برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1325 100 1

jurisdiction

/ˌdʒʊrəˈsdɪkʃn̩/ /ˌdʒʊərɪsˈdɪkʃn̩/

معنی: قلمرو قدرت، حوزهء قضایی
معانی دیگر: حوزه ی قضایی، قلمرو دادگاه، صلاحیت قضایی یا حقوقی، حوزه ی اختیارات، دادرسی، دادوری، رسیدگی به امور قضایی، قضا، قضاوت، دادیک وری، اختیار، اقتدار، دادگاه، محکمه ی قضایی، سازمان دادگاهی

بررسی کلمه jurisdiction

اسم ( noun )
مشتقات: jurisdictive (adj.), jurisdictionally (adv.)
(1) تعریف: the right or authority to interpret and administer the law.
مترادف: dominion, judicature
مشابه: administration, authority, authorization, control, right, rule, sovereignty

- The state government has jurisdiction with respect to laws governing marriage.
[ترجمه ترگمان] دولت ایالتی نسبت به قوانین حاکم بر ازدواج صلاحیت دارد
[ترجمه گوگل] حکومت ایالتی با توجه به قوانین حاکم بر ازدواج مجازات می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the extent, territory, or range over which such authority is held.
مترادف: domain, dominion, judicature
مشابه: control, territory, turf

- Such matters are not within the mayor's jurisdiction.
[ترجمه ترگمان] این مسائل در حوزه صلاحیت شهردار نیستند
[ترجمه گوگل] چنین مسائلی در محدوده شهردار نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- When the suspects crossed the state line, they were beyond the jurisdiction of our city's police.
[ترجمه ترگمان] وقتی ...

واژه jurisdiction در جمله های نمونه

1. having an exclusive jurisdiction
دارای قلمرو حقوقی یگانه

2. ordinary courts have no jurisdiction over foreign diplomats
دادگاه‌های معمولی صلاحیت قانونی نسبت به دیپلمات‌های خارجی ندارند (حق محاکمه‌ی آنها را ندارند).

3. territory subject to the jurisdiction of canada
سرزمینی که تابع قوانین کشور کانادا است

4. come within (or fall outside) somebody's jurisdiction
داخل (یا خارج از) حوزه‌ی اختیارات کسی بودن

5. that area does not fall within my jurisdiction
آن زمینه از حوزه‌ی اختیارات من خارج است.

6. The court has no jurisdiction in/over cases of this kind.
[ترجمه ترگمان]دادگاه هیچ صلاحیت قانونی در مورد موارد این نوع ندارد
[ترجمه گوگل]دادگاه صلاحیت این پرونده ها را ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. This case comes under the jurisdiction of a lower court.
[ترجمه ترگمان]این پرونده تحت صلاحیت دادگاه پایین‌تر قرار دارد
[ترجمه گوگل]این پرونده تحت دادرسی دادگاه پایین تر قرار دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف jurisdiction

قلمرو قدرت (اسم)
jurisdiction
حوزهء قضایی (اسم)
jurisdiction

معنی jurisdiction در دیکشنری تخصصی

jurisdiction
[فوتبال] قضاوت
[حقوق] صلاحیت، حوزه یا قلمرو قضایی
[حقوق] صلاحیت نسبی به شخص (خوانده)
[حقوق] صلاحیت نسبت به مال
[حقوق] صلاحیت دادگاه نسبت به علایق مالی خوانده که در حوزه قضایی آن دادگاه واقع است
[حقوق] صلاحیت (رسیدگی) پژوهشی
[حقوق] احراز صلاحیت
[حقوق] صلاحیت متقارن دو یا چند مرجع نسبت به دعوای واحد
[حقوق] مرجع رسیدگی مرضی الطرفین
[حقوق] صلاحیت رسیدگی به امور ترافعی
[حقوق] صلاحیت مشترک دو یا چند دادگاه هم درجه برای رسیدگی به دعوای واحد
[حقوق] صلاحیت رسیدگی به امور کیفری
[حقوق] صلاحیت محلی
dual jurisdicti ...

معنی کلمه jurisdiction به انگلیسی

jurisdiction
• legal authority, right to make legal decisions; authority; range of authority, territory over which authority is exercised
• jurisdiction is the power that a court of law or someone in authority has to carry out legal judgements or enforce laws.
jurisdiction authority
• legal authority (court, body with legal authority, etc.)
appellate jurisdiction
• jurisdiction for which an appellate court is authorized to hear appeals
area of jurisdiction
• region in which a judge is authorized to work
disciplinary jurisdiction
• disciplinary hearing, trial held to judge someone's behavior
exclusive jurisdiction
• complete authority to judge, singular judging authorization (law)
foreign jurisdiction
• range of judicial authority that belongs to another country
incidental jurisdiction
• authority of a court to rule on issues that arise as a result of a previous trial
inherent jurisdiction
• natural legal authority, natural authority to judge (legal)
local jurisdiction
• authority of a court to rule on a pretext created in a certain place
material jurisdiction
• authority of a court to rule on a particular subject
military jurisdiction
• trials directed by military law for soldiers during military service
original jurisdiction
• first court which ruled on a claim
rabbinical jurisdiction
• trials conducted by th ...

jurisdiction را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

جواد
صلاحیت دار
جواد
Competence
فاطمه زهرا
قابل محاکمه
باسم موالی زاده
خانواده حقوقی. مثلا خانواده حقوق کامن لا(انگلستان، آمریکا، استرالیا، هندپستان، کانادا و...), خانواده حقوق رومی ژرمنی، خانواده حقوق کمونیستی، خانواده حقوق اسلام
محدثه مُلائی
[حقوق] صلاحیّت؛حوزه یا قلمرو قضایی
علی م
حاکمیت
سجاد صالحی
دارای اختیار قانونی؛ صلاحیت دار

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی jurisdiction
کلمه : jurisdiction
املای فارسی : جوریسدیکتین
اشتباه تایپی : تعقهسیهزفهخد
عکس jurisdiction : در گوگل

آیا معنی jurisdiction مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )