انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1078 100 1

Imprint

تلفظ Imprint
تلفظ Imprint به آمریکایی/ˌɪmˈprɪnt/ تلفظ Imprint به انگلیسی/ɪmˈprɪnt/

معنی: زدن، منقوش کردن، نشاندن، مهر زدن، گذاردن
معانی دیگر: (با فشار دادن مهر یا شفتاهنگ و غیره بر فلز یا گل یا کاغذ و غیره) نقشدار کردن، نقش گذاری کردن (رجوع شود به: impress)، قرار دادن، نهادن، (با: on) در فکر یا حافظه نقش بستن، اندیش گذاری کردن، برداشت گذاری کردن، اثر پایدار، اندیش گذاشت، (در فکر یا حافظه) نقش بندی، (نام و علامت مطبعه و ناشر و تاریخ چاپ و غیره که در آغاز یا آخر کتاب چاپ می شود) مشخصات ناشر، اثر مهر (یا شفتاهنگ یا قالب یا هر چیزی که روی چیز دیگر منگنه یا پرس یا فشرده شود)، باسمه، نگار، رد

بررسی کلمه Imprint

اسم ( noun )
(1) تعریف: a mark or figure made by pressing or printing on a surface.
مشابه: impress, impression, print

- the imprint of my foot in the sand
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اثر پای من در ماسه بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اثر پا من در شن و ماسه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a publisher's name, usu. on the title page of a book and accompanied by the place of publication.

(3) تعریف: a distinct and lasting impression; impact.
مشابه: impression

- He left his imprint on the history of his time.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اثر خود را در تاریخ زمان او جا گذاشته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تاریخ خود را در تاریخ زمان خود ترک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: imprints, imprinting, imprinted
(1) تعریف: to press or stamp (a mark), or to make a mark by pressing or stamping on (a surface).
مشابه: impress, seal, stamp, transfer

(2) تعریف: to impress on, or fix firmly in, the mind, memory, or feelings.

واژه Imprint در جمله های نمونه

1. the imprint of starvation
ترجمه تاءثیر بارز گرسنگی

2. to imprint paper with a seal
ترجمه با مهر کاغذ را نقش انداختن

3. a book published under the imprint of elmy company
ترجمه کتاب منتشر شده از سوی موسسه‌ی علمی

4. The city bears the imprint of Japanese investment.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این شهر دارای نقش سرمایه‌گذاری ژاپن است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این شهر دارای تأثیر سرمایه گذاری ژاپنی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. The ceramics bore the imprint of Luca della Robbia.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]The آثار لوکا della را در خود جای داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سرامیک اثر Luca della Robbia را به وجود آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. Colonialism has left an indelible imprint on the island.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]Colonialism یک اثر ماندگار روی جزیره گذاشته
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]استعمارگر یک اثر ناخوشایند را در جزیره ترک کرده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. War has left its imprint on the strained faces of these people.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]جنگ اثر خود را بر چهره کشیده این مردم رها کرده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]جنگ تاثیری بر چهره های این افراد دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. The button had left an imprint on my arm.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دکمه روی بازویم اثر گذاشته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این دکمه بازوی من را ترک کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. The blow made a sharp imprint on the skin.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ضربه شدید روی پوست ایجاد شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این ضربه تاثیری بر روی پوست ایجاد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. But the deeper imprint of the central authority, and the harsher side to its reformist zeal, left scars.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اما اثر عمیق‌تر قدرت مرکزی و نسبت harsher به غیرت reformist، جای زخم باقی گذاشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اما تأثیر عمیق مقامات مرکزی و طرفدارای تندروی اصلاح طلبان، زخم های خود را از دست داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. Nor are ducks the only birds to imprint on their parents in this way.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]و همچنین اردک‌ها تنها پرندگانی نیستند که روی پدر و مادرشان نشانه‌گذاری کرده باشند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]به این ترتیب اردک ها تنها پرندگان نیستند که بتوانند روی والدینشان تاثیر بگذارند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. She had left her imprint upon them, and now her mind overlapped with his whenever he wore the sacred lenses.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]روت اثر خود را روی آن‌ها گذاشته بود و اکنون ذهنش با هر وقت که عینک sacred را بر تن داشت، در ذهنش نفوذ کرده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او اثر خود را بر روی آنها گذاشت و اکنون ذهن او با هر زمان که او لنزهای مقدس را می پوشاند با او همپوشانی داشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. This dictionary is published under the Longman imprint.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این فرهنگ لغت تحت the Longman منتشر شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این فرهنگ لغت تحت تاثیر اثر Longman منتشر شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. There are more than 500 volumes of pre-1800 imprint, and an extensive assemblage of maps, illustrations and ephemera.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بیش از ۵۰۰ جلد از صفحات پیش - ۱۸۰۰ و مجموعه وسیعی از نقشه‌ها، تصاویر و ephemera وجود دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بیش از 500 جلد از اثر قبل از 1800 وجود دارد و مجموعه گسترده ای از نقشه ها، تصاویر و کوتاه مدت وجود دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. For black people, similarly, colonialism has left its imprint.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]برای مردم سیاه، استعمار imprint خود را ترک کرده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]به همین ترتیب، برای افراد سیاه پوست، استعمار اثر خود را حفظ کرده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Imprint

زدن (فعل)
cut off , cut , attain , get , strike , stroke , hit , play , touch , bop , lop , sound , haze , amputate , beat , slap , put on , tie , fly , clobber , slat , belt , whack , drub , mallet , chap , throb , imprint , knock , pummel , bruise , pulsate , spray , bunt , pop , frap , smite , nail , clout , poke , ding , shoot , pound , inject , lam , thwack , snip
منقوش کردن (فعل)
depict , draw , imprint , engrave
نشاندن (فعل)
seat , embed , infix , set , imprint , imbed , immigrate , push , enchase , inlay , set down , stud
مهر زدن (فعل)
frank , seal , stamp , imprint , impress , sigillate
گذاردن (فعل)
pose , import , set , put on , instate , invest , imprint , repose , lay , thole

معنی کلمه Imprint به انگلیسی

imprint
• mark, stamp, impression, sign; publisher's name on a book
• leave a mental image, affect, impress; press, stamp; make a mark using pressure
• if something leaves an imprint on your mind or on a place, it has a strong, lasting effect on it.
• if something is imprinted on your memory, you cannot forget it.
• an imprint is a mark made by the pressure of an object on a surface.
• if an object is imprinted onto a surface, it is pressed hard onto the surface so that it leaves a mark.

Imprint را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

محمد عبدالعلی‌پور ١٦:٥٠ - ١٣٩٦/٠٨/٢٠
ناشر
|

فواد بهشتی ٢٠:٢٨ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
نقش (که شی با قرار گرفتن بر یک سطح از خود به جای میگذارد)، اثر، رد، نشان، علامت، مهر
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی imprint
کلمه : Imprint
املای فارسی : ایمپرینت
اشتباه تایپی : هئحقهدف
عکس Imprint : در گوگل


آیا معنی Imprint مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )