برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1317 100 1

integral

/ˈɪntəɡrəl/ /ˈɪntɪɡrəl/

معنی: انتگرال، بی کسر، کامل، صحیح، درست، تمام
معانی دیگر: جدایی ناپذیر، جدا نشدنی، لایتجزی، اساسی، بنیادی، سازنده، یکپارچه، تمام و کمال، تام، هماگن، (ریاضی) درست، (عدد) صحیح، بندک، تابع اولیه، بندکمند، جامع، بی خرده

بررسی کلمه integral

صفت ( adjective )
مشتقات: integrally (adv.)
(1) تعریف: being an essential part of the whole.
متضاد: accessory
مشابه: component, constituent, intrinsic, organic

- Hydrogen is integral to the water molecule.
[ترجمه ترگمان] هیدروژن انتگرال مولکول آب است
[ترجمه گوگل] هیدروژن جزئی از مولکول آب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Although a minor character, she is integral to the play.
[ترجمه ترگمان] با اینکه شخصیت کوچکی دارد، اما برای نمایش ضروری است
[ترجمه گوگل] اگر چه یک شخصیت جزئی است، او جدای از بازی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- These columns are integral to the design.
[ترجمه ترگمان] این ستون‌ها جز لاینفک طراحی هستند
[ترجمه گوگل] این ستونها یکپارچه به طراحی هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: indispensable; essential.
مترادف: essential, indispensable
متضاد: incidenta ...

واژه integral در جمله های نمونه

1. integral domain
دامنه‌ی درست

2. an integral part
بخش جدایی ناپذیر

3. improper integral
انتگرال ناسره،انتگرال مجازی

4. indefinite integral
انتگرال نامعین،تابع اولیه

5. iterated integral
(ریاضی) انتگرال بارسته

6. multiple integral
انتگرال بستا

7. a hospital, a medical school, and a laboratory all in one integral group
یک بیمارستان و یک دانشکده‌ی پزشکی و یک آزمایشگاه جملگی در یک گروه کامل

8. He's an integral part of the team and we can't do without him.
[ترجمه ترگمان]او قسمتی از گروه است و ما نمی‌توانیم بدون او انجام دهیم
[ترجمه گوگل]او بخشی جدایی ناپذیر از تیم است و ما نمی توانیم بدون او کار کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. The Diaoyu Islands are an integral part of Chinese territory.
[ترجمه ترگمان]جزایر Diaoyu بخشی جدایی‌ناپذیر از قلمرو چین هستند
[ترجمه گوگل]جزایر دایویو بخشی جدایی ناپذیر از قلمرو چینی است
[ترجمه شما] ...

مترادف integral

انتگرال (اسم)
integral
بی کسر (صفت)
integral
کامل (صفت)
main , large , absolute , total , full , perfect , complete , thorough , exact , mature , whole , plenary , stark , orbicular , culminant , unabridged , intact , exhaustive , full-blown , full-fledged , unqualified , integral , unmitigated
صحیح (صفت)
good , right , true , correct , accurate , exact , valid , authentic , all right , safe , simon-pure , integral , well-advised
درست (صفت)
right , upright , straight , true , perfect , genuine , correct , out-and-out , accurate , exact , valid , just , authentic , even , whole , entire , trustworthy , straightforward , plumb , veracious , legitimate , conscionable , orthodox , incorrupt , indefectible , integral , leveling , well-advised
تمام (صفت)
main , full , complete , thorough , out-and-out , through , all , whole , entire , rounded , thru , full-blown , integral

معنی عبارات مرتبط با integral به فارسی

(ریاضی) حساب انتگرال، حساب جامع، حساب بندک، حساب جامعه
حساب جامعه
عدددرست، عدد صحیح، عدد تام، چیز درست
جز لازم، جز مکمل
(ریاضی) انتگرال معین
(ریاضی) انتگرال نامعین، تابع اولیه

معنی integral در دیکشنری تخصصی

integral
[برق و الکترونیک] انتگرال
[مهندسی گاز] تابع اولیه ، انتگرال
[ریاضیات] تغییر متغیر در انتگرال ریمان-استیلجس، صحیح، کامل، تام، تمام، انتگرال، تغییر متغیر در انتگرال لبگ، درست
[آمار] انتگرال, صحیح
[برق و الکترونیک] محک انتگرال قدر مطلق خطا
[ریاضیات] فرمول مجانبی انتگرال دوموآور-لاپلاس
[ریاضیات] انتگرال جزء به جزء
[ریاضیات] حساب انتگرال، حساب جامع، حساب جامعه
[ریاضیات] r-زنجیر صحیح
[ریاضیات] بستار صحیح
[ریاضیات] ضریب صحیح
[کامپیوتر] واحد ارتباطات که درون یک کامپیوتر قرار داده شده است
[برق و الکترونیک] کنترل کننده انتگرالی
[ریاضیات] کسینوس انتگرال
[ریاضیات] خمیدگی انتگرالی، خمیدگی گاوسی کل
[ریاضیات] ...

معنی کلمه integral به انگلیسی

integral
• something which is whole, entire thing; riemann integral, expression which will produce a given differential when differentiated (mathematics)
• pertaining to or part of a whole; intrinsic, essential, constituent; made up of parts which together form a whole; whole, complete, undivided
• if one thing is an integral part of another thing, it is an essential part of it.
integral calculus
• branch of mathematics dealing with determining methods of calculating lengths areas and volumes
integral part
• essential section or piece that completes a whole

integral را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Nari
Essential
مهدیه حمزه ئی
حداکثری
یوسف صابری
لاینفک

Integral part=جزو لاینفک

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی integral
کلمه : integral
املای فارسی : انتگرال
اشتباه تایپی : هدفثلقشم
عکس integral : در گوگل

آیا معنی integral مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )