انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 899 100 1

index

تلفظ index
تلفظ index به آمریکایی/ˈɪndeks/ تلفظ index به انگلیسی/ˈɪndeks/

معنی: شاخص، فهرست راهنما، علامت، سبابه، نمایه، جاانگشتی، راهنمای موضوعات، فهرست مواد، راهنما، نما، فهرست، فهرست کردن، نشان دادن، دارای فهرست کردن، بفهرست دراوردن، بصورتالفبایی مرتب کردن
معانی دیگر: نشان، نشانگر، نمایانگر، ضریب، اندیس، قوه، توان، زیرنشان، در فهرست راهنما وارد کردن، دارای فهرست راهنما کردن، نمایه ساختن، نشان بودن، نشانگر بودن، نمایانگر بودن، شاخص بودن، (مخفف) انگشت سبابه (index finger)، (در گاه شمار و فشارسنج و غیره) عقربه، دستک، (معمولا در آخر کتاب و غیره) فهرست راهنما، راهنمای موضوعی، رجوع شود به: thumb index، (کتابخانه و غیره) فهرست کتاب ها، فهرست اقلام، مجله ی راهنمای کتاب (که برحسب موضوع رده بندی شده و درباره ی ناشر و محتوای کتاب و غیره اطلاعات می دهد)، (ریاضی) رجوع شود به: exponent، (ریاضی) شاخص زیر، زیرنمایه، (کتاب را) دارای جاانگشتی کردن، n : راهنما مثلا در جدول و پرونده، درکتاب جاانگشتی، vt :دارای فهرست کردن، بصورت الفبایی چیزی را مرتب کردن

بررسی کلمه index

اسم ( noun )
حالات: indexes, indices
(1) تعریف: an alphabetical listing of subjects, names, specialized terms, and the like in a book, with page numbers given for each item indicating where these items are mentioned or discussed in the book.

- If you look up Franklin Roosevelt in the index, it will lead you to the pages where he is mentioned in the textbook.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر به (فرانکلین روزولت)در فهرست نگاه کنید، این کتاب شما را به صفحاتی که در کتاب درسی به آن‌ها اشاره شده‌است، هدایت خواهد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر شما فرانکلین روزولت را در فهرست جستجو کنید، آن را به صفحاتی که در کتابچه ذکر شده است منجر می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: something serving as a sign, indication, or measure.

- The piano teacher's slight smile was an index of his satisfaction with a student's playing.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لبخند خفیف معلم پیانو نشانه رضایت او از بازی یک دانش‌آموز بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لبخند کوچکی معلم پیانو شاخص رضایت او از بازی دانشجویی بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- These tasks serve as an index of a patient's cognitive functioning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کارها به عنوان شاخصی از عملکرد شناختی بیمار عمل می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این وظایف به عنوان شاخصی از عملکرد شناختی بیمار عمل می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: (cap.) formerly, a list of reading material prohibited by the Roman Catholic Church.

(4) تعریف: the numerical system by which consumer prices at different times or in different regions can be compared.

- Our city is one of the most expensive places in the country to live according to the cost-of-living index.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شهر ما یکی از گران‌ترین مکان‌ها در کشور است که براساس شاخص هزینه زندگی زندگی می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شهر ما یکی از گران ترین مکان های کشور است که با توجه به شاخص زندگی ارزان قیمت زندگی می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: in computers, a means of locating a particular item of data in a sequenced arrangement of data.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: indexes, indexing, indexed
(1) تعریف: to make an index for (a book).

- A graduate student is indexing the professor's new book.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دانش‌آموز فارغ‌التحصیل، کتاب جدید پروفسور را شاخص گذاری می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دانشجوی کارشناسی ارشد کتاب جدید استاد را نشان می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to make an index of, or place as an entry in an index.

- The author indexed the textbook's most important information.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نویسنده مهم‌ترین اطلاعات کتاب درسی را فهرست کرده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نویسنده کتاب مهم ترین اطلاعات را نشان می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to serve to indicate.

(4) تعریف: to make adjustments to (prices or wages) according to changes in economic indicators such as cost of living.

(5) تعریف: in computers, to arrange (data) so as to be able to retrieve any single item.

واژه index در جمله های نمونه

1. index finger
ترجمه انگشت سبابه

2. index of industrial production
ترجمه شاخص فرورد (تولید) صنعتی

3. index of permutation
ترجمه (ریاضی) شاخص جایگشت

4. index set
ترجمه (ریاضی) مجموعه‌ی نمودگار،مجموعه‌ی اندیس

5. cephalic index
ترجمه شاخص سر،نمودار جمجمه

6. cranial index
ترجمه ضریب جمجمه

7. wrinkles index advancing age
ترجمه چین و چروک نشانگر سالخوردگی است.

8. the cost-of-living index
ترجمه شاخص هزینه‌ی زندگی

9. success is an index of ability
ترجمه موفقیت نشان جربزه است.

10. foreign travel is an index of a country's economic prosperity
ترجمه مسافرت به خارج نشانگر رونق اقتصادی هر کشور است.

11. Manner of walking gives an index to one's charactor.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]شیوه پیاده‌روی نشان می‌دهد که یک شاخص به charactor فرد می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نوع راه رفتن یک شاخص را به شخصیت فرد می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. A supplementary volume has been published containing the index.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یک جلد مکمل حاوی شاخص منتشر شده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]حجم تکمیلی حاوی این فهرست منتشر شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. The index adds appreciably to the usefulness of the book.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این شاخص به میزان محسوسی در سودمندی کتاب می‌افزاید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این شاخص به میزان قابل توجهی به سود کتاب افزوده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. The index refers the reader to pages in the text.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این شاخص خواننده را به صفحات در متن ارجاع می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این فهرست خواننده را به صفحات متن متصل می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. His index finger steadied on my suitcase.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]انگشت اشاره‌اش کف چمدان من بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]انگشت اشاره اش در چمدان من ثابت شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Warm breezes index the approach of spring.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نسیم گرم، روش بهار را نشان می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]برف های گرم شاخص رویکرد بهار را نشان می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. Try looking up 'heart disease' in the index.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]سعی کنید به دنبال یک بیماری قلبی در این شاخص باشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]سعی کنید به دنبال 'بیماری قلب' در شاخص
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

18. Look it up in the index.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اینو توی لیست نگاه کن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آن را در فهرست ببینید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

19. The FT 30 share index was up 4 points to 59
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]شاخص سهم FT - ۳۰ به ۵۹ امتیاز رسید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]شاخص سهام FT 30 4 امتیاز به 59 رسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف index

شاخص (اسم)
index , showing , dial , indicator , gnomon
فهرست راهنما (اسم)
index , directory
علامت (اسم)
significant , tally , indication , label , token , sign , index , mark , insignia , signal , emblem , symptom , omen , tag , tick , docket , intimation , milestone , ostent , portent
سبابه (اسم)
index , forefinger , index finger
نمایه (اسم)
index , profile , psychograph
جاانگشتی (اسم)
index
راهنمای موضوعات (اسم)
index
فهرست مواد (اسم)
index
راهنما (اسم)
leader , guidance , adviser , advisor , guide , guideline , index , signal , clue , conductor , cicerone , key , usher , fingerpost , flagman , keynote , keyword , landmark , pacemaker , lead-up , loadstar , lodestar
نما (اسم)
face , view , facing , index , air , front , exponent , visage , surface , hue , diagram , superficies
فهرست (اسم)
index , file , roll , list , inventory , schedule , registry , table , catalog , repertory , roster , concordance
فهرست کردن (فعل)
index , list , catalog , catalogue
نشان دادن (فعل)
introduce , point , display , represent , run , illustrate , show , index , demonstrate , evince , exert , register , indicate
دارای فهرست کردن (فعل)
index
بفهرست دراوردن (فعل)
index
بصورتالفبایی مرتب کردن (فعل)
index

معنی عبارات مرتبط با index به فارسی

(لاتین - سابقا - کلیسای کاتولیک) فهرست کتب ضاله (که خواندن آنها برای اعضا حرام بود مگر آنکه بخشی از آن حذف یا اصلاح می شد)، فهرست جاهایی از کتاب که برای دین یا اخلاق زیان اور است
انگشت سبابه، انگشت نشان، سبابه
(زمین شناسی) سنگواره ی نمایه، سنگواره ی راهنما (فسیل وابسته به دورانی کوتاه که در یافتن قدمت لایه های زمین شناسی به عنوان سنجه به کار می رود)، سنگواره شاخص طبقات زمین شناسی
(لاتین - سابقا - کلیسای کاتولیک) فهرست کتب ضاله (که خواندن آن بر اعضا حرام بود)
عدد شاخص، عددی که دلالت بر حجم کند مثل نر  و قیمت، مقایسه حجم در بعضی مواقع با عدد شاخص
(فیزیک - نورشناسی) ضریب انکسار، ضریب شکست
بازی (با) ورق، رجوع شود به: card file
شاخص سر، نمودار جمجمه (نسبت درازای سر انسان به پهنای آن ضرب در صد) (cranial index هم می گویند)
نمایه ی کاسه سری، ضریب جمجمه (cephalic index هم می گویند)، صد برابر نسبت بین طول جمجمه وارتفاع ان
(کتاب و فهرست راهنما و کتاب های رجوعی) بازگشت دادن، ارجاع دادن، دارای فهرست بازگشت کردن، شاخص متقابل، فهرست تقابلی
فهرست جاهایی از کتاب که برای دین یا اخلاق زیان اور است

معنی index در دیکشنری تخصصی

index
[حسابداری] شاخص
[علوم دامی] شاخص
[شیمی] ضریب ، شاخص ، اندیس ، نما، قوه ، توان ، زیرنشان
[عمران و معماری] شاخص - ایندکس - فهرست - نما - نمایه
[کامپیوتر] فهرست نمودن ؛ اندکس ؛ فهرست اعلام ؛ فهرست ؛ زیرنویسی ؛ زیرنویس ؛ شاخص - شاخص،نمایه - 1- فهرست الفبایی کلمات مهم و مفاهیم موجود در یک کتاب و صفحاتی که ممکن است این واژه ها در آنها باشند .اکثر برنامه های کلمه پرداز و صفحه بند، به طور خودکار توانایی ایجاد نمایه ها را دارند .توجه داشته باشید که فرایند مذکور کاملاً خودکار نیست ؛ هر کسی خود باید مشخص کند که چه کلماتی نمایه بندی شوند . 2- نشان تصویری از یک دست اشاره گر . گاهی آن را fist (مشت ) می نامند . 3- عددی که عنصری از یک آرایه را انتخاب می کند. مثلاً در {2} A ، 2 یک شاخص ( اندیس ) است .نگاه کنید به array.
[برق و الکترونیک] شاخص
[مهندسی گاز] شاخص ، فهرست
[زمین شناسی] شاخص ، نمایه ، نما
[نساجی] فهرست - شاخص
[ریاضیات] اندیس، فرجه، زیرنویس، زیرنویس نشانه، بخش کردن، نمایه، شاخص، ضریب، تقسیم، فهرست، نامساوی، فهرست الفبایی، تقسیم کردن، فهرست راهنما
[پلیمر] شاخص
[آمار] شاخص
[کامپیوتر] آدرس دهی غیر مستقیم - به کارگیری آدرسی که مشخص کننده مکانی از حافظه است ، به طوری که مکان فوق به آدرسی مستقیم یا غیر مستقیم اشاره می کند. - نشان دهی شاخص دار
[ریاضیات] شاخص مرکز
[ریاضیات] نمودار شاخص
[زمین شناسی] منحنی میزان همراه با مقدارش.
[زمین شناسی] سنگواره شاخص سنگواره ای که به بازه ی زمانی زمین شناسی معینی تعلق دارد.
[کامپیوتر] سوراخ شاخص
[زمین شناسی] هیدروگراف شاخص
[آب و خاک] هیدروگراف شاخص
[عمران و معماری] نقشه راهنما
[زمین شناسی] نقشه راهنما نقشه مرجعی که ناحیه نقشهبرداری شده را نشان میدهد، اگر چند برگ نقشه لازم باشد تمام نقشههای جزیی ناحیه را شناسایی میکند
[کامپیوتر] علامت شاخص
[زمین شناسی] کانی شاخص یک کانی که شاخص خوبی از محیط دگرگونی است که در آن شکل گرفته است. این کانی اغلب برای تشخیص مناطق مختلف دگرگونی ناحیه ای به کار می رود.
[شیمی] ضریب شکست مطلق
[شیمی] ضریب جذب
[پلیمر] ضریب جذب
[شیمی] شاخص جذب
[پلیمر] شاخص جذب
[کامپیوتر] شاخص فعال ، ایندکس فعال .
[معدن] شاخص جمعی (ژئوشیمی)
[ریاضیات] شاخص انبوهی
[زمین شناسی] شاخص قلیایی – آهک وسیله ای برای رده بندی سنگ های آذرین که بوسیله Peacock در سال 1931 معرفی شد. که بر پایه درصد وزنی سیلیس موجود که درصد های وزنی CaO و K2O+NaO برابر باشند، استوار است. چهار گروه شیمیایی سنگ های آذرین بر طبق این شاخص عبارت اند از: آلکالیک (وقتی که در صد سیلیس کمتر از 51 است) .آلکالی ـ کلسیک (وقتی درصد سیلیس بین 51 و 56 است). کالک آلکالیک (وقتی درصد سیلی بین 56 و 61 است) و کلسیک (وقتی که درصد سیلیس بیش از 61 است). مترادف: شاخص کالک آلکالی.
[ریاضیات] شاخص تحلیلی
[عمران و معماری] شاخص بارندگی پیشین - نمایه پیشبارش
[آب و خاک] شاخص بارش اولیه
[آب و خاک] شاخص خشکی، نشان خشکی

معنی کلمه index به انگلیسی

index
• list of subjects or other information arranged in alphabetical order; indicator, sign; arrangement of data (computers); price index, number which indicates changes in prices (economics); statistical measure of the changes in a portfolio that represents a market
• create an index (for a book); place in an index; indicate; adjust prices or salaries in accordance with changes in economic indicators; label and arrange data in an index table (computers)
• an index is an alphabetical list at the back of a book saying where particular things are referred to in the book.
• a card index is a set of cards with information on them, arranged in alphabetical order.
• an index is also a system by which changes in the value of something can be compared or measured.
• if one thing is an index of another thing, it is a sign of the changes that are taking place in the other thing.
• if you index one thing to something else, you arrange it so that when one thing increases or decreases, the other thing also increases or decreases.
• in mathematics, indices are the little numbers that show how many times you must multiply a number by itself. in the equation 3*s2 = 9, the number 2 is an index.
• see also indices.
index bond
• bond whose principle is linked to the index or the dollar rate
index card
• a index card is a small card on which you can write information about someone or something in order to file it and consult it when necessary.
index climb
• rise in the stock market
index file
• collection of systematically arranged information
index finger
• forefinger, first finger after the thumb
• your index finger is the finger that is next to your thumb.
index in lieu
• index of consumer prices for the current month (accounting)
index linked
• coupled or tied to the index
• index-linked pensions, payments, and so on are linked to the index which measures inflation or the cost of living, and so change every time inflation or the cost of living changes.
index linked loan
• loan whose rate is connected to the stock market
index linked mortgage
• mortgage whose rate is connected to the financial index
index loss
• loss incurred as a result of a decrease in stock market activity
index number
• number which shows the change in percentages
alphabetical index
• index ordered according to the alphabet
anticipated index
• forecasted measure (inflation, etc.); index not yet released to the public
automatic index
• creating a classified list of word and their location within a text by use of a word processor
average index
• average inflation rate
ballistic index
• point of geographical location used in ranging
basic index
• index used as a base for comparison, standard index
body mass index
• bmi, index of healthy weight in people in relation to height (weight in kilograms is divided by the square of height in meters)
bond linked to the cost of living index
• promissory note that is dependent upon the index of how much it costs to live in the country
bond quotation index
• listing of current bond prices
capitalization weighted index
• stock market index wherein each stock influences the index in proportion to its market value
card index
• file of cards which contain references to separate items (arranged in a certain order)
• a card-index is a set of cards with information on them which are arranged alphabetically.
classification index
• topic according to which things are classified
combined index
• combined rates of inflation, index that takes rates of inflation of different market sectors into account
consumer price index
• cost-of-living index, (economics) comparison of the price of basic goods and services during a specific period versus the price of those goods and services during a base period (used as a measure of the inflation rate)
cost of living index
• index which records the average cost of the necessities of life (i.e. food, clothing, shelter)
deposit linked to the index
• deposit of money linked to the rate of inflation so as not to devalue

index را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی index

reza ١٦:١٨ - ١٣٩٦/٠٧/٢٠
sth can be used for measuring
|

Shiva ٢٢:٥٣ - ١٣٩٧/٠٢/١٢
نشانه صورى(در زبانشناسي)
|

N ١٤:٠٣ - ١٣٩٧/٠٤/٢٣
شاخص
dial
|

zahraMRTZ ١١:٥٣ - ١٣٩٧/٠٥/١٤
در متلب از index برای شمارش کلی درایه های یک ماتریس(برای شمارش کلی اولویت با سطر است بعد ستون یعنی برای مثال index درایه a23 یک ماتریس 3در3 برابر است با 8) استفاده میشود در حالی که indice شماره سطر و ستون یک درایه را برمیگرداند یعنی indice همان درایه ی a23 برابر است با [3 2].
|

حسین ٠٦:٥٦ - ١٣٩٧/٠٨/٢٠
(در ریاضیات) اندیس
|

ebitaheri@gmail.com ٢٣:١٦ - ١٣٩٨/٠١/٢٧
نَماگر
|

پیشنهاد شما درباره معنی index



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی index
کلمه : index
املای فارسی : ایندکس
اشتباه تایپی : هدیثط
عکس index : در گوگل


آیا معنی index مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )