انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 895 100 1

last

تلفظ last
تلفظ last به آمریکایی/ˈlæst/ تلفظ last به انگلیسی/lɑːst/

معنی: طاقت، اخرین، آخر، اخیر، بازپسین، یک کلام، قطعی، پسین، طول کشیدن، دوام کردن، به درازا کشیدن، پایستن، دوام داشتن
معانی دیگر: (صفت عالی: late) دیرترین، آخرین، واپسین، پسینه، پایانین، پار، عقب ترین، پس ترین، دیرترین، اخیرترین، جدیدترین، نوین ترین، تازه ترین، پیشین، قبل، دون ترین، پست ترین، دون پایه ترین، در پایان، در آخر، آخر همه، بالاخره، انتها، غیر محتمل ترین، بزرگترین، بالاترین، بیشترین، دوام آوردن، پاینده بودن، پایا بودن، باقی ماندن، (خوراک و سوخت و غیره) تمام نشدن، (با: out) جان به در بردن، تحمل کردن، تاب آوردن، قالب کفاشی، قالب کفش یا چکمه، (کفش) قالب گیری کردن، با قالب ساختن، (واحد وزن برابر با حدود 4000 پوند) لست، نهانی

بررسی کلمه last

صفت ( adjective )
(1) تعریف: coming after or finishing behind all others.
مترادف: final, hindmost, rearmost
متضاد: first, front, leading
مشابه: ultimate

(2) تعریف: the most recent; latest.
مترادف: latest
متضاد: next
مشابه: current, proximate, recent, up-to-date

- last night
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دیشب
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دیشب
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: being the only one remaining.
مترادف: final, ultimate
مشابه: terminal

- This is your last chance.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این آخرین شانس توئه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این آخرین شانس شماست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: final or ultimate.
مترادف: final, ultimate
متضاد: early, initial, original, primary
مشابه: concluding, ending, net, terminal, terminating

- his last days
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آخرین روزه‌ای زندگیش
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آخرین روزهایش
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: least in rank or importance.
مترادف: inferior
متضاد: first
مشابه: lowest, subordinate, subservient

(6) تعریف: most authoritative.
مترادف: decisive
مشابه: controlling, dominant, final, governing, prevailing

- She is the last word in fashion.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] او در مد حرف آخر را میزند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این آخرین کلمه است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او آخرین کلمه است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
(1) تعریف: after all others in sequence.
مترادف: finally, lastly
متضاد: first

- He appeared last on the program.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آخرین باری که تو برنامه پیداش شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در برنامه به نظر می رسید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: most recently in time.
مشابه: recently

- When did you last see him?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آخرین بار کی دیدیش؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کی شما آخرین بار او را دیدید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: at the very end; lastly.
مترادف: finally, lastly, ultimately
متضاد: first, firstly
اسم ( noun )
عبارات: at last
(1) تعریف: a person or thing that is last.
مترادف: final
متضاد: first, lead
مشابه: end

- I was last in line for the movie.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من آخرین بار تو صف فیلم بودم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من آخرین فیلم فیلم بودم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the final moment; conclusion.
مترادف: conclusion, finish, termination, terminus
متضاد: beginning
مشابه: cessation, consummation, denouement

- He waited until the last to tell us.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او تا آخرین لحظه منتظر ماند تا به ما چیزی بگوید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تا آخرین لحظه به ما میگفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the final mention or sight.
مترادف: end

- I'm afraid this won't be the last of this troublemaker.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] متاسفانه این آخرین بار نخواهد بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من می ترسم این آخرین نفر از این مشکل نباشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: lasts, lasting, lasted
(1) تعریف: to persist or endure through time.
مترادف: abide, continue, endure, go on, persist, subsist
مشابه: carry on, extend, linger, live, remain, survive, take, tarry, wear

(2) تعریف: to remain in satisfactory condition.
مترادف: endure, subsist, survive
متضاد: rot
مشابه: abide, continue, persist, wear

(3) تعریف: to remain plentiful or in good supply.
مترادف: continue
مشابه: endure, persist
فعل گذرا ( transitive verb )
مشتقات: lasting (adj.)
• : تعریف: to persist or endure for the duration of.
مشابه: abide, continue, endure

- He didn't last the night.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دیشب نیامد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او شب را نگذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه last در جمله های نمونه

1. last month
ترجمه ماه پیش

2. last night
ترجمه دیشب

3. last night he went on such a binge that he is still drunk
ترجمه دیشب آن قدر (در میخواری) زیاده‌روی کرد که هنوز هم مست است.

4. last night i dreamed that my father was alive
ترجمه دیشب خواب دیدم که پدرم زنده است.

5. last night i saw a nice picture
ترجمه دیشب یک فیلم خوب دیدم.

6. last night i went to get a haircut
ترجمه دیشب رفتم سلمانی.

7. last night my brother and i chatted for two hours
ترجمه دیشب من و برادرم دو ساعت با هم گپ زدیم.

8. last night she looked sharp
ترجمه دیشب خیلی شیک شده بود.

9. last night the ravens croaked all night
ترجمه دیشب کلاغ‌ها دائما قارقار می‌کردند.

10. last night we dined out
ترجمه دیشب در خارج از منزل شام خوردیم.

11. last night we had a ball
ترجمه دیشب خیلی خوش گذشت.

12. last night, i indulged myself in eating and drinking
ترجمه دیشب در خوردن و نوشیدن زیاده‌روی کردم.

13. last night, i stayed awake until dawn
ترجمه دیشب تا سحر بیدار ماندم.

14. last night, i stayed up late
ترجمه دیشب تا دیرگاه بیدار ماندم.

15. last night, i was in a potter's workshop. . .
ترجمه در کارگه کوزه‌گری بودم دوش. . .

16. last night, i went to a barbecue
ترجمه دیشب به مهمانی رفتم که در آن کباب سرو می‌شد.

17. last night, naheed and jahangir entertained all of us for dinner
ترجمه دیشب ناهید و جهانگیر همه‌ی ما را به شام دعوت کرده بودند.

18. last night, she was visited by an apparition resembling her dead child
ترجمه دیشب شبحی که شبیه فرزند مرده‌ی او بود در مقابلش ظاهر شد.

19. last night's program was very interesting
ترجمه نمایش دیشب خیلی جالب بود.

20. last spring, the frost killed our crops
ترجمه بهار گذشته،سرما محصولات ما را از بین برد.

21. last week he missed class twice
ترجمه هفته‌ی گذشته دوبار در کلاس نبود.

22. last week saw a sharp drop in stock prices
ترجمه هفته‌ی پیش شاهد سقوط شدید بهای سهام بود.

23. last winter
ترجمه زمستان گذشته

24. last winter was really nasty
ترجمه زمستان گذشته واقعا بد بود.

25. last year
ترجمه پارسال

26. last year he had to hump himself and finish college
ترجمه پارسال مجبور شد بکوشد و دانشکده را تمام کند.

27. last year he visited his mother only twice
ترجمه پارسال فقط دوبار به دیدن مادرش رفت.

28. last year the company grossed 500 million tomans
ترجمه سال گذشته مجموع درآمد شرکت پانصد میلیون تومان بود.

29. last year we had a good harvest
ترجمه پارسال خرمن خوبی داشتیم.

30. last year, the company folded
ترجمه پارسال شرکت برچیده شد.

31. last year,my income did not rise at all
ترجمه پارسال درآمد من اصلا زیاد نشد.

32. last year's brew was better than this year's
ترجمه آبجو تخمیر شده‌ی پارسالی از امسالی بهتر است.

33. last breath (or dying breath)
ترجمه هنگام مرگ،نفس آخر

34. last but not least
ترجمه اسمش در آخر ذکر می‌شود ولی از دیگران کمتر نیست،آخر از همه اما نه بی اهمیت‌ترین

35. last rights
ترجمه مراسم کفن و دفن

36. last sleep
ترجمه مرگ،وفات

37. at last the project was realized
ترجمه بالاخره آن طرح واقعیت پیدا کرد.

38. custer's last stand
ترجمه آخرین پایداری کاستر

39. dickens' last novel was unfinished
ترجمه آخرین رمان دیکنز ناتمام بود.

40. her last novel was a disaster
ترجمه آخرین رمان او افتضاح بود.

41. his last book
ترجمه اخیرترین کتاب او

42. my last recourse
ترجمه آخرین چاره‌ی من

43. my last trip to maragheh
ترجمه آخرین سفر من به مراغه

44. my last word about this proposal
ترجمه کلام آخر من درباره‌ی این پیشنهاد

45. shakespeare's last signature is a mere scrawl
ترجمه آخرین امضای شکسپیر واقعا خرچنگ قورباغه است.

46. the last chocolate in the box
ترجمه آخرین شکلات توی جعبه

47. the last day of his life
ترجمه آخرین روز عمر او

48. the last friday of the month
ترجمه آخرین جمعه‌ی ماه

49. the last line of the page
ترجمه آخرین سطر صفحه

50. the last number in the program was a rustic dance
ترجمه بخش آخر برنامه عبارت بود از یک رقص روستایی.

51. the last outposts of human knowledge
ترجمه آخرین مرزهای دانش بشر

52. the last safavid king
ترجمه آخرین شاه صفوی

53. the last scene of the play is very moving
ترجمه آخرین صحنه‌ی نمایش بسیار تاثرانگیز است.

54. the last thing i expect him to say
ترجمه غیرمحتمل‌ترین چیزی که فکر می‌کنم او بگوید

55. the last thing in hats
ترجمه کلاه‌های آخرین مد

56. the last two lines reveal the moral of the poem
ترجمه دو سطر آخر،برداشت اخلاقی شعر را ارائه می‌دهند.

57. at last
ترجمه بالاخره،بعد از همه این حرفها

58. the last straw (that breaks the camel's back)
ترجمه آخرین کاه (که کمر شتر را می‌شکند)،رسیدن کارد به استخوان،تجاوز از حد

59. the last word in (something)
ترجمه قطعی‌ترین یا معتبرترین کلام یا مرجع

60. belay the last order
ترجمه دستور آخری را نادیده بگیر.

61. during the last two millennia
ترجمه در دو هزار سال گذشته

62. during the last year of her schooling
ترجمه طی آخرین سال تحصیلش

63. he left last night
ترجمه دیشب رفت.

64. his behavior last night is quite inexplicable
ترجمه رفتار دیشب او کاملا غیر قابل توجیه است.

65. in the last few decades, the growth of science has been exponential
ترجمه در چند دهه‌ی اخیر گسترش علوم تصاعدی بوده است.

66. in the last few weeks seventy employees have been separated from the firm
ترجمه در چند هفته‌ی اخیر هفتاد کارمند از موسسه برکنار شده‌اند.

67. in the last round the egyptian runner spurted ahead of every one else
ترجمه در دور آخر دونده‌ی مصری از همه جلو زد.

68. man cannot last without water
ترجمه انسان بدون آب زنده نمی‌ماند.

69. persian carpets last a lifetime
ترجمه فرش‌های ایران یک عمر دوام دارند.

مترادف last

طاقت (اسم)
gut , forbearance , stamina , bearing , patience , last , sufferance , longanimity , gameness , staying power
اخرین (صفت)
final , last , bottommost
آخر (صفت)
last , ultimate , latter
اخیر (صفت)
late , last , recent , latter
بازپسین (صفت)
last , ultimate
یک کلام (صفت)
last
قطعی (صفت)
absolute , decisive , definite , definitive , certain , final , unconditional , critical , decretive , decretory , positive , categorical , sure , last , categoric , conclusive , deterministic , trenchant , decided , magistral , terminative , peremptory , uncompromising , irrevocable
پسین (صفت)
subsequent , hindmost , hinder , last
طول کشیدن (فعل)
last
دوام کردن (فعل)
last , wear
به درازا کشیدن (فعل)
last
پایستن (فعل)
last
دوام داشتن (فعل)
last , hang on

معنی عبارات مرتبط با last به فارسی

آخر، آخرین، واپسین، گذشته، اخیر، قطعی، دم آخر، پایان، بالاخره، خاتمه
آخری، آخرزاد
هنگام مرگ، نفس آخر
اسمش در آخر ذکر می شود ولی از دیگران کمتر نیست، آخر از همه اما نه بی اهمیت ترین، آخر از حیک ترتیب، نه از حیکاهمیت، آخرین ولی نه کمترین
مذبوحانه، وابسته به آخرین تلاش، آخرین فرصت
آخرین کوشش، آخرین حضور یا شرکت (مثلا در انتخابات)
بترتیب عکس ورود
(الهیات) روز قیامت، روز رستاخیز، آخرین داوری
قالب کفشدوزی، قالب کردن
نام خانوادگی، نام فامیل (surname هم می گویند)
بالاخره، بعد از همه ی این حرف ها، بالاخره، بعد از همه این حرفها
بالاخره، پس از مدت ها
مردن، نفس آخر را کشیدن
روی هم رفته
دیریازود، اول یااخر
ازاغازتاانجام
طوری زندگی کن که گویی امروز آخرین روز عمر تو است، فرصت را غنیمت شمار
برشته خود بجسبد، یا از حد خود بیرون نگذارید
1- به کار خود پرداختن یا ادامه دادن 2- در کار دیگران مداخله نکردن
دیر، دیر آینده، دیر رس، اخیر، تازه گذشته، آخری، مرحوم
(امریکا - عامیانه) تعارف متقابل

معنی last در دیکشنری تخصصی

last
[ریاضیات] آخرین، دوام آوردن، واپسین، پائیدن
[ریاضیات] سرویس به ترتیب عکس ورود، نظام آخرین مشتری
[حسابداری] آخرین روز اجرای عملیات
[فوتبال] آخرین مدافع
[ریاضیات] آخرین عنصر، عنصر آخر، جزء انتها، عضو انتها
[حسابداری] اولین صادره از آخرین وارده
[کامپیوتر] به ترتیب عکس ورود .
[ریاضیات] اولین صادره از آخرین وارده
[حسابداری] اولین صادره از آخرین وارده
[فوتبال] تکل دیرهنگام
[ریاضیات] قضیه ی آخر فرما
[ریاضیات] آخرین قضیه ی پوانکاره، قضیه ی نقطه ی ثابت پوانکاره-برکاف
[حقوق] آخرین وصیت نامه
[ریاضیات] قبل از آخرین

معنی کلمه last به انگلیسی

last
• person or thing which comes at the end; end, conclusion; final appearance; shoemaker's model, form on which shoes are shaped or repaired; power of endurance, vitality; unit of weight
• continue; suffice, be enough; remain alive, survive; endure; persist
• coming after all others; most recent, latest before the present; final, ultimate; newest; most authoritative, definitive; least wanted; least expected; least important; single
• after all others; finally, at the end; most recently
• you use last to describe the most recent period of time, event, or thing.
• the last thing or part is the one that comes at the end or after all the others.
• last is also used to refer to the only thing or part that remains.
• you can use last to emphasize that you do not want to do something or that something is unlikely to happen.
• if something last happened on a particular occasion, it has not happened since then.
• if something happens last, it happens after everything else.
• if something lasts, it continues to exist or happen.
• to last also means to remain in good condition.
• if a quantity of something lasts for a period of time, there is enough of it for someone to use during that period.
• see also lasting.
• if something has happened at last or at long last, it has happened after a long period of time.
• you use the last to indicate that something did not happen or exist again after a particular time, or that it will never happen or exist again.
• you use expressions such as to the last detail or to the last man to emphasize that you are including every single thing or person.
last but not least
• last in a series but not the least important, final but not of lesser quality or value
last chance
• last possibility, last prospect
last decade
• last ten years
last ditch
• done at the last possible moment in an act of desperation
• you can refer to your final attempt to do something that you have previously failed to do as a last-ditch attempt.
last ditch effort
• final attempt, attempt made when there is little time left
last honor
• final honor, final show of respect
last in first out
• lifo, policy that the last item to enter is also the first item to exit
last in last out
• lilo, method for arranging a line so that the first to arrive is the first to leave (as opposed to the first in last out method in which the first to arrive is the last to leave)
last judgement
• final judgment of god on mankind
• in the christian religion, the last judgement is the last day of the world, on which god will judge everyone.
last minute
• a last-minute action is done just before something else which is planned to happen at a fixed time.
last minute decision
• decision made at the last possible moment
last minute touch
• final repair, change made when there is little time left
last moments of grace
• last few second in which it is still possible to enjoy grace
last name
• family name, surname
at last
• lastly, eventually; finally
at long last
• finally, at last
breathed his last
• died, lived his last minute of life, went to the afterworld
cobbler stick to your last
• stick with what you know best, do not get involved with things you know nothing of
every last
• each and every, every, every single, to the last
second to last
• one place before the last, almost the worst

last را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی last

ebitaheri@gmail.com ٢٢:١١ - ١٣٩٦/١٠/٠٩
به درازا انجامیدن
|

سید علی موسوی اناری ١٢:٠٩ - ١٣٩٧/٠٤/٠٩
طول کشیدن (حرف اضافشم aboutهست)
|

پارمیس جامع ١٣:٠٥ - ١٣٩٧/٠٤/٢٣
طول کشیدن
|

reza ٢٣:٤٢ - ١٣٩٧/٠٥/١٦
كش دادن
|

rojan ١٧:١٠ - ١٣٩٧/٠٦/٢٣
طول کشیدن یا طول دادن
|

مجید پوشش دوست ٠٠:٤٧ - ١٣٩٧/٠٧/١٨
سپری شده (درمورد اوقات)
|

na ٠٣:٣٩ - ١٣٩٧/٠٩/٠٣
گذشته
|

پیشنهاد شما درباره معنی last



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی last
کلمه : last
املای فارسی : لست
اشتباه تایپی : مشسف
عکس last : در گوگل


آیا معنی last مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )