برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1281 100 1

involve

/ˌɪnˈvɑːlv/ /ɪnˈvɒlv/

معنی: وارد کردن، گیر انداختن، پیچیدن، گرفتار کردن، مستلزم بودن، گرفتار شدن، پیچیدهشدن، در گیر کردن یا شدن
معانی دیگر: (در اصل) درپیچیدن، فرا گرفتن، دربرگرفتن، پیچیده کردن، (درهم) گوراندن، درهم بافتن، بغرنج کردن، دست اندرکار کردن، مشغول کردن، درگیر شدن یا کردن، دچار کردن، دربرداشتن، با خود داشتن، شامل بودن، مربوط بودن به، وابسته بودن به، بستگی داشتن به، سر و کار داشتن، (مهجور) پیچاندن، مارپیچ کردن

بررسی کلمه involve

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: involves, involving, involved
مشتقات: involved (adj.), involvement (n.)
(1) تعریف: to include as a necessary or inevitable part, condition, or result.
مترادف: entail, imply
مشابه: contain, include, mean, presume

- Establishing a new business involves risk.
[ترجمه ترگمان] ایجاد یک کسب‌وکار جدید شامل ریسک است
[ترجمه گوگل] ایجاد یک کسب و کار جدید شامل ریسک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Playing on the team involves a considerable investment of time.
[ترجمه ترگمان] بازی در تیم شامل سرمایه‌گذاری قابل‌توجهی در زمان است
[ترجمه گوگل] بازی در تیم شامل سرمایه گذاری قابل توجهی از زمان می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The job involves dealing with customers and placing orders.
[ترجمه ترگمان] این کار شامل معامله با مشتریان و قرار دادن سفارشات می‌شود
[ترجمه گوگل] این کار شامل برخورد با مشتریان و قرار دادن سفارشات می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه involve در جمله های نمونه

1. involve oneself with someone
خود را با کسی درگیر کردن

2. diseases that involve hospitalization
بیماری‌هایی که مستلزم خوابیدن در بیمارستان است.

3. lacerations that involve muscles
زخم‌هایی که مربوط به عضلات می‌شود

4. problems that involve their future
مسایلی که با آینده‌ی آنها سر و کار دارد

5. this mission may involve unforeseen dangers
این ماموریت ممکن است خطرهای پیش‌بینی نشده‌ای را در برداشته باشد.

6. The test will involve answering questions about a photograph.
[ترجمه ترگمان]این تست شامل پاسخ دادن به سوالات در مورد یک عکس خواهد بود
[ترجمه گوگل]آزمون شامل پاسخ دادن به سوالات در مورد یک عکس است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Don't involve other people in your trouble.
[ترجمه ترگمان]دیگران را درگیر این دردسر نکنید
[ترجمه گوگل]دیگران را درگیر مشکلات خود نکنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Inventions typically involve minor improvements in technology.
...

مترادف involve

وارد کردن (فعل)
induct , import , bring in , involve , initiate , intern
گیر انداختن (فعل)
knot , confuse , involve , circumvent , enmesh , entangle , embrangle , mesh
پیچیدن (فعل)
envelop , impact , twinge , fake , wind , resonate , tie up , fold , roll , swathe , wrap , muffle , screw , twist , nest , involve , swab , wattle , reverberate , enfold , complicate , furl , convolve , lap , infold , enwrap , tweak , kink , trindle
گرفتار کردن (فعل)
confuse , incriminate , draw , implicate , hook , involve , enlace , enmesh , entangle , embrangle , tangle , muddle , immesh , enwrap
مستلزم بودن (فعل)
entail , require , implicate , necessitate , involve
گرفتار شدن (فعل)
involve , queer
پیچیدهشدن (فعل)
involve
در گیر کردن یا شدن (فعل)
involve

معنی عبارات مرتبط با involve به فارسی

معنی involve در دیکشنری تخصصی

[صنعت] گرفتار شدن ، درگیر شدن ، سر و کار داشتن ، سر گرم شدن
[نساجی] پیچیدگی
[ریاضیات] همراه بودن، ناشی شدن، عبارت است از، به کار رفتن، مستلزم بودن، متضمن بودن، شامل شدن، ایجاب کردن

معنی کلمه involve به انگلیسی

involve
• include; cause to be concerned with, entangle; engage, engross; complicate; incriminate, cause to be connected with
• if an activity involves something, that thing is included or used in it.
• something that involves you concerns or affects you.
• if you involve yourself in something, you take part in it.
• if you involve someone else in something, you get them to take part in it.
• see also involved.

involve را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سمیرا
در اختیار داشتن
m
شامل شدن مشارکت کردن دخالت کردن
فاضله
مشارکت کردن / مشارکت دادن
مهری نبویان
پوشش دادن
ياسمن
در بر داشتن
فاضله
مشارکت
ساناز
شرکت داشتن
Salman
مستلزم بودن
متضمن بودن
همراه بودن
مشمول بودن
Cleaning the park would Involve hard work

یلدا
وارد کردن
فیض
شامل حال
امیرزمانی
دارای
نسرین
رابطه داشتن
مجتبی خانی
دخیل بودن
مداخله کردن
نقش داشتن
دخیل است
دخیل هستند
مداخله می کنند
نقش دارند
مجتبی خانی
شامل بودن
شامل ... است/هستند
مجتبی خانی
از جمله...
زهرا آزادی
در ارتباط بودن
مقداد سلمانپور
متضمن چیزی
حدیث ایران
دربرداشتن- درگیرکردن- شامل شدن- مستلزم بودن
سارا
دخیل است
هادی عزیزی
به کار گرفتن
دکتر عبدالهی
ترویج دادن؛ مشارکت کردن
محدثه فرومدی
به میان کشیدن، به میان آوردن، داخل کردن
sportwoman
include
Amirreza2000A
سر و کار داشتن، نقش داشتن، دخیل بودن،
tinabailari
شامل شدن
the job involves me traveling all over the country
این کار شامل سفر کردن من به تمام کشور می شود 🎯🎯
متین خدایی
شامل بودن
علمدار
اندرمیان
آرش
1. در بر داشتن
2. پیچیدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی involve
کلمه : involve
املای فارسی : اینوالو
اشتباه تایپی : هدرخمرث
عکس involve : در گوگل

آیا معنی involve مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )