برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1355 100 1

Involvement

/ˌɪnˈvɑːlvmənt/ /ɪnˈvɒlvmənt/

معنی: گرفتاری، درگیری

بررسی کلمه Involvement

اسم ( noun )
• : تعریف: the state or condition of being involved.

- He regretted his involvement in the practical joke.
[ترجمه ترگمان] او از دخالت او در این شوخی عملی پشیمان بود
[ترجمه گوگل] او از دخالتش در شوخی عملی پشیمان شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه Involvement در جمله های نمونه

1. When she was promoted, she missed the day-to-day involvement with customers.
[ترجمه A.A] وقتی او ارتقاع یافت سر و کله زدن روزمره با مشریان را نداشت
|
[ترجمه ترگمان]هنگامی که او ترفیع یافت، دست داشتن به مشارکت روزانه با مشتریان را از دست داد
[ترجمه گوگل]هنگامی که او ارتقا یافت، او از حضور روزمره با مشتریان خسته شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. UN involvement in the country's affairs would set a dangerous precedent.
[ترجمه ترگمان]دخالت سازمان ملل در امور کشور سابقه خطرناکی را در بر خواهد داشت
[ترجمه گوگل]دخالت سازمان ملل در امور کشور یک سابقه خطرناک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. School officials say they welcome parental involvement.
[ترجمه ترگمان]مسئولان مدرسه می‌گویند که از مشارکت والدین استقبال می‌کنند
[ترجمه گوگل]مقامات مدرسه می گویند که از دخالت والدین خوشحال هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف Involvement

گرفتاری (اسم)
scrape , ado , involvement , plight , entanglement , captivity , hitch , assurance , constraint , mire , drawing , snarl , encumbrance , nodus , tanglement
درگیری (اسم)
involvement , contention , set-to

معنی عبارات مرتبط با Involvement به فارسی

روانشناسى : خود درگیرشدگى

معنی کلمه Involvement به انگلیسی

involvement
• inclusion; participation, connection, association; complexity; entanglement
• your involvement in something is the fact that you are taking part in it.
• involvement is also the concern and enthusiasm that you feel about something.
drug involvement
• being connected in some way (selling, using, etc.) to illegal drugs
personal involvement
• individual involvement, personal participation in a matter; taking an active role in one's social surroundings
political involvement
• involvement in political matters, showing interest in political matters
showed involvement
• was interested, participated actively
social involvement
• partaking socially

Involvement را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

mohammadreza
درگیر
نیایش
شیمی درمانی
شاهین حسینی راد
دست اندر کار
فاضله
مشارکت
فاضله
دخالت
صالحی
community involvement
مداخلات اجتماعی
علی
مشارکت
پیمان
رابطه نزدیک احساسی و شخصی داشتن
The study results assert that involvement with family or community and sense of usefulness ,impact the life satisfaction in elderly.
میثم علیزاده
دخالت، درگیری
لادن فخر سعادت
پرداختن
مشارکت
سهیم شدن
دخیل شدن
محدثه فرومدی
مداخله، مشغولیت، اشتغال، مشغله
حمید پرهام
ایفای نقش
مهدی باقری
دخیل بودن و نقش داشتن، و به اصطلاح خودمون دست داشتن در چیزی
tinabailari
درگیری ، شرکت ، مشارکت
the active involvement of the government is needed
مشارکت فعال دولت ضروری است👩‍👧
تجربی 95 ، زبان 93 ، ریاضی 92 و....
razi
عجین شدن با شغل : job involvement
بهزاد همایی
پا در میانی-مداخله

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی involvement
کلمه : involvement
املای فارسی : اینولومنت
اشتباه تایپی : هدرخمرثئثدف
عکس involvement : در گوگل

آیا معنی Involvement مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )