برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1358 100 1

install

/ˌɪnˈstɒl/ /ɪnˈstɔːl/

معنی: کار گذاشتن، نصب کردن، منصوب نمودن
معانی دیگر: instal کار گذاشتن

بررسی کلمه install

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: installs, installing, installed
(1) تعریف: to put (a machine, system, or the like) into position and make ready for use.
مشابه: emplace, fix, locate, lodge, plant, position, set

- They installed the new clothes dryer, and it's working now.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها خشک‌کن لباس جدید را نصب کردند، و حالا دارد کار می‌کند
[ترجمه گوگل] آنها خشک کن لباس را نصب کرده اند و اکنون کار می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to establish in an office, position, or order.
مترادف: establish, instate
متضاد: remove
مشابه: frock, induct, introduce, ordain

- She was installed as head of the company by the board of directors last year.
[ترجمه ترگمان] او سال گذشته به عنوان رئیس شرکت منصوب شد
[ترجمه گوگل] او سال گذشته توسط هیئت مدیره به عنوان رئیس شرکت تاسیس شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to ceremoniously induct into a position or office.
مترادف: inaugurate, induct
مشابه: crown, enthrone, instate

واژه install در جمله های نمونه

1. we have been subcontracted (by the contractor) to install the doors and windows
مجری قرارداد با ما قرارداد فرعی بسته است که درها و پنجره‌ها را نصب کنیم.

2. The shower is easy to install.
[ترجمه ترگمان]نصب آن آسان است
[ترجمه گوگل]دوش نصب آسان است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Not sad, please do not install the ending.
[ترجمه ترگمان]ناراحت نباشید، لطفا پایان را نصب نکنید
[ترجمه گوگل]غمگین نیست، لطفا پایان ندهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The plumber is coming tomorrow to install the new washing machine.
[ترجمه ترگمان]لوله‌کش فردا برای نصب ماشین لباس‌شویی جدید به اینجا می‌آید
[ترجمه گوگل]لوله کش آینده فردا برای نصب ماشین لباسشویی جدید می آید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The program is a cinch to install.
[ترجمه ترگمان]این برنامه a برای نصب است
[ترجمه گوگل]این برنامه یک سینک برای نصب است
[ترجمه شما] ...

مترادف install

کار گذاشتن (فعل)
fix , set , enchase , install , instal
نصب کردن (فعل)
fix , stick , set , mount , erect , pitch , install , instal , set up , fay , uprear
منصوب نمودن (فعل)
instate , plant , install , instal

معنی عبارات مرتبط با install به فارسی

(طی مراسم) به شغلی گماشتن، منصوب کردن، گماردن، بر کرسی (صدارت یا استادی یا ریاست و غیره) نشاندن، قرارگرفتن (یا دادن)، مستقر کردن، (ماشین آلات و ابزار و غیره) سوار کردن، برپا کردن، کار گذاشتن، نصب کردن

معنی install در دیکشنری تخصصی

install
[عمران و معماری] نصب کردن
[کامپیوتر] نصب کردن
[دندانپزشکی] نصب کردن،
[برق و الکترونیک] نصب کردن
[مهندسی گاز] کارگذاشتن ، نصب کردن
[صنعت] کار گذاشتن ، نصب کردن ، بر پا کردن
[کامپیوتر] نصب تمیز .

معنی کلمه install به انگلیسی

install
• set up for use, put in (i.e. machinery); establish in an office or position; formally induct into office, inaugurate (also instal)
• if you install a piece of equipment, you put or fit it somewhere so that it is ready for use.
• if you install someone in an important job or position, you give them that job or position.
• if you install yourself in a place, you settle there.
install program
• computer program that allows the installation of software programs onto the hard disk
easy to install
• not difficult to set up

install را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محدثه
راه اندازی کردن
Ali
نصب کردن برنامه ای
میلاد علی پور
مستقر شدن
tinabailari
نصب کردن
You need to install a computer dictionary on this particular laptop
نیاز است بر روی همین لپتاب، یک فرهنگ لغت کامپیوتری نصب کنید 🏘🏘🏘

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی install
کلمه : install
املای فارسی : اینستال
اشتباه تایپی : هدسفشمم
عکس install : در گوگل

آیا معنی install مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )