انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 961 100 1

lap

تلفظ lap
تلفظ lap به آمریکایی/ˈlæp/ تلفظ lap به انگلیسی/læp/

معنی: محل نشو ونما، دامن لباس، لبه لباس، پیچیدن، حریصانه خوردن، تاه کردن، لیس زدن، شلپ شلپ کردن، با صدا چیزی خوردن
معانی دیگر: دامن، دامان (شکم و ران های شخص نشسته - بخشی از جامه که این قسمت بدن را می پوشاند)، (جلو پیراهن که در آن چیزی ریخته باشند) یک دامن پر، (مجازی) جای پرورش و محبت، آغوش، هر چیز گودی دار و دامن مانند، لبه بر لبه شدن یا بودن، همپوش بودن، (در مسابقات دو و اسب دوانی و غیره) یک دور میدان، (شنا) یک طول استخر، (مجازی) یک مرحله، روی دامن نشاندن، بر دامن گرفتن، (مجازی) پروردن و محبت کردن، (با: on یا over) روی هم تا کردن، (با: under) دولا شدن، روی هم تا شدن، (نادر) پایین پالتو یا کت های بلند قدیمی، دامن پالتو، لب به لب (بخشی که روی بخش دیگر قرار گیرد)، روی هم افتاده، میزان روی هم افتادگی، محل روی هم افتادگی، همپوشی، روی هم افتادگی، لب به لبگی، تا شدگی، یک دور گردش (مثلا یک حلقه ی طناب به دور تنه ی درخت)، یک دور زمین (یا یک طول استخر) جلو بودن از، چرخ گردان (برای بریدن شیشه و جواهر و جلا دادن و غیره)، (با چرخ گردان) بریدن یا جلا دادن، رجوع شود به: overlap، (با: over) بیرون زدن، برجسته یا قلمبه بودن، (زمان) فراتر رفتن، طولانی تر بودن، (مثل سگ یا گربه) شلپ شلپ آب خوردن، لپ لپ خوردن، هلف هلف خوردن، قلپ قلپ خوردن، (موج دریا) ملایم و با صدای لپ لپ به ساحل و غیره خوردن، صدای شلپ شلپ، صدای هلف هلف، لیس، لیسش، به اندازه ی یک زبان زدن، لپ لپ کردن، لاف لاف کردن، هلف هلف کردن، سجاف، محیط، سرکشیدن

بررسی کلمه lap

اسم ( noun )
(1) تعریف: the front of the human body from the waist to the knees when one is in a sitting position, or the portion of one's clothing that covers this part of the body.
مشابه: knees, thighs

- My aunt was rarely seen without a basket of knitting in her lap.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] عمه‌ام به ندرت دیده می‌شد که یک زنبیل بافتنی در دامن دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عمه من به ندرت بدون سبدی از بافندگی در دامان او دیده می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- When the cat jumped away, he saw that his lap was covered in hair.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی گربه از جا پرید، دید که پاهایش در موهایش فرورفته است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که گربه پرید دور، او را دیدم که دامن او در موها پوشیده شده بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: an area of responsibility or a capacity for giving care or exercising control or authority.
مترادف: charge
مشابه: control, duty, jurisdiction, responsibility, sphere

- nestled in the lap of Nature
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در دامان طبیعت آرمیده بود،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در لبه طبیعت نهفته است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I'm putting these decisions in your lap.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من این تصمیمات را در دامان خود قرار می‌دهم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من این تصمیمات را در دامن شما قرار می دهم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: laps, lapping, lapped
(1) تعریف: to fold over, or enfold in.
مترادف: fold
مشابه: encircle, enfold, swathe, wrap

(2) تعریف: to lay (one part or end) so as to partially cover another; overlap.
مترادف: overlap
مشابه: overlie

(3) تعریف: to be ahead of (a competitor in a race) by a complete circuit.
مشابه: lead

(4) تعریف: to join (parts of a construction) by overlapping or dovetailing.
مترادف: dovetail
مشابه: interlock
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to wrap or wind around something.
مترادف: wind, wrap

- The material laps around the waist.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مواد دور کمر تنگ می‌شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دامنه مواد دور کمر
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to lie partway over something; overlap.
مترادف: overlap
مشابه: extend, overflow

- This edge laps over the other one.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این لبه بغل یکی دیگه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این لبه بر روی یکی دیگر قرار دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: an overlapping part, or the extent to which it overlaps another.
مترادف: overlap
مشابه: fold

(2) تعریف: a segment of a passage, such as a circuit or length of a race course, or a stage of a journey.
مشابه: distance, length, stage

- Four laps equal one mile.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چهار برابر یک مایل مساوی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چهار دور یک مایل برابر است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the amount of material needed to go around an object one time.

(4) تعریف: a wheel or slab, usu. rotating, used to polish jewelry, cutlery, or glass.
مشابه: wheel
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: laps, lapping, lapped
(1) تعریف: to lightly splash or slap against.
مترادف: plash, slap against
مشابه: lick, splash

- Waves lapped the shore with a soothing sound.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امواج با صدای آرامش‌بخش به ساحل می‌پیچید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] امواج با صدای آرامش بخش ساحل را پوشاندند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to lick up with the tongue, as drink or food (often fol. by up).
مترادف: lick, tongue

- The cat was lapping up the milk.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گربه شیر را لیس می‌زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گربه شیر را برطرف کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to wash up on or slap against a surface with a gentle splash, as waves on a beach.
مترادف: plash
مشابه: ripple, splash, swash

(2) تعریف: to take something into the mouth by licking it up.
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act or sound of licking up something.
مترادف: lick

(2) تعریف: a mouthful of something licked up.
مترادف: lick
مشابه: sip

- a lap of water
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک دامن آب،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک لبه آب
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه lap در جمله های نمونه

1. lap the edges under
ترجمه لبه‌ها را توبگذار (روی‌هم تا کن).

2. lap up
ترجمه 1- شلپ شلپ خوردن،قلپ قلپ خوردن 2- (عامیانه) با حرص و ولع خوردن 3- (عامیانه) با شوق و ذوق پذیرفتن 4- به آسانی باورکردن

3. a lap full of apples
ترجمه یک دامن پر از سیب

4. the lap of the sea against the rocks
ترجمه صدای شلپ شلپ دریا بر صخره‌ها

5. to lap shingles in laying a roof
ترجمه لب به لب قرار دادن سفال‌های بام

6. in the lap of luxury
ترجمه در ناز و نعمت،در تجمل و رفاه

7. in the lap of the gods
ترجمه خارج از قدرت بشر،در دست خدا

8. she had a lap of the soup and said, "wow!"
ترجمه یک ذره از سوپ را چشید و گفت ((به‌به‌!))

9. the runner was one lap ahead of the others
ترجمه دونده یک دور میدان از دیگران جلو بود.

10. a lake sparkling in the lap of a mountain
ترجمه دریاچه‌ای که در دامن کوه می‌درخشید

11. i sat on my grandfather's lap
ترجمه روی زانوی پدربزرگم نشستم.

12. the napkin slipped from mina's lap
ترجمه دستمال سفره از روی دامن مینا افتاد.

13. drop (or dump) into someone's lap
ترجمه (مسئولیت و غیره را) به کسی تحمیل کردن،به‌گردن کسی انداختن

14. he was brought back into the lap of the church again
ترجمه دوباره او را به آغوش کلیسا باز گرداندند.

15. she had been raised in the lap of luxury
ترجمه او در دامن ناز و نعمت پرورش یافته بود.

16. she had been reared in the lap of luxury
ترجمه او در دامان تجمل و وفور (در ناز و نعمت) پرورش یافته بود.

17. the cat was purring on naheed's lap
ترجمه گربه روی دامن ناهید خرخر می‌کرد.

18. the child was sitting on her mother's lap
ترجمه کودک بر دامن مادرش نشسته بود.

19. the baby spat his food out onto my lap
ترجمه کودک خوراک خود را روی دامن من بالا آورد.

20. as soon as anything happens he runs to his mother's lap
ترجمه تا چیزی می‌شود به دامن مادرش پناه می‌برد.

21. the child dropped a dollop of ice cream on her lap
ترجمه بچه یک تکه از بستنی را روی دامن خود ریخت.

22. when he got to the rose bush, sa'di wanted to fill his lap (with roses) for his disciples, but rose-fragrance so intoxicated him that he let go of his lap
ترجمه سعدی می‌خواست که چون به درخت گل رسد دامنی پر کند هدیه‌ی اصحاب را ولی بوی گل چنان مستش کرد که دامنش از دست برفت.

23. She sat with her hands in her lap.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او با دستان خود در دامان او نشسته بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

24. Her little girl sat on her lap.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دختر کوچکش روی زانوی او نشسته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دختر کوچکش نشسته روی دامن او
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

25. This dog's ears are so long that they lap over.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]گوش‌های این سگ آنقدر دراز است که روی زانو می‌نشینند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]گوش های این سگ خیلی طولانی هستند که طول می کشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

26. Their audience will lap up whatever they throw at them.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مخاطبین آن‌ها هر چیزی که به آن‌ها پرتاب می‌کنند را دامن خواهند زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]مخاطبان آنها هر آنچه را که در آنها پرتاب می کنند پائین می آورند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

27. Shannon sat on her mother's lap.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]شانون روی زانوی مادرش نشست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]شانون روی دامنه مادرش نشست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

28. He set a new lap record.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون یه رکورد جدید رو ترتیب داده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او یک رکورد جدید دامان را تنظیم کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف lap

محل نشو ونما (اسم)
lap
دامن لباس (اسم)
skirt , lap
لبه لباس (اسم)
lap
پیچیدن (فعل)
envelop , impact , twinge , fake , wind , resonate , tie up , fold , roll , swathe , wrap , muffle , screw , twist , nest , involve , swab , wattle , reverberate , enfold , complicate , furl , convolve , lap , infold , enwrap , tweak , kink , trindle
حریصانه خوردن (فعل)
gut , guzzle , gull , devour , engorge , gobble , lap , wolf
تاه کردن (فعل)
ruff , fold , ruffle , ply , lap
لیس زدن (فعل)
lap
شلپ شلپ کردن (فعل)
lap , whop
با صدا چیزی خوردن (فعل)
lap

معنی عبارات مرتبط با lap به فارسی

(تلویزیون و سینما و غیره: محو تدریجی یک صحنه همگام با ظهور تدریجی صحنه ی دیگر) لب بر لبی صحنه
سگ کوچک، سگ روی دامنی، سگ دامن پرورده، سگ دست آموز
پیوند نیم نیم
(نجاری) اتصال نیم نیم، (جوشکاری و غیره) اتصال لبه روی لبه، همبست زبانه ای، لبه رویهم افتاده ومتصل بهم پیوند نیم نیم
لف لف، لپ لپ، لیس، لیسه، بازبان خوری، خوردن خیزاب بکنار دریا
(هنگام کالسکه سواری و غیره یا هنگام تماشای مسابقه در زمستان و غیره) پتو یا خز (و غیره) که روی زانو می اندازند، پا گرم کن
لغزش، سهو، خطا، اشتباه
1- شلپ شلپ خوردن، قلپ قلپ خوردن 2- (عامیانه) با حرص و ولع خوردن 3- (عامیانه) با شوق و ذوق پذیرفتن 4- به آسانی باورکردن
آشامیدن، با زبان خوردن، سر کشیدن، حزیصانه خوردن، خوردن به
(مسئولیت و غیره را) به کسی تحمیل کردن، به گردن کسی انداختن
نرمه گوش

معنی lap در دیکشنری تخصصی

lap
[عمران و معماری] پوشش - رویهم افتادگی - لبه رو لبه افتادن
[برق و الکترونیک] پوشاندن ، روی هم قرار دادن
[زمین شناسی] همپوشی ، پوشش
[نساجی] بالش - دسته ایلاف خروجی از ماشین حلاجی - حلقه - حلقه در کشبافی - بالش حلاجی (لپ ) - متکا - پیچیده شدن نخ یا روینگ یا فیتله بدور غلتک - کمر پیچ شدن - پیچیده شدن روی چیزی - یقه کت - تا کردن - پیچیدن
[ریاضیات] روی هم قرار گرفتن، لب روی هم، چرخ پرداخت، روی هم افتادن، صیقل دادن، زیر کار، ساییدن، صیقل زدن، ساییدن دقیق
[کامپیوتر] علامت اختصاری Link Access Procedure -Balanced . روشی برای تشخیص و تصحیح خطاها در انقال داده ها. ( برای شناخت مفصب تر روش ) ، نگاه کنید به XMODEM . روش تشخیص خطای LAP-B در بعضی از مودمها بسیار سریع تعبیه شده است ، به طوری که داده ی خطا دار ، هرگز به کامپیوتر ارسال نمی شود.
[عمران و معماری] کمربند ایمنی
[سینما] درهم روی تصاویر - دیزالو - هم گدازی
[نساجی] ماشین کشش بالش حلاجی
[نساجی] تهیه بالش الیاف
[نساجی] دستگاه متکاپیچ
[عمران و معماری] اتصال پوششی - اتصال لب رویهم - اتصال رویهم - پیوست رویهم - اتصال لب پوش
[مهندسی گاز] اتصال رویهم
[ریاضیات] مفصل روی هم، اتصال نیم-نیم، جوشکاری، اتصال روی هم، اتصال پوششی
[نفت] مفصل روی هم
[پلیمر] اتصال نیم و نیم
[عمران و معماری] طول پوشش - طول رویهم افتادگی
[نساجی] ماشین متکاپیچ
[نساجی] اثر درز ماهوت غلتک فشاردهنده داخل تشت آهار بر روی چله آهار خورده
[نساجی] متکای ماکوئی شکل - متکای بشکه ای شکل ( به علت سرعت زیاد پروانه مکنده در وسط باد کرده است )
[نساجی] حرکت زنجیری
[نساجی] حلقه بسته
[نساجی] حرکت معروف به حلقه پنبه ای در ماشین بافندگی میلانژ
[عمران و معماری] دو پوششی
[نساجی] کشش بین غلتکهای کالندر و بالش یا بالشچه
[نساجی] شال بستن غلتک راهنما - پیچیدن نخ روی غلتک شیاردار راهنمای نخ در بوبین پیچی که ایجاد اشکال در کار می کند و بایدتوسط کارگر بر طرف گردد
[عمران و معماری] همپوشانی انتهایی
[نساجی] سیلندر شانه
[نساجی] حلقه نیم بافت در بافندگی حلقوی

معنی کلمه lap به انگلیسی

lap
• front part from the waist to the knees of a seated person; part of a garment which covers the lap; fold of clothing; area of responsibility or control
• act of wrapping around, enfolding; part which overlaps; amount of material needed to go around an object once; full circuit, full length (of a course); rotating wheel used for polishing
• lick; act of licking up a liquid; sound of water splashing against a surface; liquid food, thin beverage
• enfold in, wrap with, wind around; partially cover, overlap; get ahead by one or more laps (in a race); polish with a lap
• lick up with the tongue; gently splash against a surface
• in a race, you say that a competitor has completed a lap when he or she has gone round the course once.
• if you lap another competitor in a race, you pass them while they are still on the previous lap.
• your lap is the flat area formed by your thighs when you are sitting down.
• when water laps against something, it touches it gently and makes a soft sound.
• when an animal laps a drink, it uses its tongue to flick the liquid into its mouth.
• when an animal laps up a drink, it drinks it up very eagerly.
• if someone laps up information or attention, they accept it eagerly, often when it is not really true or sincere.
lap dog
• small dog, miniature breed of dog
lap of honour
• a lap of honour is a slow run or drive around a race track or sports field by the winner of a race or a game in order to receive the applause of the crowd.
lap of luxury
• conditions of luxury and comfort and wealth
lap steel guitar
• hawaiian lap-held guitar that is played by plucking the strings with an upward motion
lap top
• a lap-top computer is small enough for you to carry with you and for you to use without a desk.
it fell spang into my lap
• it just came to me, it fell from the sky, it came out of nowhere

lap را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی lap

حسن امامی ٢١:٤٨ - ١٣٩٧/١٠/٢٢
قسمت بالایی پا که بچه میتونه روش بشینه یا بخوابه
مثال Come and sit on my lap and I'll read you a story.
بیا و بشین رو پاهام من برات قصه میخونم
|

Milad ١٦:٣٥ - ١٣٩٧/١٠/٢٤
زانو
|

ایمان حجتی ١٠:٥٧ - ١٣٩٨/٠٢/٣٠
یکی از روش های وصله کردن میلگرد بتن مسلح (وصله پوششی یا lap splics)
|

مهران ٠٨:١٦ - ١٣٩٨/٠٣/٣١
هر يك دور(در مسابقاتي كه دور محيط يك دايره انجام مي شوند)
|

زنیبا ١٢:٣٩ - ١٣٩٨/٠٤/٢٤
lap top
روی پا
|

پیشنهاد شما درباره معنی lap



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی lap
کلمه : lap
املای فارسی : لاپ
اشتباه تایپی : مشح
عکس lap : در گوگل


آیا معنی lap مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )