برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1289 100 1

INSERT

/ˌɪnˈsɜːrt/ /ɪnˈsɜːt/

معنی: جا دادن، الحاق کردن، در میان گذاشتن، داخل کردن، در جوف چیزی گذاردن
معانی دیگر: (چیزی را در داخل چیز دیگری) قرار دادن، فروکردن، توی (چیزی) کردن، اندرگذاشتن، لابلای چیزی گذاشتن، افزودن، درج کردن، لا گذاشتن، (هرچیزی که در درون یا لای چیز دیگری قرار بدهند) لا گذاشت، در جوف، تونهاده، لا ورقی

بررسی کلمه INSERT

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: inserts, inserting, inserted
• : تعریف: to put or cause to be put in, into, or within.
متضاد: abstract, extract, remove, withdraw
مشابه: deposit, enclose, enter, feed, introduce, weave

- Did anyone insert the plug into the socket?
[ترجمه ترگمان] آیا کسی درپوش را به داخل سوکت وارد کرد؟
[ترجمه گوگل] آیا کسی پلاگین را به سوکت وصل کرد؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I inserted four quarters in the parking meter, but nothing happened!
[ترجمه آني] چهار متر مربع به پاركينگ اضافه كردم اما اتفاقي نيفتاد
|
[ترجمه ترگمان] من ۴ سکه تو پارکینگ جا گذاشتم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد
[ترجمه گوگل] چهار مترمربع در پارکینگ وارد کردم، اما هیچ اتفاقی نیفتاد!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They were talking so fast that I couldn't insert my opinion.
[ترجمه پ] آنقدر سریع صحب ...

واژه INSERT در جمله های نمونه

1. insert the key into the lock
کلید را در قفل بگذار.

2. you need to insert a paragraph here
باید در اینجا یک پاراگراف اضافه کنی.

3. Insert the key in/into the lock.
[ترجمه ترگمان]کلید را وارد قفل کنید
[ترجمه گوگل]کلید را داخل / در قفل قرار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. I wish to insert an advertisement in your newspaper.
[ترجمه رقیه مبارک] آرزو می کنم که آگهی تبلیغاتی خود را وارد روزنامتان کنم
|
[ترجمه ترگمان]می‌خواهم یک تبلیغ در روزنامه تان قرار دهم
[ترجمه گوگل]من آرزو می کنم یک تبلیغ در روزنامه خود قرار دهم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Insert the special cleaning thread between your teeth and pull it gently up and down.
[ترجمه ترگمان]نخ تمیز کردن مخصوص را بین دندان‌های خود قرار دهید و آن را به آرامی بالا و پایین بکشید
[ترجمه گوگل]سینه ...

مترادف INSERT

جا دادن (فعل)
settle , house , stable , stead , receive , accommodate , incorporate , embed , infix , insert , fix , intromit , chamber , imbed , engraft , intercalate
الحاق کردن (فعل)
insert , append , catenate , concatenate
در میان گذاشتن (فعل)
insert , enclose
داخل کردن (فعل)
incorporate , insert , intromit , insinuate , ingratiate , interpolate
در جوف چیزی گذاردن (فعل)
insert

معنی INSERT در دیکشنری تخصصی

[سینما] لایی - نمای نزدیکی از جزئیات موضوع - نمای نزدیک از چیزی - نمای میانی - نمای لایی - نمای درشت از اشیاء بی جان - نمای درشت از اجسام بی جان و اشیاء یا از اعضاء بدن جانوران - نمای الحاقی - میان نمایی - لایی از چیزی - صحنه درجی - درشت اجسام بی جان - تمامی یک جسم بی جان در تصویر - تصویر خیلی درشت از شی ء یاصورت و اندام انسان - پلان خیلی درشت از اشیاء و جزئیات - بیان یک اندیشه در یک تصویر درشت - میان نما
[عمران و معماری] فرو بردن - داخل کردن - مغزی
[مهندسی گاز] داخل کردن ، درمیان گذاشتن
[نساجی] سر قابل تعویض مضراب یا پیکر - جا دادن - الحاق کردن - جایگزینی
[ریاضیات] جایگزین کردن، قرار دادن، گذاشتن، جای دادن، درج کردن، تیغچه، بوش، جا انداختن، قطعه ی اضافی داخلی، جا دادن، جا گذاری، فرو کردن
[نفت] دندانه
[پلیمر] جاپرکن، جادادن
[سینما] درج صحنه
[زمین شناسی] سرمته یک پر رایجترین نوع سرمته درمته های چالزنی است که به سهولت تیز می شود ودرشرایط عادی ازنظراقتصادی مقرون به صرفه است.
[معدن] مته یکپر (چالزنی)
[برق و الکترونیک] بلندگوی درون گوشی گوشی کوچکی که به طور نسبی در داخل گوش جا می گیرد.
[کامپیوتر] حالت درج
[نفت] تثبیت تلمبه ی سر راه
[سینما] میان نما - نمای افزوده شده - برداشت درجی
[سینما ...

معنی کلمه INSERT به انگلیسی

insert
• something created separately for the purpose of being added to or placed inside (a book, newspaper, etc.); (computers) object inserted between two other objects (as in text, images, characters, etc.)
• place in, put in; add to; (computers) place an object between two other objects (as in text, images, characters, etc.)
• if you insert an object into something, you put the object inside it.
• if you insert a comment in a piece of writing or a speech, you include it.
• an insert is something that is inserted somewhere, especially an advertisement on a piece of paper that is placed inside a magazine or newspaper.
insert key
• key which controls the changing between insert mode and overtype mode in ibm compatibles
insert mode
• (computers) editing mode in which typing causes existing characters to be pushed along the line (rather than being overwritten and erased as in "overtype" mode)
package insert
• piece of paper with dosage instructions that is included in a box of prescription medicine

INSERT را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

RAMIN BEHZADI
دریچه، مدخل
پیمان
قراردادن
محسن
جاسازی کردن
حمید پرهام
جاگذاری
محدثه فرومدی
وارد کردن
محمد
قراردادن
ساخت و توليد
تيغچه (ميان لايي در نگدارنده ابزار برش)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی insert
کلمه : insert
املای فارسی : اینسرت
اشتباه تایپی : هدسثقف
عکس insert : در گوگل

آیا معنی INSERT مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )