انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1018 100 1

joy

تلفظ joy
تلفظ joy به آمریکایی/ˌdʒɔɪ/ تلفظ joy به انگلیسی/dʒoɪ/

معنی: لذت، خوشی، طرب، سرور، فرح، خرسندی، مسرت، حظ، لذت بردن از، خوشی کردن، خوشی دادن، شادی کردن، خوشحال کردن، مشعوف ساختن
معانی دیگر: شادی، شادمانی، مایه ی خوشی، مایه ی مسرت، ابراز شادی، بهره مندی (از شادی)، (با: in) شاد و خرم بودن، مسرور شدن، لذت بردن، خوشحالی کردن

بررسی کلمه joy

اسم ( noun )
(1) تعریف: an exalted feeling or emotion; bliss; elation.
مترادف: bliss, ecstasy, elation, exaltation, jubilation, rapture
متضاد: anguish, dolor, grief, misery, sorrow, woe
مشابه: beatitude, glee, happiness, jubilee, transport

(2) تعریف: a source of extreme happiness or satisfaction.
مترادف: delectation, delight, felicity, pleasure
متضاد: despair, grief, misery, sorrow, trial
مشابه: bliss, contentment, gratification, satisfaction

- She is a joy to her mother.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] او مایه شادی مادرشه
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برای مادرش یک شادی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او شادی مادرش است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: joys, joying, joyed
• : تعریف: to feel joy; take pleasure; rejoice.
مترادف: delight, exult, pleasure, rejoice, revel

واژه joy در جمله های نمونه

1. joy is the antithesis of sorrow
ترجمه شادی نقطه‌ی مقابل غم است.

2. joy tinged with sorrow
ترجمه شادی کمی آمیخته با غم

3. joy unsteadied her voice
ترجمه شادی صدای او را به لرزه درآورده بود.

4. deep joy
ترجمه شادی بسیار

5. fictitious joy
ترجمه خوشی غیر واقعی (وانمودین)

6. my joy was such that i wept
ترجمه شادی من آن گونه بود که گریه کردم.

7. secret joy
ترجمه شادی درونی

8. the joy of reading books
ترجمه لذت کتاب‌خوانی

9. a short-lived joy
ترجمه شادی کم دوام

10. delirious with joy
ترجمه هیجان زده از خوشی

11. the inexpressible joy of seeing my grandchild for the first time
ترجمه مسرت توصیف ناپذیز دیدن نوه‌ام برای اولین بار

12. think what joy was ours
ترجمه به یاد بیاور که چقدر خوش بودیم.

13. jump for joy
ترجمه از خوشی ورجه وورجه کردن

14. a picture of joy
ترجمه تجسمی از شادی

15. the people's inner joy that neither war nor poverty could squelch
ترجمه شادی درونی مردم که نه جنگ و نه فقر توانسته بود آن را سرکوب کند.

16. their exclamations of joy filled the room
ترجمه بانگ‌های شادیانه‌ی آنها تالار را پر کرد.

17. to dance with joy
ترجمه از شدت شادی رقصیدن

18. a bundle of joy (or fun)
ترجمه یک دنیا شادی (یا خوشی)،خیلی شاد (یا خوش)

19. from an excess of joy
ترجمه از فرط خوشی

20. her temper wavered between joy and gloom
ترجمه خلق او بین شادی و حزن در نوسان بود.

21. in a frenzy of joy
ترجمه با شادی جنون آمیز

22. my children are my joy
ترجمه فرزندانم دلخوشی من هستند.

23. she was pulsating with joy
ترجمه از شدت خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.

24. sorrow gave way to joy
ترجمه اندوه مبدل به شادی شد.

25. the expectator's shout of joy
ترجمه غریو شادی تماشاچیان

26. they wept tears of joy
ترجمه از شادی اشک می‌ریختند.

27. to be filled with joy
ترجمه حظ کردن،مسرور شدن

28. his eyes were kindling with joy
ترجمه چشمانش از خوشی برق می‌زد.

29. his four children were his joy and pride
ترجمه چهار فرزند او مایه‌ی خوشی و سر بلندی او بودند.

30. laughter is an expression of joy
ترجمه خنده نشانه‌ی شادی است.

31. my mother's eyes twinkled with joy
ترجمه چشمان مادرم از خوشی برق زد.

32. quit of sorrow, drunk with joy
ترجمه از غم آزاد،سرمست و شاد

33. they gave voice to their joy
ترجمه آنان شعف خود را ابراز کردند.

34. to fill one's life with joy
ترجمه زندگانی خود را از خوشی سرشار کردن

35. a look which was indicative of joy
ترجمه نگاهی که نشانگر شادی بود.

36. the broad smile which imaged her joy and surprise
ترجمه لبخند گوش تا گوشی که نمایشگر شادی و شگفتی او بود

37. the gall of repentance and the joy of faith in god
ترجمه تلخی توبه کردن و شعف ایمان به خدا

38. a song that was expressive of his joy
ترجمه آوازی که بیانگر شادی او بود

39. brian was jumping up and down with joy
ترجمه برایان از خوشی بالا و پایین می‌جست.

40. my grandson, ramin, is a bundle of joy
ترجمه نوه‌ی من رامین یک دنیا شادی است.

41. the winners left the field with a whoop of joy
ترجمه برندگان با غریو شادی زمین بازی را ترک کردند.

42. when she heard the news she went crazy with joy and let out a loud scream
ترجمه آن خبر را که شنید از خوشی اختیار از کف داد و جیغ بلندی کشید.

مترادف joy

لذت (اسم)
amusement , pleasure , delight , joy , enjoyment , gratification , titillation , frill , delectation , gusto
خوشی (اسم)
fun , rejoicing , gaiety , glee , exhilaration , mirth , merriment , spree , solace , pleasure , delight , joy , enjoyment , gust , ball , frolic , festivity , gasser , jollification , consolation , joyfulness , gladness , jollity , merrymaking , lark , hilarity , jamboree , jocundity , pleasance , joyance , laverock
طرب (اسم)
mirth , delight , joy , cheerfulness , joviality , jollification
سرور (اسم)
master , chief , leader , mirth , delight , joy , cheerfulness , prince
فرح (اسم)
joy , cheerfulness
خرسندی (اسم)
satisfaction , contentment , happiness , joy , joyfulness , gladness
مسرت (اسم)
joy , joyance
حظ (اسم)
joy , unction
لذت بردن از (فعل)
joy , relish
خوشی کردن (فعل)
disport , joy , frolic , rejoice , express joy , exult , rollick
خوشی دادن (فعل)
joy , gladden , humor , exhilarate , humour
شادی کردن (فعل)
joy , revel , rejoice , exult
خوشحال کردن (فعل)
please , joy , gladden , make happy , make glad
مشعوف ساختن (فعل)
joy , gladden

معنی عبارات مرتبط با joy به فارسی

(خودمانی) مواد مخدر را به صورت آمپول تزریق کردن
جوهرخواب اورافیون، جوهرمنوم افیون
(عامیانه) گردش با اتومبیل (به ویژه با اتومبیل سرقت شده)
یک دلار و نیم، یک دنیا شادی (یا خوشی)، خیلی شاد (یا خوش)
بشاش ازخوشی
کسیکه نتوان از او جلو گیری کرد، ادمی که نتوان جلو اوراگرفت
از خوشی ورجه وورجه کردن

معنی joy در دیکشنری تخصصی

joy
[فوتبال] خوشی-لذت
[زمین شناسی] بارکننده خرچنگی این نوع بارکننده دارای یک بازوی فولادی پهن است که می تواند روی زمین قرار گیرد.درانتهای بازو دوزایده تعبیه شده است.به کمک این دو بازوکه به صورت نا قرینه حرکت میکنند،سنگهااز روی زمین برداشته شده،به طرف محور بازو که یک ناوزنجیری درآن قرار دارد حرکت میکند.این بارکننده قادراست سنگهای نسبتا بزرگ رانیز بارگیری کند.

معنی کلمه joy به انگلیسی

joy
• happiness, high spirits, great pleasure, bliss, delight; source of happiness or pleasure
• rejoice, delight, be happy
• joy is a feeling of great happiness.
• something that is a joy makes you feel happy or gives you great pleasure.
joy of victory
• happiness of winning, feeling of satisfaction one gets from winning
joy powder
• (slang) cocaine; heroin
joy ride
• "cruise", aimless journey by auto, trip in a car with no specific destination
burst with joy
• be overcome with happiness, be extremely glad
cried with joy
• cried because of happiness, cried tears of happiness
crying with joy
• weeping tears of joy; shouting joyfully
drunk with joy
• incredibly happy
filled his heart with joy
• made him so very happy
fills his heart with joy
• makes him so very happy
great joy
• large amount of joy, incredible happiness
his heart was filled with joy
• he was overjoyed, he was ecstatic
jump for joy
• jump up and down because one is so happy
kill joy
• person that spoils other people's enjoyment
radiant with joy
• glowing with happiness, showing great joy
tears of joy
• cry of happiness, crying due to over-excitement
they that sow in tears shall reap in joy
• those who suffer by working hard will reap the rewards of this in later life

joy را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی joy

ميثم٥٨ ١٦:٤٤ - ١٣٩٧/٠٨/٠٨
لذت بردن از خوشي مشعوف ساختن enjoy
|

خورشيدوند ١١:٤٤ - ١٣٩٨/٠١/٠٤
لذت بردن ازسرور شادي ومسرت خوشي joyfully بشادمان
A thing of beauty is a joy forever
یکی از ویژگی های زیبایی خرسندیِ همیشگی است.
|

Helia ١١:٠٢ - ١٣٩٨/٠٥/٢٨
شادی و خوش حالی
|

Yoonesi ١٩:٥٦ - ١٣٩٨/٠٥/٢٩
شادی خوشحالی
|

پیشنهاد شما درباره معنی joy



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

ا.امين > دادرسان
کورش شیرازی > یاقچی یول
فرشاد > paraphrase
کورش شیرازی > یاقچی
پیمان > nonchalance
zb > cross
نعمت الله سیادت مقدم شاعر > وقاهت
Ali > سخن بیهوده

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی joy
کلمه : joy
املای فارسی : جوی
اشتباه تایپی : تخغ
عکس joy : در گوگل


آیا معنی joy مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )