انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1097 100 1

Immediate

تلفظ immediate
تلفظ immediate به آمریکایی/ˌɪˈmiːdiət/ تلفظ immediate به انگلیسی/ɪˈmiːdɪət/

معنی: بی درنگ، بدیهی، ضروری، فوری، بلا واسطه، پهلویی، انی
معانی دیگر: بی واسطه، بی میانگیر، نامجزا، بی میاندار، متصل، به هم چسبیده، دیوار به دیوار، نزدیک، خویشاوند نزدیک (والدین و برادران و خواهران)، (در وراثت و جانشینی) نفر بعد، ولیعهد، بلافصل، مستقیم، دست اول، راست، (مستقیما درک شده یا متوجه شده) غریزی، فطری، بلافاصله، فورا، در دم، به محض اینکه، تا، یکدم، آنی

بررسی کلمه Immediate

صفت ( adjective )
مشتقات: immediateness (n.)
(1) تعریف: happening without delay; instant.
مترادف: instant, instantaneous, simultaneous
متضاد: deferred, delayed, eventual
مشابه: hasty, prompt, quick, speedy, spot, swift

- They are demanding an immediate response to their offer.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها خواستار پاسخ فوری به این پیشنهاد هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها خواستار پاسخ فوری به پیشنهاد خود هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Without immediate medical attention, the wounds will become infected.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بدون توجه به درمان فوری، زخم‌ها آلوده خواهند شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بدون توجه به ضرورت پزشکی، زخم ها آلوده می شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: following in sequence; nearest or next in line; without anything between.
مترادف: next
متضاد: distant, far
مشابه: adjacent, adjoining, contiguous, direct, following, neighboring, proximate, sequent, subsequent, succeeding

- His sister sat on his immediate left.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خواهرش در سمت چپش نشسته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خواهر او در سمت چپ خود نشسته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: close in space or time; near.
مترادف: close, near, present, proximate
متضاد: distant, remote
مشابه: imminent, nearest, neighboring, nigh

- I was not in the immediate vicinity of the accident, so I didn't see what happened.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من در نزدیکی تصادف نبودم، بنابراین نفهمیدم چه اتفاقی افتاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من در مجاورت حادثه نبودم، بنابراین نمیدانم چه اتفاقی افتاده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- My mother often has trouble recalling the events of the immediate past although she remembers things from long ago.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مادرم اغلب در یادآوری رویداده‌ای گذشته فوری دچار مشکل می‌شود اگر چه او چیزها را از مدت‌ها پیش به یاد می‌آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مادر من اغلب با یادآوری وقایع روزهای گذشته مشکل دارد، گرچه او از گذشته ها چیزهایی را به یاد می آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: of present or pressing concern.
مترادف: present, urgent
مشابه: current, instant, pressing

- She needed to get on with her immediate duties and had no time for chatting.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او نیاز داشت که به وظایف فوری خود ادامه دهد و مجال گپ زدن نداشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او نیاز به انجام وظایف فوری خود داشت و برای چت کردن وقت نداشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The council has more immediate problems to worry about than where the festival will take place next year.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این شورا مشکلات فوری تری برای نگرانی در مورد این که فستیوال سال آینده کجا برگزار خواهد شد، دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این شورا مشکلات فوری بیشتری برای نگرانی در مورد جایی که این جشنواره در سال آینده اتفاق خواهد افتاد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Immediate در جمله های نمونه

1. immediate constituency
ترجمه سازه‌ی پیاپی

2. immediate expenses
ترجمه هزینه‌های فوری

3. immediate heir
ترجمه وارث بلافصل

4. immediate knowledge
ترجمه دانش فطری

5. an immediate end to all armed attacks
ترجمه خاتمه‌ی فوری همه‌ی حملات مسلحانه

6. an immediate inference
ترجمه استنتاج غریزی

7. an immediate need for help
ترجمه نیاز فوری به کمک

8. my immediate neighbors
ترجمه همسایه‌های دیوار به دیوار من

9. the immediate past (or future)
ترجمه گذشته‌ی (آینده‌ی) نزدیک

10. with immediate effect from
ترجمه بلافاصله پس از،قطعا بعد از

11. only the immediate family was present
ترجمه فقط اعضای نزدیک خانواده حضور داشتند.

12. orders craving immediate attention
ترجمه دستورات مستلزم توجه فوری

13. economic conditions necessitated immediate action
ترجمه اوضاع اقتصادی مستلزم اقدام فوری بود.

14. the situation demanded immediate attention
ترجمه وضعیت در خور توجه فوری بود.

15. they demanded the immediate evacuation of the occupying forces
ترجمه آنان خواستار تخلیه‌ی فوری نیروهای اشغالگر شدند.

16. without any purpose, immediate or ulterior
ترجمه بدون هیچ هدف فعلی یا بعدی

17. bring the chemicals into immediate contact
ترجمه تماس مستقیم بین مواد شیمیایی برقرار کنید.

18. he emphatically demanded an immediate examination of the files
ترجمه او مصرانه خواستار بررسی فوری پرونده‌ها بود.

19. her father wanted an immediate marriage
ترجمه پدرش خواهان عروسی فوری بود.

20. the play was an immediate success
ترجمه نمایشنامه فورا گل کرد.

21. they menaced him with immediate expulsion
ترجمه او را تهدید به اخراج فوری کردند.

22. we have decided upon immediate action
ترجمه ما تصمیم به اقدام فوری گرفته‌ایم.

23. he had cancer but the immediate cause of his death was choking on food
ترجمه او سرطان داشت ولی علت اصلی مرگش،گیر کردن غذا در گلو بود.

24. the matter will receive his immediate attention
ترجمه مطلب مورد توجه فوری او قرار خواهد گرفت.

25. the book has a deep and immediate impact on the reader
ترجمه آن کتاب خواننده را تحت تاءثیر ژرف و فوری قرار می‌دهد.

26. my personal finances were in need of an immediate remedy
ترجمه اوضاع مالی من نیاز به چاره‌ی فوری داشت.

27. the bad condition of the building and its immediate need for renovation
ترجمه وضع بدساختمان و نیاز فوری آن به نوسازی

28. Cold-blooded animals depend on the temperature of their immediate environment.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]حیوانات خون‌گرم به دمای محیط immediate خود وابسته هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]حیوانات سرد خون به دمای محیط فوری خود بستگی دارند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

29. I insist on your taking/insist that you take immediate action to put this right.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اصرار می‌کنم قبول کنید و اصرار داشته باشید که اقدام فوری برای انجام این کار را انجام دهید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من اصرار می کنم که شما را بپذیرید / اصرار داشته باشید که اقدامات فوری را برای این حق انجام دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. They petitioned the mayor to take immediate measures.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها از شهردار خواستند تا تدابیر فوری اتخاذ کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها به شهردار درخواست اقدامات فوری کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Immediate

بی درنگ (صفت)
prompt , immediate
بدیهی (صفت)
obvious , evident , natural , axiomatic , trivial , inevitable , immediate , matter-of-course , self-evident , self-explaining , self-explanatory , truistic
ضروری (صفت)
essential , exigent , indispensable , required , bounden , necessary , needed , urgent , needful , immediate , requisite
فوری (صفت)
sudden , fast , quick , instant , urgent , prompt , immediate , instantaneous
بلا واسطه (صفت)
immediate
پهلویی (صفت)
next , lateral , sideward , siding , immediate
انی (صفت)
posthaste , momentary , temporary , immediate , instantaneous

معنی عبارات مرتبط با Immediate به فارسی

(زبان شناسی) سازه ی پیاپی، سازه ی بلافصل

معنی Immediate در دیکشنری تخصصی

immediate
[فوتبال] بلافاصله-فوری
[زمین شناسی] آنی ، فوری ، بی واسطه لایه ای از سقف که بلافاصله بالای لایه زغال قرار دارد ، در طی استخراج زغال نیاز به حمایت دارد .
[ریاضیات] نظارت مستقیم، حافظه با دسترسی مستقیم، سرپرستی مستقیم، بی واسطه، بلافاصله، بلافصل، فوری، تالی، مابعد، پی آیند
[کامپیوتر] دستیابی صریح
[کامپیوتر] آدرس صریح
[کامپیوتر] آدرس دهی فوری ؛ نشان دهی بلافصل ؛ درس دهی بلافصل
[حقوق] علت بلافصل یا مستقیم (آخرین حلقه در سلسله علیت)
[ریاضیات] استنتاج مستقیم
[عمران و معماری] تغییر مکان آنی
[نساجی] تغییر شکل الاستیک و فوری
[ریاضیات] استنتاج بی واسطه
[حقوق] فرزند بلافصل
[کامپیوتر] فرامین مد صریح

معنی کلمه Immediate به انگلیسی

immediate
• instantaneous, prompt; accomplished quickly; direct, having no intermediary; close
• something that is immediate happens without any delay.
• immediate needs and concerns must be dealt with quickly.
• immediate also means next in time or position.
• your immediate family are your close relatives such as your parents, brothers, and sisters.
immediate action
• instant action, direct action
immediate effect
• instant result, instantaneous consequence
immediate entry
• coming in without delay
immediate family
• nuclear family, family of the closest relation, parents and children
immediate information
• information received without delay
immediate liquidity level
• (accounting) index of cash and the cash value of a business compared to its current debts (used to assess the financial stability for the short term)
immediate neighbor
• closest neighbor, person who lives nearest
immediate party
• party that is closely related, person or group that is involved
immediate reaction
• prompt response, instantaneous response
immediate reply
• prompt answer, instantaneous response
immediate threat
• current danger
immediate vicinity
• surrounding area, within the nearest four corners
most immediate
• urgent, compelling, pressed

Immediate را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

Saeed ٢٢:٠٦ - ١٣٩٦/٠٢/١٢
زودهنگام
|

Daniel ٢١:٥٧ - ١٣٩٦/٠٨/١٥
فوری،آنی
|

حامد نیازی ٠٠:٣٤ - ١٣٩٦/١٢/١٦
مجاور
Immidiate environment
محیط مجاور. محیط اطراف
|

سید سبحان ١١:٣٩ - ١٣٩٧/٠٤/١٧
فوری
|

مصطفا ١٢:٥٣ - ١٣٩٧/٠٥/١٦
Immediate family
خانواده درجه یک و نزدیک
|

Farnaz ١٧:٢٣ - ١٣٩٧/٠٦/٠١
بلافصل
|

نیلوفر فدایی ٢٣:٢٠ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
لحظه ای
|

فاطمه ١٢:٣٥ - ١٣٩٨/٠١/٠٦
Immediate awareness
آگاهی فطری یا غریزی
|

محدثه فرومدی ٢٣:٤٠ - ١٣٩٨/٠٥/٢٦
جانبی
|

Aram ١٢:٢٣ - ١٣٩٨/٠٥/٢٧
Immediate family خانواده درجه یک
|

میترا الف ١١:٥٩ - ١٣٩٨/٠٨/١٢
فطری
طبیعی
|

امیرحسین حسن پور یامچی ٢١:١٥ - ١٣٩٨/٠٨/١٢
الزامی
|

Ftmh!🔥 ١٢:٤٨ - ١٣٩٨/٠٨/١٣
یهویی
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی immediate
کلمه : immediate
املای فارسی : ایممدیت
اشتباه تایپی : هئئثیهشفث
عکس immediate : در گوگل


آیا معنی Immediate مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )