انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 949 100 1

integrate

تلفظ integrate
تلفظ integrate به آمریکایی/ˈɪntəˌɡret/ تلفظ integrate به انگلیسی/ˈɪntɪɡreɪt/

معنی: درست کردن، یکی کردن، تمام کردن، کامل کردن، تابعه اولیه چیزی را گرفتن
معانی دیگر: (با گردآوری همه ی بخش ها) کامل کردن، هماگن کردن، تکمیل کردن، ترکیب کردن، یکپارچه کردن، تلفیق کردن، همبسته کردن، هامیدن، (برای رفع تبعیض نژادی یا مذهبی و غیره) عمومی کردن، به روی همه باز کردن، همساز کردن، یگانه کردن، هم آمیز کردن، (ریاضی) انتگرال گرفتن، بندک کردن، (روان شناسی) یکپارچه کردن (از نظر شخصیت و روان)، سازور کردن، نظام بخشیدن، گنجاندن، وارد کردن، جا دادن، اختلاط

بررسی کلمه integrate

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: integrates, integrating, integrated
(1) تعریف: to bring together and blend into a whole.
متضاد: disintegrate
مشابه: assimilate

- She integrated three very difficult concepts.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او سه مفهوم بسیار سخت را درهم ادغام کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او سه مفهوم بسیار دشواری را پیوست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Comic strips integrate two art forms: drawing and writing.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کمیک استریپ دو شکل هنری را ادغام می‌کند: نقاشی و نوشتن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] طنز طنز دو صورت هنری را طراحی و نوشتن می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to unite with something else to create a whole.
مشابه: assimilate

- They integrated the larger principality with the smaller and established a republic.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها قلمرو پادشاهی بزرگ‌تر را با کشورهای کوچک‌تر ادغام کردند و یک جمهوری تاسیس کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها ادعای بزرگتری را با کوچکتر و یک جمهوری را تاسیس کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to remove cultural and racial restrictions from; implement use of or membership in by all types of people regardless of race or color.
متضاد: segregate
مشابه: assimilate

- Many schools were integrated during the civil rights movement.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بسیاری از مدارس در طی جنبش حقوق مدنی ادغام شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بسیاری از مدارس در جریان جنبش حقوق مدنی پیوسته بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: integrative (adj.)
(1) تعریف: to implement use or membership by all types of people; desegregate.
متضاد: segregate

- The country club was forced to integrate.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کلوب کشور مجبور به ادغام شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] باشگاه کشور مجبور به ادغام شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to undergo integration.

واژه integrate در جمله های نمونه

1. to integrate black students into white schools
ترجمه دانش‌آموزان سیاه‌پوست را در مدارس سفیدپوستان ادغام کردن

2. trying to integrate government-owned and private factories was a big mistake
ترجمه سعی در ادغام کردن کارخانه‌های دولتی و خصوصی اشتباه بزرگی بود.

3. if man is to integrate himself, he must know god
ترجمه اگر انسان بخواهد به کمال برسد باید خدا را بشناسد.

4. He didn't integrate successfully into the Italian way of life.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او با موفقیت در زندگی ایتالیایی شرکت نکرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او با موفقیت به سبک زندگی ایتالیایی ادغام نشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

5. He seems to find it difficult to integrate socially.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]به نظر می‌رسد که انتگرال گیری از نظر اجتماعی دشوار است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او به نظر می رسد که به طور جدی وارد اجتماع شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

6. Many suggestions are needed to integrate the plan.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]برای ادغام این برنامه پیشنهادها بسیاری لازم است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بسیاری از پیشنهادات برای ادغام این طرح لازم است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. Do you really want to integrate with us?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آیا واقعا می‌خواهید با ما ادغام شوید؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آیا واقعا می خواهید با ما ادغام شود؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. You can integrate text with graphics and manipulate graphic images.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]شما می‌توانید متن را با گرافیک یکپارچه کنید و تصاویر گرافیکی را دستکاری کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]شما می توانید متن با گرافیک و ادغام تصاویر گرافیکی را ادغام کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. Writers of history books often attempt to integrate the past with the present.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نویسندگان کتاب‌های تاریخ اغلب سعی می‌کنند گذشته را با زمان حال ادغام کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نویسندگان کتاب های تاریخ اغلب تلاش می کنند گذشته را با حال حاضر ادغام کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. Ann wanted the conservatory to integrate with the kitchen.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن می‌خواست گلخانه را با آشپزخانه تلفیق کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ان خواست آشپزخانه را با آشپزخانه ادغام کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. We're looking for people who can integrate with a team.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ما به دنبال افرادی هستیم که بتوانند با یک تیم ادغام شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ما به دنبال افرادی هستیم که بتوانند با یک تیم ادغام شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. The aim, said the minister, was to integrate Britain both politically and economically into the European Community.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]وزیر گفت که هدف این بود که هم از لحاظ سیاسی و هم از لحاظ اقتصادی در جامعه اروپایی ادغام شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]هدف، وزیر گفت، این بود که انگلستان را از لحاظ سیاسی و اقتصادی به جامعه اروپایی ادغام کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. They didn't integrate with the other children.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها با بچه‌های دیگر همخوانی نداشتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها با فرزندان دیگر ادغام نشدند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. The way Swedes integrate immigrants is, she feels, 100% more advanced.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او احساس می‌کند که چگونه سوئدی‌ها مهاجران را ادغام می‌کند، ۱۰۰ درصد بیشتر پیشرفت می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]به نظر می رسد که سوئدی ها مهاجران را یکپارچه می کند، 100٪ پیشرفته تر است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف integrate

درست کردن (فعل)
right , clean , agree , make , adapt , address , fix , devise , trim , regulate , fettle , organize , gully , make up , weave , build , fashion , concoct , integrate , compose , indite , emend , mend , redd , straighten
یکی کردن (فعل)
incorporate , amalgamate , unite , unify , merge , consolidate , integrate , identify
تمام کردن (فعل)
finish , attain , fulfill , process , end , wrap up , exhaust , integrate , fiddle away , polish off
کامل کردن (فعل)
complete , totalize , mature , round , complement , integrate
تابعه اولیه چیزی را گرفتن (فعل)
integrate

معنی integrate در دیکشنری تخصصی

integrate
[شیمی] انتگرال گرفتن
[کامپیوتر] مجتمع کردن
[مهندسی گاز] جمع کردن ، انتگرال گرفتن
[ریاضیات] بدست آوردن تابع، انتگرال گرفتن

معنی کلمه integrate به انگلیسی

integrate
• mix, merge, blend; join, unite; unite to form a whole; desegregate, bring together as equals regardless of race or religion
• if people integrate into a social group, they mix with people in that group.
• if you integrate things, you combine them so that they are closely linked or so that they form one thing.
• see also integrated.

integrate را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی integrate

حسین نجم ٢١:٠٠ - ١٣٩٦/٠٧/٢٨
ادغام کردن
|

فریماه رفیعی ١٣:٤٩ - ١٣٩٧/٠٢/٢٤
عجین شدن (با حرف اضافه into)
|

Azad ٠٩:٠٩ - ١٣٩٧/٠٥/٠٦
يكپارچكي
|

Azad ٠٩:١٠ - ١٣٩٧/٠٥/٠٦
يك پارچگي
|

نگار متقی ١٣:٥٣ - ١٣٩٧/٠٩/١٣
پیوستن
|

امیر رستمی ٠٩:٥٧ - ١٣٩٧/١٠/١٣
شامل-دارای-دارا بودن
|

پیشنهاد شما درباره معنی integrate



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی integrate
کلمه : integrate
املای فارسی : اینتگرت
اشتباه تایپی : هدفثلقشفث
عکس integrate : در گوگل


آیا معنی integrate مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )