برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1281 100 1

image

/ˈɪmədʒ/ /ˈɪmɪdʒ/

معنی: تصور، شکل، تصویر، تمثال، شمایل، منظر، مجسم کردن، خوب شرح دادن، مجسمساختن
معانی دیگر: تندیس، مجسمه، پیکره، بت، عکس، فرتور، نگاره، تندیسه، (تصویر انعکاسی از آینه یا از عدسی و غیره) انعکاس، بازتاب، واتاب، نسخه، رونوشت، روگرفت، کپی، شبیه، (تصویر ذهنی) بینش، خاطره، انگاره، پنداره، اندیش دیسه، (تصویر شخص در نظر دیگران) وجهه و محبوبیت، سیما، آوازه، نمونه، مظهر، عین، بیان، توصیف، (معانی بیان) استعاره، ایرمان، مجاز، نماد (رجوع شود به: metaphor و simile)، نماد (چیزی بودن)، تصویر کردن، فرتور کردن، نخش گزاری کردن، کشیدن، بنگاشتن، (مثل آینه) منعکس کردن، بازتاب دادن، (در ذهن) تصویر کردن، در نظر مجسم کردن، (در فکر) دیدن، ویرفرتور کردن، تندیس کردن، نمونه (ی چیزی) بودن، مظهر چیزی بودن، (روانکاوی) آرمان خردسالی، ویرفرتور (imago هم می گویند)، خیالی

بررسی کلمه image

اسم ( noun )
(1) تعریف: a visual representation of something such as can be seen in a photograph, sculpture, or painting.
مترادف: depiction, figure, icon, likeness, picture, portrait, portrayal, representation
مشابه: drawing, painting, photograph, sculpture, statue, tapestry

- The dollar bill has an image of George Washington on one side of it.
[ترجمه گلی افجه ] یک طرف اسکناس دلار تصویر جورج واشنگتن است
|
[ترجمه ترگمان] لایحه دلار تصویری از جورج واشینگتن در یک طرف آن دارد
[ترجمه گوگل] لایحه ی دلار تصویری از جورج واشنگتن در یک طرف آن دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a mental picture.
مترادف: idea, picture, vision
مشابه: concept, fancy, notion, sense, visualization

- I have only a faint image of my father.
[ترجمه ترگمان] من فقط تصویر ضعیفی از پدرم دارم
[ترجمه گوگل] من فقط یک تصویر ضعیف از پدرم دارم
[ترجمه شما] ...

واژه image در جمله های نمونه

1. inverse image
تصویر معکوس

2. the image escaped her memory
آن نگاره از خاطره‌اش محو شد.

3. the image jumps on the screen
تصویر روی پرده تکان می‌خورد.

4. the image of her face on the mirror
بازتاب صورت او در آینه

5. a frenchman's image of america
تصوری که یک مرد فرانسوی از امریکا دارد

6. a mental image
تصویر ذهنی

7. the very image of laziness
نمونه‌ی کامل تنبلی

8. spit and image
شباهت کامل،عینا،همانند

9. a very distinct image
نقشی بسیار هویدا

10. arianne was an image of youthful innocence
آرین نمادی از معصومیت جوانی بود.

11. he is the image of his father
او عین پدرش است.

12. be a spitting image of someone
بسیار به کسی شباهت داشتن

13. be a spitting image of something
عینا مانند چیز دیگری بودن

14. he is the living image of his father
او و پدر ...

مترادف image

تصور (اسم)
supposition , vision , if , supposal , fancy , idea , notion , imagination , visualization , image , picture , conception , conceptualization
شکل (اسم)
likeness , figure , form , image , facet , rank , formation , shape , configuration , hue , gravure , vignette , medal , schema , shekel
تصویر (اسم)
likeness , description , portrayal , projection , form , image , picture , portrait , hue , icon , delineation , illustration , vignette , scenography
تمثال (اسم)
representation , image , picture , effigy , statue , icon , simulacrum
شمایل (اسم)
image , icon
منظر (اسم)
countenance , face , physiognomy , sight , appearance , aspect , phantom , perspective , image , facet , visage , phase , guise , spectrum , facies , fantom
مجسم کردن (فعل)
epitomize , character , figure , depict , image , picture , embody , portray , depicture , incarnate
خوب شرح دادن (فعل)
image
مجسمساختن (فعل)
image

معنی عبارات مرتبط با image به فارسی

(الکترونیک - دستگاهی که تصویر نوری را به تصویر الکترونی تبدیل می کند و این تصویر به کمک یک عدسی الکترونی بر یک صفحه یا پرده نقش می بندد) مبدل تصویر، فرتورگردان، واگردانگر تصویری
(الکترونیک) لامپ تقطیع تصویر، فرتور شکاف
(الکترونیک - لامپ بسیار دقیق تلویزیون که حاوی مبدل تصویر و تقویت کننده و orthicon است) راستگر فرتور، فرتور راستگر
اثارباقیمانده درچشم پس ازدیدن چیزی، پس دید
تصویر کارت
جانشین پدر، مانند پدر، پدرسان
مجسمه ی سنگی یا چوبی، تندیس تراشیده شده، بت
بازتاب در آینه، نقش شخص یا چیز در آینه، بازتاب وارونه، انعکاس معکوس، نقش شخص یا چیز در آینه بازتاب وارونه، انعکاس معکوس رجوع شود به: image
عکس چند جزئی، فرتور موزائیکی (که توسط چندین عدسی پهلوی هم ایجاد می شود)
(روان شناسی) مادر - نماد
خویشتن شناسی، تجسم نفس واعمال خود، پیش خود مجسم سازی
شباهت کامل، عینا، همانند
...

معنی image در دیکشنری تخصصی

image
[سینما] خیالی - صورت خیالی - تصویر - تصویر ذهنی / حرکت به تصویر
[عمران و معماری] تصویر - پیکر - تمثال - تندیس - شبیه سازی - نگار - مجسمه
[کامپیوتر] تصویر
[برق و الکترونیک] تصویر - تصویر 1. همتای نوری جسم به صورت تصویر حقیقی یا مجازی . 2. همتای الکتریکی و ساختگی جیم به صورت تصویر الکتریکی یا تصویر آنتنی. 3. تصویر باز تولید شده توسط گیرنده ی تلویزیون یا دستگاه نمابر .
[ریاضیات] تصویر کردن، منعکس کردن، تصویر کردن، تجسم کردن، تصویر، نگاره، نقش، تندیس
[برق و الکترونیک] ظاهری ؛ ادمیتانس تصویری وارون امپدانس ظاهری .
[زمین شناسی] نظام تجزیه وتحلیل تصاویر
[پلیمر] تجزیه گر تصویر
[برق و الکترونیک] آنتن تصویری همتای الکتریکی و تخیلی آنتن حقیقی که از نظر ریاضی گویی درست در زیر آنتن واقعی ودر زیر زمین قرار گرفته است و به عنوان منبع مستقیم اواج بازتابنده موبوط به آنتن حقیقی رفتار می کند.
[سینما] پهنه تصویر - حوزه تصویر
[سینما] تاری تصویر
[برق و الکترونیک] روشنی تصویر
[سینما] تصویر ضربه ای
[کامپیوتر] سازگاری رنگی تصویر
...

معنی کلمه image به انگلیسی

image
• figure; form; reflection; picture; likeness; embodiment
• imagine; draw a likeness; describe; reflect; picture in the mind
• if you have an image of someone or something, you have a picture or idea of them in your mind.
• the image of a person or organization is the way that they appear to other people.
• an image is also a picture or reflection of someone or something.
• an image is also a picture or theme in a work of art such as a painting or a book.
image compression
• compression of the size of a picture file without harming the quality of the picture itself
image distance
• distance between an image and an optical device (such as a lens)
image of god
• likeness of god
image plane
• horizontal plane on which an image is reflected or displayed
image processing
• act of editing a picture file on a computer
image worship
• worship of idols
be the very image
• look exactly alike, resemble exactly, be a copy of
bit map image
• computer picture that is in bitmap form
change of image
• alteration to an appearance, change to a representation
changed image
• altered an appearance, changed a representation
corporate image
• impression a corporation makes on its clients and employees and the general public
erect image
• upright figure
female image
• womanly appearance, feminine form
...

image را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علیرضا
وجهه
Sunflower
تصور عموم‌ مردم، تصور جامعه، نظر عموم، نظر اجتماع، ظاهر ,
شایسته
در روان شناسی خیال تخیل تصویر ذهنی معنی میده
امامعلی جعفری
معنی کلمه ایماج
محدثه فرومدی
in the image of = به شکل، در قالب
ایمان حجتی
Image of brand
محبوبیت برند

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی image
کلمه : image
املای فارسی : ایمیجه
اشتباه تایپی : هئشلث
عکس image : در گوگل

آیا معنی image مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )