انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 893 100 1

hustle

تلفظ hustle
تلفظ hustle به آمریکایی/ˈhəsl̩/ تلفظ hustle به انگلیسی/ˈhʌsl̩/

معنی: شتاب، فشار، تکان، زور، هل دادن، فشار دادن، پیش بردن، تکان دادن، گول زدن، فریفتن، بزور وادار کردن
معانی دیگر: با خشونت (با کسی) رفتار کردن، کنار زدن، (با فشار) عقب زدن، تنه زدن، (با خشونت) وادار کردن، کشان کشان بردن، دست به یخه شدن، (عامیانه) شتاباندن، تعجیل کردن، وادار به عجله کردن، (خودمانی) کلاه (سر کسی) گذاشتن، (با دغلکاری و اصرار) کسی را تیغ زدن، به کسی انداختن، به کسی قالب کردن، کلاشی کردن، (از میان جمعیت با فشار) رد شدن، با عجله گذشتن، (عامیانه) با سرعت و حرارت کار کردن، هم ور آمدن، کار تند و پراشتیاق، جنب و جوش، بشکولیدن، خیزیدن، دوندگی کردن، جان فشانی کردن، (خودمانی) فاحشگی کردن، جندگی کردن (به ویژه با جلب مشتری در خیابان ها)، کش و واکش، دست به یقه شدن، (خودمانی) تکاپو (به ویژه توام با نادرستی)، تلاش معاش (با دغلکاری)، عجله

بررسی کلمه hustle

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: hustles, hustling, hustled
(1) تعریف: to work or go swiftly or vigorously.
مترادف: hasten, hurry, rush, speed
مشابه: bustle, hump, make haste, run, scramble, scurry

- They hustled to finish the task on time.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها عجله کردند تا کار را به موقع تمام کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها بر این اعتقاد بودند که وظیفه را به موقع انجام دهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to push, shove, or jostle.
مترادف: jostle, push, shove
مشابه: elbow, nudge, press

- They hustled their way to the front of the line.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به سمت جلو صف راه افتادند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها راه خود را به جلو خط راه انداختند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: (informal) to aggressively pursue profits.
مشابه: jostle, scramble

- We have to hustle if we're going to outsell our competitors.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر قرار باشد رقبای خود را outsell کنیم باید عجله کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر قصد فروش رقبای خود را داشته باشیم، باید آن را خراب کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to force or help (someone) to move rapidly from, into, through, or toward a place.
مترادف: push
مشابه: bundle, hasten, rush, shove, urge

- The owner of the bar hustled the troublemaker out the door.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صاحب میخانه از در بیرون رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] صاحب این نوار، ناخوشایند را از درب بیرون آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Secret service officers hustled the diplomat through the crowd.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] افسران سرویس مخفی از میان جمعیت، دیپلمات را تعقیب می‌کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] افسران سرویس مخفی از طریق جمعیت، دیپلمات را برانگیختند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to push or prod roughly, esp. so as to hurry (someone).
مترادف: hurry, prod, push
مشابه: goad, rush, shove

- The police hustled the suspect into the patrol car.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس این مظنون را به اتومبیل گشتی زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس این مظنون را به ماشین گشت زد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: (informal) to induce (someone) by high-pressure methods to do or buy something.
مترادف: high-pressure, push
مشابه: pressure

- How did they hustle you into investing your money in such a scheme?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چطور شد که شما پول خود را در چنین طرحی سرمایه‌گذاری کردید؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چگونه آنها را به سرمایه گذاری پول خود در چنین طرح تردید کردید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: (informal) to try to sell (something) by high-pressure methods.
مترادف: push
مشابه: hawk, sell

- They found him hustling watches on a street corner downtown.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او را پیدا کردند که در گوشه خیابان به کمین نشسته‌اند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها متوجه شدند که او ساعتها در مرکز شهر خیابان قرار دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: rapid, busy, or vigorous activity.
مترادف: activity, bustle
مشابه: flutter, hubbub, hurry-scurry, scurry, stir

- They enjoy the hustle of the marketplace.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها از شلوغی بازار لذت می‌برند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها از مواجهه بازار لذت می برند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We were happy to leave the hustle of the city behind.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما خوشحال بودیم که ترک شهر را پشت سر بگذاریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما خوشحال شدیم که پشت سر این شهر را ترک کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: an aggressively competitive endeavor.
مشابه: business, endeavor, enterprise

- Getting this account was quite a hustle.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این حساب بسیار شلوغ بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گرفتن این حساب کاملا شلوغ بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a disco style dance originally popular in the U.S. in the 1970s.

- The bride and groom joined in with the others to do the hustle.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] عروس و داماد با دیگران پیوستند تا با عجله این کار را انجام دهند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عروس و داماد با دیگران همکاری می کنند تا این فشار را انجام دهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه hustle در جمله های نمونه

1. hustle a little, the guests are arriving!
ترجمه یک خورده جم بخور،مهمان‌ها دارند می‌آیند!

2. hustle and fetch furs . . .
ترجمه خیزید و خز آرید . . .

3. the hustle and bustle of the big city
ترجمه شلوغی و سروصدای شهر بزرگ

4. to hustle a rowdy customer out of a bar
ترجمه مشتری مزاحم و دعوایی را از میخانه بیرون انداختن

5. he tried to hustle me into buying his old car
ترجمه او سعی کرد با اصرار ماشین قراضه‌ی خود را به من قالب کند.

6. i don't like the hustle and bustle of the bazaar
ترجمه از شلوغی و همهمه‌ی بازار خوشم نمی‌آید.

7. he wished to be away from the hustle and jostle of the bazaar
ترجمه او آرزو می‌کرد که از سر و صدا و ازدحام بازار به دور باشد.

8. You have to hustle further if you want to finish it.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اگه می خو ای تمومش کنی باید عجله کنی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اگر میخواهید آن را تمام کنید، باید بیشتر تلاش کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. I hate all the hustle of Saturday shopping.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من از شلوغی خرید روز شنبه متنفرم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من از همه سختی های روز شنبه بیزارم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. Shell Cottage provides the perfect retreat from the hustle and bustle of London.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]کلبه پوسته خروج کامل از شلوغی و شلوغی لندن را فراهم می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کلبه کلبه عقب رفتن کامل از شلوغی و شلوغی لندن را فراهم می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. Jenny was exhausted by the hustle of city life.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]جنی از شلوغی زندگی شهری خسته شده‌بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]جنی با خشونت زندگی شهرانه خسته شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. He said he had to hustle to support his family.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او گفت که باید عجله کند تا خانواده‌اش را حمایت کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او گفت که باید از خانواده اش حمایت کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. You'll have to hustle if you're to get home for supper.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اگر قرار است برای شام به خانه بروی، باید عجله کنی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اگر می خواهید برای شام به خانه برسید، مجبور خواهید شد آن را بپوشانید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. We have to hustle the preparations for a summit meeting between the USA and China.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ما باید تدارکات برای نشست سران بین آمریکا و چین را به خطر بیندازیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما باید آمادگی برای یک نشست سران قوا را بین ایالات متحده و چین متمرکز کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. We need to hustle if we're going to make this flight.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اگر می‌خواهیم این پرواز را انجام دهیم باید عجله کنیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اگر این پرواز را انجام می دهیم، باید به آن بپردازیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. I was tired of the hustle and bustle of New York.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]از زور و شلوغی نیویورک خسته شده‌بودم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]از خستگی و خستگی از نیویورک خسته شدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. Also, the pressure on ministers to hustle along with the removal of lead may subside after a general election.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]هم چنین فشار بر وزرا برای عجله همراه با حذف سرب ممکن است بعد از انتخابات عمومی فروکش کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]همچنین فشار بر وزیران برای جلوگیری از تشدید فشار همراه با حذف سرب ممکن است بعد از انتخابات عمومی فروکش کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف hustle

شتاب (اسم)
hurry , pelt , acceleration , haste , speed , velocity , precipitation , dispatch , hustle , expedience , expediency , tilt
فشار (اسم)
compression , rush , stress , tension , violence , hustle , constraint , pressure , oppression , thrust , push , press , pressing , squeeze , discharge head , vim , enforcement , impressure , inrush , squeeze play
تکان (اسم)
stroke , move , movement , motion , hustle , shake , shock , rock , wag , jerk , jostle , jar , convulsion , tremor , jolt , tremour
زور (اسم)
strength , might , energy , force , violence , power , vivacity , hustle , zing , strain , vigor , pressure , thrust , push , dint , tuck , zip , vim , stunt , vis
هل دادن (فعل)
jog , hitch , hustle , shoulder , haul , poach , push , shove , poke
فشار دادن (فعل)
hustle , push , press , squeeze , trample
پیش بردن (فعل)
encourage , advance , carry out , further , expedite , hustle
تکان دادن (فعل)
agitate , twiddle , stir , move , hitch , hustle , shake , flick , wiggle , budge , shock , startle , impulse , pulsate , wag , shag , jar , concuss , convulse , jolt , jounce , shrug off
گول زدن (فعل)
renege , con , fool , cheat , gyp , hustle , dodge , rig , bamboozle , outwit , deceive , defraud , dupe , cajole , hoax , gouge , befool , beguile , entrap , gull , gum , hocus , rogue , gaff , swindle , thimblerig , chouse , jockey , finagle , fob , wheedle
فریفتن (فعل)
fudge , cheat , hustle , wile , lure , decoy , charm , inveigle , entice , deceive , bewitch , delude , enchant , seduce , skunk , captivate , diddle , tempt , euchre , fob , jilt , mesmerize
بزور وادار کردن (فعل)
hustle , coerce

معنی عبارات مرتبط با hustle به فارسی

جنب و جوش، پرکاری و حرارت، شور و غوغا

معنی کلمه hustle به انگلیسی

hustle
• activity, tumult, bustle
• work quickly; push, shove, prod; act aggressively (especially in business); work as a prostitute (slang)
• if you hustle someone, you try to hurry them into doing something, for example by talking persuasively to them, or by pulling or pushing them.
• if you hustle, you try very hard, perhaps by using dishonest or devious means, to get something such as money or promises from someone; used in american english.

hustle را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی hustle

Angel ٠٠:١١ - ١٣٩٦/٠٦/٢٥
از هر راهی پول در آوردن،تجارت، تجارت غیرقانونی و فروش مواد واینجو چیزها
|

ebitaheri@gmail.com ١١:٢٥ - ١٣٩٧/٠٨/١٤
نیرنگ ، نیرنگ‌بازی ، فریب

حقه‌بازی ، دغلکاری

اخاذی
|

تتتتت ٠٠:٤٤ - ١٣٩٧/٠٩/٠٦
جنب و جوش . شور و غوغا
|

امیر ٠٢:٠٨ - ١٣٩٧/٠٩/٢١
بازی هوشمندانه
|

پیشنهاد شما درباره معنی hustle



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

A... > were
رضا خرم > relies
مریم > مریم
مهرسا > claim
Karim > ژینوس
علی سهام > biomolecular
فاطمه شعبانی > چیکال
فافا > رونا

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی hustle
کلمه : hustle
املای فارسی : هوستل
اشتباه تایپی : اعسفمث
عکس hustle : در گوگل


آیا معنی hustle مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )