برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1312 100 1

Insubstantial

/ˌɪnsəbˈstænt͡ʃl̩/ /ˌɪnsəbˈstænʃl̩/

معنی: خیالی، بی اساس، غیر واقعی، بی جسم، بیموضوع
معانی دیگر: غیرقابل توجه، ناچیز، تصوری، واهی

بررسی کلمه Insubstantial

صفت ( adjective )
مشتقات: insubstantially (adv.), insubstantiality (n.)
(1) تعریف: lacking firmness or substance; not substantial; slight.
متضاد: solid, substantial
مشابه: aerial, flimsy, tenuous, thin

- There was some evidence to suspect him, but it was insubstantial and wouldn't stand up in court.
[ترجمه ترگمان] یک مدرک وجود داشت که به او مظنون می‌شدند، اما این موجود خیالی بود و در دادگاه دوام نمی‌اورد
[ترجمه گوگل] شواهدی وجود دارد که او را متهم می کند، اما غیرممکن بود و نمی توانست در دادگاه ایستاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She'd had an insubstantial breakfast and was hungry well before lunchtime.
[ترجمه ترگمان] او صبحانه خیالی داشت و قبل از وقت ناهار گرسنه بود
[ترجمه گوگل] او صبحانه نامناسب داشت و خیلی قبل از ناهار گرسنه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: not real; imagined.
متضاد: substantial
مشابه: imaginary, phantom

واژه Insubstantial در جمله های نمونه

1. Early aircraft were insubstantial constructions of wood and glue.
[ترجمه ترگمان]هواپیماهای اولیه به صورت غیر مادی از چوب و چسب ساخته شده‌بودند
[ترجمه گوگل]هواپیماهای اولیه سازه های غیرقابل جابجایی چوب و چسب بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. She seemed somehow insubstantial - a shadow of a woman.
[ترجمه ترگمان]او به گونه‌ای خیالی بود - سایه‌ای از یک زن
[ترجمه گوگل]او بعید به نظر می رسید - سایه ی یک زن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The evidence seemed very insubstantial.
[ترجمه ترگمان] شواهد خیلی insubstantial به نظر میومد
[ترجمه گوگل]این شواهد بسیار غیرممکن بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. In the distance was the insubstantial outline of a ship.
[ترجمه ترگمان]در فاصله دور، پیکر خیالی یک کشتی بود
[ترجمه گوگل]در این مسیر، طرح غیرمستقیم یک کشتی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف Insubstantial

خیالی (صفت)
valetudinarian , air-built , imaginary , fanciful , fictitious , fancied , fantastic , unrealistic , chimerical , unreal , dreamy , visionary , thoughtful , pensive , hypochondriac , spleeny , insubstantial , contemplative , meditative , romantic , cloud-built , fantastical , spectral , ideational
بی اساس (صفت)
delusive , unsubstantial , baseless , unfounded , groundless , idle , insubstantial , vaporous , fragile
غیر واقعی (صفت)
unrealistic , unreal , insubstantial , illusory , illusive , untrue
بی جسم (صفت)
incorporeal , insubstantial
بیموضوع (صفت)
insubstantial

معنی کلمه Insubstantial به انگلیسی

insubstantial
• lacking substance; lacking firmness or solidity, flimsy; not large
• insubstantial things are not large, solid, or strong.
• you also use insubstantial to describe something such as a policy or action which is weak or ineffective.

Insubstantial را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فرزاد یوسف زاده
موهومی، اثیری، انتزاعی
علیرضا عسکری
غیر ضروری
فلاح پور
خیالی ؛ غیر واقعی
یوسف صابری
شکننده
ناکافی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی insubstantial
کلمه : insubstantial
املای فارسی : اینسوبستنتیل
اشتباه تایپی : هدسعذسفشدفهشم
عکس insubstantial : در گوگل

آیا معنی Insubstantial مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )