برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1159 100 1

Living

/ˈlɪvɪŋ/ /ˈlɪvɪŋ/

معنی: زندگی، معیشت، وسیله گذران، حی، در قید حیات، زنده، جاندار، جاودان
معانی دیگر: زنده (در برابر: مرده dead)، پر فعالیت، پرکنش، پربیاوبرو، پویا، وابسته به زندگان، در حالت طبیعی، دست نخورده، استخراج نشده، بهره برداری نشده، فعال، کنشور، مورد تکلم، مورد کاربرد، واقعی، مطابق طبیعت، زنده نما، زیست سان، عینا مثل (چیزی)، زندگانی، بقا، (برنامه تلویزیون و غیره) زنده (ارائه شده توسط خود هنرپیشگان و نه فیلم آنها و در مقابل تماشاگران واقعی نه در خلوت)، زندگی کردن، زیستن، زنده بودن، امرار معاش، گذراندن زندگی، (انگلیس) شغل کلیسایی، معاش، جاودانی

بررسی کلمه Living

صفت ( adjective )
(1) تعریف: having life.
مترادف: alive, animate, breathing, existent, live
متضاد: dead, inanimate, lifeless
مشابه: life, sentient, vital

- living creatures
[ترجمه ترگمان] موجودات زنده
[ترجمه گوگل] موجودات زنده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: currently alive.
مترادف: existent, live
متضاد: dead, late
مشابه: alive, breathing, contemporary, current, extant, life

- a living author
[ترجمه ترگمان] یک نویسنده زنده
[ترجمه گوگل] یک نویسنده زنده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: currently in use.
مترادف: active, current, existent, extant, live, operative, present-day
متضاد: dead, defunct
مشابه: alive, enduring, modern, prevailing, up-to-date, vital

- a living language
[ترجمه ترگمان] یک زبان زنده
[ترجمه گوگل] یک زبان زنده
[ترجمه شما] ...

واژه Living در جمله های نمونه

1. living and dying
زیستن و مردن

2. living conditions
شرایط زندگی

3. living faith
ایمان پویا

4. living in an apartment
زندگی کردن در آپارتمان

5. living in isolation
زندگی کردن در انزوا

6. living room
اتاق نشیمن

7. living steam
بخار زنده

8. living theater
تئاتر زنده

9. living traditions
سنت‌های متداول

10. living with her was like living in hell
زندگی کردن با او مثل زندگی در جهنم بود.

11. living in wedded (or married) bliss
در ازدواج سعادتمند بودن،زندگی زناشویی موفق و کامبخشی داشتن

12. living proof
گواه زنده،اثبات عینی

13. living space
زیست جا،فضای حیاتی،جای زندگی

14. a living institution
یک سازمان پر فعالیت

15. a living language
زبان زنده ...

مترادف Living

زندگی (اسم)
life , habitancy , living , existence , vita , habitance , vivification
معیشت (اسم)
living , livelihood
وسیله گذران (اسم)
living
حی (صفت)
living
در قید حیات (صفت)
aboveground , alive , living
زنده (صفت)
alive , living , live , quick , fresh , vivid , lively
جاندار (صفت)
living , animate
جاودان (صفت)
living , eternal , everlasting , sempiternal , self-perpetuating

معنی عبارات مرتبط با Living به فارسی

جاندار، حیوان
زندگی پر درد و مشقت، زندگی مرگ مانند، زندگی مرگبار، زندگی شبیه مرگ
در ازدواج سعادتمند بودن، زندگی زناشویی موفق و کامبخشی داشتن
پرده نقاشی، نمایش یا تصویر برجسته
گواه زنده، اثبات عینی
اتاق نشیمن، اتاق اصلی خانه، سالن نشیمن
زیست جا، فضای حیاتی، جای زندگی
مزدکافی برای زیستن در رفاه نسبی، مزدکافی برای امرار معاش
(امریکا- حقوق: وصیت نامه که طی آن دستور داده می شود که در صورت بیماری شدید شخص را با دستگاه ها و وسایل مصنوعی و غیره زنده نگاه ندارند) زیست خواست
(اقتصاد - میانگین هزینه ی نیازمندی های اصلی زندگی مانند خوراک و مسکن و پوشاک و بهداشت) هزینه ی زندگی
دارای زندگی جاودانی، جاودان، غیرفانی، بی مرگ، لایموت
خوش گذران، عیاش، تسلیم هوای نفس، بی بند وبار
دستش ب ...

معنی کلمه Living به انگلیسی

living
• act of one that lives; lifestyle; income, livelihood, sustenance
• having life, alive; currently in existence; current; realistic; vital, necessary; strong; flowing; active; full of life
• a living person or animal is alive.
• the work that you do for a living is the work that you do to earn the money that you need.
• you use living when talking about the quality of people's daily lives.
• you also use living when talking about places where people relax when they are not working.
• within living memory: see memory.
living apart together
• situation when a couple that is not married lives in separate homes but has an intimate relationship
living being
• living creature, animal
living conditions
• state in which one lives
living creature
• creature that is alive, person
living death
• existence that is worse than death
living doll
• adorable person, beautiful person, wonderful person
living fossil
• living organism of which the most closely related organisms have been extinct and exist only in fossil form
living history
• reenactment of historical scenes or events for the purposes of education and preservation
living language
• language that is currently spoken
living legend
• person who has become very famous in his lifetime
living quarters
• dwelling, residence, quarters
living room
• room where most family activities occur, tv room, ...

Living را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

R.sh
زندگی کردن
سعید
Living creature
موجود یا حیوون خونگی
k lover
درآمد، پول، راه درآمد
بزرگ زاده
زندگی کردن
تجربه کردن
رعایت کردن
مریم
دست نخورده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی living
کلمه : living
املای فارسی : لیوینگ
اشتباه تایپی : مهرهدل
عکس living : در گوگل

آیا معنی Living مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )