برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1290 100 1

lay

/ˈleɪ/ /leɪ/

معنی: جالس، داستان منظوم، اهنگ ملودی، الحان، غیر روحانی، غیر متخصص، غیر فنی، ناویژه کار، خارج از سلک روحانیت، تخم گذاردن، گذاردن، طرح کردن، دفن کردن
معانی دیگر: (معمولا با: on یا in) قرار دادن، نهادن، گذاشتن، فرو انداختن، چیدن (آجر و غیره)، (موکت و غیره) پهن کردن، نصب کردن، (صحنه ی فیلم و نمایش و غیره) بودن، (شالوده و نقشه و طرح و غیره) ریختن، (مرغ) تخم گذاشتن، تخم کردن، فرو نشاندن، خواباندن، (شرط و مالیات و غیره) بستن، (ادعا و غیره) کردن، اقامه کردن، ارائه دادن، (گناه و تقصیر و غیره را به گردن کسی) انداختن، (محلی) آماده شدن برای، نقشه کشیدن برای، (کشتیرانی) رفتن، دست به کار شدن، طرز قرار گیری، (زمین) چینه بندی، پستی و بلندی، بودوارش، بودواری، (خودمانی) جماع کردن، هم بستر شدن، جماع، (توپخانه) هدفگیری کردن، نشانه گیری کردن، (عامیانه) رجوع شود به: lie، (در مورد پرز فرش یا پیچ و تاب رشته ی طناب و غیره) خواب، (عامیانه) شرایط استخدام یا فروش و غیره، (انگلیس - خودمانی - به ویژه در امور بد) شغل، کار و بار، زمان گذشته ی فعل: lie، غیرحرفه ای، مردم غیر معمم یا غیر روحانی (در برابر: روحانی یا کشیش clergy)، غیر کشیش، شعر کوتاه داستانی

بررسی کلمه lay

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: lays, laying, laid
(1) تعریف: to place, put, or spread over a surface.
مترادف: place, put, rest, set
مشابه: assign, deposit, posit, position, seat, situate, stick

- We were laying the tablecloth on the dining table when the guests arrived.
[ترجمه محمد م] وقتی مهمانان وارد شدند ما داشتیم رومیزی را روی میز ناهارخوری پهن میکردیم .
|
[ترجمه Mani] زمانی که مهمانان رسیدند ما در حال پهن کردن رومیزی(سفره)بر روی میز غذاخوری بودیم
|
[ترجمه ترگمان] وقتی میهمانان وارد شدند رومیزی را روی میز ناهارخوری گذاشتند
[ترجمه گوگل] وقتی میهمانان وارد شدند، روی میز ناهار خوری روی میز گذاشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They laid the injured child gently on the stretcher.
[ترجمه ترگمان] کودک مجروح را به آرا ...

واژه lay در جمله های نمونه

1. lay (or put) it on the line
1- (پول) پرداختن،سلفیدن 2- رک و راست حرف زدن 3- (شهرت یا مقام و . . . خود را برای کاری) به خطر انداختن

2. lay (or set) eyes on
دیدن،نظر افکندن

3. lay (or take) hold of
1- در دست گرفتن،نگهداشتن 2- کنترل چیزی را بدست آوردن،مالک شدن،بدست آوردن

4. lay (somebody) odds (of)
شرط بندی کردن (با کسی)

5. lay a course
1- (کشتیرانی) در جهت معینی حرکت کردن 2- نقشه‌ی کاری را کشیدن

6. lay a finger on
کوچکترین دخالت را کردن،موی از سر کسی کم کردن

7. lay a pavement
آسفالت کردن،(با آسفالت یا سنگ و غیره) فرش کردن

8. lay about one
از هر سو ضربه زدن،از هر طرف زدن

9. lay an egg
1- تخم دادن 2- (امریکا - عامیانه - به ویژه در تئاتر و هنرپیشگی) خیطی بالا آوردن،افتضاح کردن

10. lay aside
1- کنار گذاشتن 2- ذخیره کردن،اندوختن

11. lay at the door of
(کسی را) مقصر شناختن،گناهی را به گردن کسی انداختن

12. lay away
1- اندوختن،(برای مصرف آینده) انباشتن 2- (کالا و غیره را) برای تحویل دادن در آینده کنار گذاشتن،فروختن (و تا هنگام تحویل‌بعدی) انبار کرد ...

مترادف lay

جالس (اسم)
coupling , lay
داستان منظوم (اسم)
lay
اهنگ ملودی (اسم)
lay
الحان (اسم)
lay
غیر روحانی (صفت)
lay , secular , temporal
غیر متخصص (صفت)
lay , unskilled , unskillful
غیر فنی (صفت)
lay , unprofessional
ناویژه کار (صفت)
lay
خارج از سلک روحانیت (صفت)
lay
تخم گذاردن (فعل)
lay
گذاردن (فعل)
pose , import , set , put on , instate , invest , imprint , repose , lay , thole
طرح کردن (فعل)
propose , design , draw , scheme , draft , plan , bring forth , lay , propound , sketch , put forward
دفن کردن (فعل)
grave , sepulcher , lay , bury , entomb , inhume

معنی عبارات مرتبط با lay به فارسی

1- (کشتیرانی) در جهت معینی حرکت کردن 2- نقشه ی کاری را کشیدن
کوچکترین دخالت را کردن، موی از سر کسی کم کردن
آسفالت کردن، (با آسفالت یا سنگ و غیره) فرش کردن
از هر سو ضربه زدن، از هر طرف زدن
1- تخم دادن 2- (امریکا - عامیانه - به ویژه در تئاتر و هنرپیشگی) خیطی بالا آوردن، افتضاح کردن
روانکاو (که پزشک نیست)
1- کنار گذاشتن 2- ذخیره کردن، اندوختن
(کسی را) مقصر شناختن، گناهی را به گردن کسی انداختن
1- اندوختن، (برای مصرف آینده) انباشتن 2- (کالا و غیره را) برای تحویل دادن در آینده کنار گذاشتن، فروختن (و تا هنگام تحویل بعدی) انبار کردن 3- مدفون شدن، انداختن، کنار گذاشتن
آشکار کردن، افشاگری کردن، افشا کردن، نمایان کردن
(در کلیسا و مجامع مذهبی) روحانی غیر کشیش (که در حوزه ی علمیه درس نخوانده است)، نیمچه کشیش
1- اندوختن، ذخیره کردن 2- (محلی) محصول را درو و انبار کردن، کنار گذاردن، متروک کردن، ابراه عری­
...

معنی lay در دیکشنری تخصصی

lay
[عمران و معماری] تاب
[برق و الکترونیک] قرار گیری 1. روش قرار گرفتن دورهای پیچک نسبت به همدیگر . در قرار گیری کامل ، سیمها طوری نسبت به سیمهای لایه قبلی تنظیم می شوند که پیچک کوچکترین فضای ممکن را اشغال می کند. 2. طول محوری یک دور مارپیچ در کابلی که دارای رشته سیمهای به هم پیچیده است.
[مهندسی گاز] کارگذاشتن ، قراردادن
[نساجی] رنگ بندی نخ در پارچه - زاویه تاب نخ - لایه لباس - نصب کردن دفتین - رج - ردیف - ردیف حلقه های نیمچه نخ روبین
[ریاضیات] قرار دادن
[نفت] دوبه ی لوله گذاری
[عمران و معماری] جایگاه ایست - منطقه توقف - ایستگاه
[نساجی] دنده ردیف در ماسوره پیچی
[نساجی] ثابت ردیف ( بوبین پیچی نیمچه نخ در فلایر )
[نساجی] کلاهک دفتین - کلاهک شانه
[حسابداری] روزها یا مدتی که کشتی در حال بارگیری و یا تخلیه است
[ریاضیات] پایه گذاری کردن، کنار گذاشتن
[پلیمر] لوله ساخته شده از نوار
[نساجی] چرخ دهنده میز
[ریاضیات] اختیار شدن، برکناری، معلق از خدمت تعلیق، انتظار خدمت موقت
...

معنی کلمه lay به انگلیسی

lay
• way in which something is laid or lies (especially of a country); (slang) sexual partner (vulgar); (slang) sexual intercourse (vulgar)
• poem which tells a story (especially one that can be sung); song
• place in a horizontal position; set in place; produce and deposit (an egg or eggs); present, propose; prepare; spread out; put; set; deposit; locate; cause; appease; cause to subside or end; bet, wager
• not clerical; not a member of the ordained clergy; not professional, not a member of a certain profession; not having expertise; of or done by the laity
• lay is the past tense of some meanings of lie.
• if you lay something somewhere, you place it there so that it rests there.
• when you lay the table, you arrange the knives, forks, plates, and other things on a table before a meal.
• if you lay something such as a carpet or a cable, you put it on the floor or in the ground in its proper position.
• when a female bird or animal lays an egg, the egg comes out of its body.
• if you lay the basis for something, you make preparations for it in order to make sure that it will happen in the way you want it to.
• you use lay to describe people who are involved with a christian church but are not members of the clergy, monks, or nuns.
• you also use lay to describe someone who is not trained or qualified in a particular subject or activity.
• see also laid.
• if you lay someone open to criticism or attack, you do something which is likely to make people criticize or attack them.
• if you lay emphasis on something, you emphasize it.
• if you lay an idea or problem before someone, you present it to them, for example in order to obtain their approval or advice; a formal expression.
• if rules or people in authority lay down what people must do, they tell people what they must do.
• if someone lays down their life in a war or struggle, they are killed while fighting for something ...

lay را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ماتریالیست
ترسیم کردن
مصطفی محمدپور
خوابانگیر
دکتر برخورداری
Bird lay eggs. تخم گذاری
نرگس مالایی
lay out = توضیح دادن، شرح دادن، بیان کردن
Amir king
Lie lied lied دروغ گفتن
Lie lay lay دراز کشیدن و یا لم دادن
Lay laid laid قرار دادن

دوستان عزیز منظور از این سه کلمه شکل ساده گذشته و پست پارتیسیپل است
محمدی
در متون تاریخی به مبانی قدرت را ریختن یا شالوده حکومت را مهیا کردن می توان معنی کرد
سروش
Lay down دراز کشیدن
sehun
نام یکخواننده چینی و یک دنسر فوق العاده
عضو گروه کره ای _چینی اکسو
masipakad
نقش زمین کردن (در مسابقات مشت زنی حریف را با ضربه به زمین انداختن)
tinabailari
produce eggs : تولید تخم : منظور همون تخم گذاشتنه 🔳
jahanaks.blog.ir
"غیر متخصص"
بیشتر در مباحث حقوقی اینچنین معنی می شود
سعید ترابی
1. گذاشتن
2. lay bricks/carpet/concrete/cables etc
چیدن آجرها، پهن کردن فرش (روی کف)، خواباندن لوله روی زمین و ...
3. تخم گذاشتن
4. چیدن میز (غذا)
5. lay the foundations/groundwork/base
بنای چیزی را گذاشتن
6. ارائه دادن
17. پول گذاشتن برای (منظور شرط بستن)

از دیکشنری longman
سعید ترابی
1. گذاشتن
2. lay bricks/carpet/concrete/cables etc
چیدن آجرها، پهن کردن فرش (روی کف)، خواباندن لوله روی زمین و ...
3. تخم گذاشتن
4. چیدن میز (غذا)
5. lay the foundations/groundwork/base
بنای چیزی را گذاشتن
6. ارائه دادن
15. get laid
سکس داشتن با کسی
17. پول گذاشتن برای (منظور شرط بستن)
Dorsa
تخم گذاشتن
Mohamadda333
lay laid laid
گذاشتن قرار دادن تخم گذاشتن
lie lay lain
دراز کشیدن
The hen laid two eggs this morning

I was tired and lay on the couch
میلاد علی پور
شرط بستن، خواباندن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی lay
کلمه : lay
املای فارسی : لای
اشتباه تایپی : مشغ
عکس lay : در گوگل

آیا معنی lay مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )