انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1077 100 1

impulsive

تلفظ impulsive
تلفظ impulsive به آمریکایی/ˌɪmˈpəlsɪv/ تلفظ impulsive به انگلیسی/ɪmˈpʌlsɪv/

(کسی که از روی ویر یا هوس کار می کند) ویری، هوسی، دله، ناگه خواه، پیش رانشی، درون رانشی، کسیکه از روی انگیزه انی و بدون فکر قبلی عمل میکند

بررسی کلمه impulsive

صفت ( adjective )
مشتقات: impulsively (adv.), impulsiveness (n.)
(1) تعریف: motivated by spontaneous wishes and needs rather than careful thought.
مترادف: capricious, impetuous, instinctive, spontaneous
متضاد: cautious, circumspect
مشابه: extemporaneous, offhand, precipitate, rash, reckless, thoughtless, unpredictable

- He asked his friend to come with him to buy a suit because he knows he's impulsive when he shops.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] از دوستش خواهش کرد برای خرید یکدست کت و شلوار همراهش بیاد چون میدونست خودش کشکی خرید میکنه
|

ترجمه کاربر [ترجمه mir] او از دوستش تقاضا نمودتا برای خریدکت و شلوار او را همراهی کندچون میدانست موقع خرید هیجانی عمل میکند.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از دوستش خواست که با او بیاید و کت و شلوار بخرد، زیرا می‌داند که وقتی مغازه دارد، خیلی احساساتی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از دوستش خواست تا با او یک کت و شلوار خریداری کند، زیرا او می داند زمانی که او در حال خرید است، پر استعداد است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: done as a result of spontaneous wishes and needs.
مترادف: capricious, impetuous, instinctive, offhand, spontaneous
متضاد: deliberate, premeditated
مشابه: extemporaneous, impromptu, precipitate, rash, reckless, snap, sudden, thoughtless, wayward

- The green leather pants were an impulsive purchase.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] شلوار چرمی سبزه یک خرید الکی بود
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون شلوار چرم سبز یه خرید impulsive بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شلوار چرم سبز خرید خریدنی بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: having the power to provoke action or movement; forceful.
مترادف: compelling, forceful, forcible, powerful
مشابه: driving, dynamic

واژه impulsive در جمله های نمونه

1. an impulsive person
ترجمه آدم ویری

2. an impulsive remark
ترجمه اظهار نظر بدون پیش‌اندیشی

3. Rosa was impulsive and sometimes regretted things she'd done.
ترجمه کاربر [ترجمه منیژه مهرایی] رزا عجول بود و گاهی از کارهایی که انجام داده بود اظهار پشیمانی میکرد.
|

ترجمه کاربر [ترجمه نرگس هاشمی] رزا بیفکر بود و گاهی از کارهایی که کرده بود اظهار پشیمانی میکرد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]رو زا impulsive بود و گاه از کارهایی که کرده بود پشیمان بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]رزا انگیزه داشت و گاهی اوقات همه چیز را که او انجام می داد پشیمان کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

4. He is too impulsive to be a responsible prime minister.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او بیش از آن آنی است که نخست‌وزیر مسئولیت‌پذیر باشد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او بسیار پر سر و صدا برای نخست وزیر مسئول است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. His impulsive temperament regularly got him into difficulties.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]خلق و خوی سرکش او پیوسته او را به دردسر می‌انداخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]خلق و خوی خود را به طور مرتب او را به مشکلات
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. He is impulsive in his actions.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او در اقدامات خود به شدت عمل می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او در اعمال خود مشتاق است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. In a burst of impulsive generosity, I offered to pay.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]، با یه مشت کرم impulsive بهش پیشنهاد دادم که تاوانش رو پس بدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در یک انفجار سخاوتمندانه، من پیشنهاد پرداخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. If you are a reckless, unrestrained and emotionally impulsive person, you are more likely to lose your future. Dr T. P. Chia
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اگر شما فردی بی‌باک، بی‌ملاحظه و احساساتی هستید، بیشتر احتمال آن را دارید که آینده خود را از دست بدهید دکتر تی پی چیا
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اگر شما یک فرد بی پروا، بی اعتنا و عاطفی هستید، بیشتر احتمال دارد که آینده خود را از دست بدهید دکتر T P Chia
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. Even to being impulsive, an uncontrolled state of irritability; it is a weakness and is accompanied by physical weakness.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این ضعف و ضعف جسمانی است و با ضعف جسمانی همراه است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]حتی به دلیل تحریک پذیری، حالت غریزی از تحریک پذیری؛ این یک ضعف است و با ضعف فیزیکی همراه است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. Wish you can benefit from our online sentence dictionary and make progress day by day!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ای کاش شما می‌توانید از فرهنگ لغت آنلاین ما بهره‌مند شوید و روز به روز پیشرفت کنید!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آرزو می کنم که بتوانید از فرهنگ لغت حکم آنلاین ما بهره مند شوید و روز به روز پیشرفت کنید!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. It thus excludes situations involving impulsive gravitational waves.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]در نتیجه شرایط مربوط به امواج گرانشی آنی را حذف می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بدین ترتیب شرایطی با امواج گرانشی امپدانس محو نمی شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. The violence is purposeless and impulsive.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این خشونت بی‌هدف و آنی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]خشونت بی هدف و غیرمستقیم است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Their absence led Barras into a series of impulsive and often self-destructive behaviors.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]عدم حضور آن‌ها باراس را به مجموعه‌ای از رفتارهای impulsive و اغلب خود مخرب هدایت کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]غیبت آنها Barras را به مجموعه ای از رفتارهای تحریک کننده و اغلب خودمحور تبدیل کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. They include an impulsive component and a step component.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها شامل یک جز تکانشی و یک مولفه گام هستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها شامل یک مولد ضربه ای و یک جزء قدم است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. The use of this negative, impulsive punishment is inconsistent with what is desirable to teach chil-dren.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]استفاده از این مجازات منفی و آنی با آنچه که برای آموزش chil مطلوب است مغایر است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]استفاده از این مجازات منفی و تحریک آمیز با آنچه مطلوب برای آموزش بچه گانه است، متناقض است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

معنی کلمه impulsive به انگلیسی

impulsive
• rash, hasty; acting on impulse; spontaneous
• someone who is impulsive does things suddenly without thinking about them first.

impulsive را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

فریماه رفیعی ١١:٠٢ - ١٣٩٦/٠٨/١٢
تکانشی، ضربه ای
|

مصطفی ١٢:١٧ - ١٣٩٦/٠٨/٢٥
بی نظم،مخالف سازمان یافته
|

rahaaajoooo ٢٣:٠٦ - ١٣٩٦/٠٩/٠١
تکانشی
|

سعید ٢٢:٥٨ - ١٣٩٦/١٠/١٥
بی فکر کار کردن
|

شهره ٢١:٣٨ - ١٣٩٧/٠٢/٣١
بدون فکر کار کردن
|

الهام ١٦:٣٨ - ١٣٩٧/٠٣/١٩
آنی
|

محمدحسین ٠٧:٤٢ - ١٣٩٧/٠٦/٠٦
دمدمی، کسی که ناگهان بدون فکر کاری را میکند.
SYN :Impetuous, rash
|

a.r ١٣:١٧ - ١٣٩٧/٠٦/١١
characterized by actions based on sudden desires, whims, or inclinations rather than careful thought
inclined to act on impulse rather than thought
|

A.A ١١:٠١ - ١٣٩٧/١٠/٠٧
کشکی
|

هتاو نصیری ١٩:٤٤ - ١٣٩٧/١٢/١١
نسنجیده
شتاب زده
|

م.مهدی معتمدتبار ٢٢:٤١ - ١٣٩٨/٠١/١١
واکنش گرا، دارای عکس العمل
|

M ١٠:٣٥ - ١٣٩٨/٠٣/١١
لرزه ای
|

Mahsa ٢٠:٣٣ - ١٣٩٨/٠٤/١١
آتش به اختیار عمل کردن :|
|

محمد ١١:٤٨ - ١٣٩٨/٠٥/٠٣
عجول ،بدون فکر
|

RAS ١٠:٣٤ - ١٣٩٨/٠٥/٠٩
دمدمی مزاج
هر دم خیال
|

عاطفه موسوی ٠٠:١٠ - ١٣٩٨/٠٧/٢٥
بی فکر
|

نگین ٠٩:١٤ - ١٣٩٨/٠٧/٣٠
تحریک پذیری
|

بهار بهشتی ٠٩:٣٢ - ١٣٩٨/٠٨/٠٩
آنی
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی impulsive
کلمه : impulsive
املای فارسی : ایمپولسیو
اشتباه تایپی : هئحعمسهرث
عکس impulsive : در گوگل


آیا معنی impulsive مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )