برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1347 100 1

Impulsive

/ˌɪmˈpəlsɪv/ /ɪmˈpʌlsɪv/

(کسی که از روی ویر یا هوس کار می کند) ویری، هوسی، دله، ناگه خواه، پیش رانشی، درون رانشی، کسیکه از روی انگیزه انی و بدون فکر قبلی عمل میکند

بررسی کلمه Impulsive

صفت ( adjective )
مشتقات: impulsively (adv.), impulsiveness (n.)
(1) تعریف: motivated by spontaneous wishes and needs rather than careful thought.
مترادف: capricious, impetuous, instinctive, spontaneous
متضاد: cautious, circumspect
مشابه: extemporaneous, offhand, precipitate, rash, reckless, thoughtless, unpredictable

- He asked his friend to come with him to buy a suit because he knows he's impulsive when he shops.
[ترجمه A.A] از دوستش خواهش کرد برای خرید یکدست کت و شلوار همراهش بیاد چون میدونست خودش کشکی خرید میکنه
|
[ترجمه mir] او از دوستش تقاضا نمودتا برای خریدکت و شلوار او را همراهی کندچون میدانست موقع خرید هیجانی عمل میکند.|
[ترجمه ترگمان] از دوستش خواست که با او بیاید و کت و شلوار بخرد، زیرا می‌داند که وقتی مغازه دارد، خیلی احساساتی است
[ترجمه گوگل] او از دوستش خواست تا با او یک کت و شلوار خریداری کند، زیرا او می داند زمانی که او در حال خرید است، پر استعداد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه Impulsive در جمله های نمونه

1. an impulsive person
آدم ویری

2. an impulsive remark
اظهار نظر بدون پیش‌اندیشی

3. Rosa was impulsive and sometimes regretted things she'd done.
[ترجمه منیژه مهرایی] رزا عجول بود و گاهی از کارهایی که انجام داده بود اظهار پشیمانی میکرد.
|
[ترجمه نرگس هاشمی] رزا بیفکر بود و گاهی از کارهایی که کرده بود اظهار پشیمانی میکرد.
|
[ترجمه ترگمان]رو زا impulsive بود و گاه از کارهایی که کرده بود پشیمان بود
[ترجمه گوگل]رزا انگیزه داشت و گاهی اوقات همه چیز را که او انجام می داد پشیمان کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. He is too impulsive to be a responsible prime minister.
[ترجمه ترگمان]او بیش از آن آنی است که نخست‌وزیر مسئولیت‌پذیر باشد
[ترجمه گوگل]او بسیار پر سر و صدا برای نخست وزیر مسئول است ...

معنی کلمه Impulsive به انگلیسی

impulsive
• rash, hasty; acting on impulse; spontaneous
• someone who is impulsive does things suddenly without thinking about them first.

Impulsive را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فریــــــماه رفیعی
تکانشی، ضربه ای
مصطفی
بی نظم،مخالف سازمان یافته
rahaaajoooo
تکانشی
سعید
بی فکر کار کردن
شهره
بدون فکر کار کردن
الهام
آنی
محمدحسین
دمدمی، کسی که ناگهان بدون فکر کاری را میکند.
SYN :Impetuous, rash
a.r
characterized by actions based on sudden desires, whims, or inclinations rather than careful thought
inclined to act on impulse rather than thought
A.A
کشکی
هتاو نصیری
نسنجیده
شتاب زده
م.مهدی معتمدتبار
واکنش گرا، دارای عکس العمل
M
لرزه ای
Mahsa
آتش به اختیار عمل کردن :|
محمد
عجول ،بدون فکر
RAS
دمدمی مزاج
هر دم خیال
عاطفه موسوی
بی فکر
نگین
تحریک پذیری
بهار زمانی
غیرقابل پیش بینی
احمد رجبی
اقدام یا واکنش ناگهانی
SOUDABE
تکانشگر بودن
negin.h
جوگیر
خاطره
کاری را سریع انجام دادن بدون فکر کردن به نتیجه اش
Doing things quickly without thinking aboute the result

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی impulsive
کلمه : impulsive
املای فارسی : ایمپولسیو
اشتباه تایپی : هئحعمسهرث
عکس impulsive : در گوگل

آیا معنی Impulsive مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )