برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1286 100 1

level

/ˈlevl̩/ /ˈlevl̩/

معنی: میزان، سطح، تراز، سویه، هم تراز، سطح برابر، هدف گیری، الت ترازگیری، ترازسازی، یک دست، یک نواخت، مساوی، مستوی، هموار، مسطح، هم پایه، نشانه گرفتن، مسطح کردن، تراز کردن، مسطح کردن یاشدن
معانی دیگر: رویه، (زمین و غیره) مسطح، افقی، صاف، بی پستی و بلندی، هامن، دریک سطح، هم سطح، بی شیب، ترازمند، رتبه، درجه، زینه، مقام، رده، (به ویژه در مورد نقب ها و کنده راه های معدن) اشکوب، طبقه، (قاشق و پیمانه های همانند) لبالب (ولی نه لبریز)، پر، هم رتبه، هم اهمیت، هم درجه، هم رده، (از نظر رنگ یا تن صدا یا میزان یا جریان و غیره) یکنواخت، یکدست کردن، یکنواخت کردن، (شخصیت و خوی و غیره) همسنگ، متوازن، متعادل، میانبود، آرام، ملایم، ثابت، (خودمانی) بی شیله پیله، رک و راست، روراست بودن (با: with)، همتراز کردن، تسطیح کردن، هموار کردن، بی شیب کردن، صاف کردن، پخج کردن، بساردادن، هامن کردن، همزینه کردن، همرتبه کردن، برابر کردن، هم فراز کردن، هم ارز کردن (معمولا با: up یا down)، با خاک یکسان کردن، درهم کوفتن، منهدم کردن، ویران کردن، (تفنگ و غیره) نشانه گرفتن، قراول رفتن، هدفگیری کردن، (مجازی) مخاطب قرار دادن، مقدار، (ابزار بنایی و معماری) تراز، ( رجوع شود به: surveyor's level) ارتفاع سطح، فرازی رویه، (با دوربین مساحی) فراز سنجی، اندازه گیری تفاوت ارتفاع، (مقدار ماده ی موجود در یک مایع) در بودش، (فیزیک) چنده، در اقساط متساوی، در بخشه های برابر، موزون

بررسی کلمه level

صفت ( adjective )
(1) تعریف: having a flat, even surface.
مترادف: even, flat, plane, smooth
متضاد: bumpy, uneven
مشابه: flush, straight

- They made sure the driveway was level.
[ترجمه ترگمان] مطمئن شدند که راه ماشین‌رو بسته شده‌است
[ترجمه گوگل] آنها اطمینان دادند که درایو سطح است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The table rocked because it wasn't standing on a level surface.
[ترجمه ترگمان] میز تکان می‌خورد، چون روی سطح سطحی ایستاده بود
[ترجمه گوگل] جدول دچار انشعاب شد، چون روی سطح سطح ایستاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: being on a line with the horizon or parallel to the ground.
مترادف: flat, horizontal
مشابه: even, plane

- I stood back to see if the painting was level.
[ترجمه ترگمان] همان جا ایستادم تا ببینم تابلو درست است یا نه
[ترجمه گوگل] من ایستادم تا ببینم آیا نقاشی سطح بود یا نه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه level در جمله های نمونه

1. level ground
زمین هموار

2. level off (or out)
1- هموار کردن یا شدن،تسطیح کردن،بی شیب کردن یا شدن 2- (مانند هواپیمای در حال پرواز) افقی شدن،کران‌سوی شدن 3- ثابت‌ماندن

3. level with
1- برابر با،همتراز با 2- رک وراست بودن با

4. a level teaspoonful of sugar and some salt
یک قاشق پر شکر و کمی نمک

5. dead level
کاملا مسطح

6. the level of excellence
درجه‌ی مرغوبیت یا خوبی

7. to level criticism broadside
بدون استثنا از همه انتقاد کردن

8. tractors level the ground
تراکتورها زمین را هموار می‌کنند.

9. one's level best
(عامیانه) بیشترین سعی (کسی)،حداکثر کوشش

10. dyes that level readily
رنگ‌هایی که به آسانی به طور یکدست پخش می‌شوند

11. the loudness level of a sound
میزان بلندی صدا

12. on the level
(خودمانی) روراست،رک وراست،راد

13. i want to level with you
می‌خواهم با تو روراست باشم.

14. i'll do my level b ...

مترادف level

میزان (اسم)
measure , rate , adjustment , bulk , criterion , level , amount , size , mete , balance , quantum , equilibrium , equipoise , dimension , scales
سطح (اسم)
face , level , area , plane , external , surface , superficies
تراز (اسم)
slight , level , balance , surface , flush , surface plate
سویه (اسم)
level , degree
هم تراز (اسم)
level , yokefellow
سطح برابر (اسم)
level
هدف گیری (اسم)
level
الت ترازگیری (اسم)
level
ترازسازی (اسم)
level
یک دست (اسم)
level , set
یک نواخت (صفت)
level , singsong , same , uniform , unisonant , unisonous , monotonous , invariable , steady , monotone , monotonic
مساوی (صفت)
adequate , identical , identic , equal , alike , even , level
مستوی (صفت)
level , plane
هموار (صفت)
plain , even , level , plane , flat , smooth , tabulate
مسطح (صفت)
even , level , plane , flat , flattish , glace , glassy
هم پایه (صفت)
equal , level , coordinate
نشانه گرفتن (فعل)
aim , level
مسطح کردن (فعل)
even , level , flatten , tabulate
تراز کردن (فعل)
slight , level , line
مسطح کردن یاشدن (فعل)
level

معنی عبارات مرتبط با level به فارسی

خیلی عالی، خیلی خوب، بسیار عالی
رنگ یکدست یا یکنواخت
(انگلیس - همبری راه آهن و جاده) تقاطع همسطح، همبری تراز، crossing grade محل تقاطع دو خط راه اهن
زمین هموار، جلگه
1- هموار کردن یا شدن، تسطیح کردن، بی شیب کردن یا شدن 2- (مانند هواپیمای در حال پرواز) افقی شدن، کران سوی شدن 3- ثابت ماندن
برابر کردن، یکنواخت کردن
آهنگ یکنواخت
ورزش : وسیله پیچیدن نخ ماهیگیرى
1- برابر با، همتراز با 2- رک وراست بودن با
برابر، در یک تراز
(انگلیس) مرحله ی دوم و پیشرفته تر امتحانات دوره ی متوسطه (که معمولا دو سال بعد از امتحان اول انجام می شود) ( رجوع شود به: o level)، قبولی در این امتحانات (a-level هم می نویسند)
(زمین شناسی) پایرویه، سطح اساس (سطحی که از آن پایین تر فرسایش بستر رودخانه امکان پذیر نیست)، سطح دریا
سطح داده
...

معنی level در دیکشنری تخصصی

level
[شیمی] سطح ، تراز
[سینما] میزان و تراز کردن - بالانس - تراز - تنظیم - سطح - مستقیم - میزان
[عمران و معماری] تراز - تراز کردن - سطح - همسطح - مسطح کردن - همتراز - تراز گرفتن - تسطیح - دوربین تراز - دوربین نیو
[کامپیوتر] میزان ، سطح .
[برق و الکترونیک] سطح ، تراز 1. اختلاف بین یک میت با کمیت اختیاری مرجع که معمولاً به صورت لگاریتم نسبت دو مقدار بین می شود در سیستمهای مخابراتی و صوتی سطح مرجع متداول برای توان برحسب dBM ( دسبل بالای یک میلی وات ) بیان می شوند بنابر این 0/01 برابر با -20دسبل میلی وات ، 1mw براب را 0dBm و 1W برابر با 30dBm است . 2. وضعیت مشخصی در مقاس دامنه که به شکل موج یک سیگنال اعمال می شود .نظیر سطح سفید مبنا و سطح سیاه مبنا در سگنال استاندارد تلویزیونی 3. مقداری از بار که در عنصر حافظه ی لامپ ذخیره ی بار ذخیره می شود و در خروجی از سایر بارها قابل تشخیص است . 4. حجم صدا 5. مجموعه ای از اتصالات نظیر آنچه در رله پله ای وجود دارد . - سطح
[مهندسی گاز] سطح ، تراز ، ترازکردن
[زمین شناسی] سطح، باز شدگی افقی در معدن طبقات معمولا در فواصل منظم قرار می گیرند .
[صنعت] سطح ، تراز ، میزان
[نساجی] تراز - یکنواخت
[ریاضیات] سطح، تراز، تراز کردن، مسطح، همسطحی، مرحله، ارتفاع، رتبه، مسطح کردن
[معدن] تراز (عمومی استخراج) - طبقه (معادن زیرزمینی)
[آمار] سطح
[آب و خاک] تراز
[برق و الکترونیک] سطح بالای آستانه ، سطح احساس سطح فشار یکخ صدا بر حسب دسی بل که بالاترین از آستانه ی شنوایی است .
[برق و الکترونیک] تنظیم سطح
[مهندسی گاز] هشداردهنده سطح زیاد
[مهندسی گاز] هشداردهنده سطح کم
...

معنی کلمه level به انگلیسی

level
• degree; rank; height; plane, flat horizontal surface; plain, flat horizontal area of land; device used to determine if a surface is horizontal
• straighten, flatten, make even; equalize, adjust two or more things so they are level with each other; destroy, tear down; knock down; direct, aim (weapon, etc.); be open and honest, be frank; use a level
• straight; equal; even, balanced; horizontal; on an equal level; honest, frank
• a level is a point on a scale, for example a scale of amount, importance, or difficulty.
• a level is also a particular point or stage in a political or business hierarchy or system.
• the level of a lake or river, or the level of a liquid in a container, is the height of its surface.
• if one thing is at the level of another thing, it is at the same height.
• if one thing is level with another thing, it is at the same height.
• if something such as trade stays level with something else, it gets larger or smaller at the same rate.
• if you are going somewhere and you draw level with someone, you get closer to them until you are at their side.
• something that is level is completely flat, with no part higher than any other.
• if you level an area of land, you make it flat.
• if people level something such as a building or a wood, they knock it down completely so that there is nothing left.
• if you level a criticism or accusation at or against someone, you criticize or accuse them.
• see also a level, o level.
• if something that has been increasing or decreasing levels off, it stops increasing or decreasing.
• when an aircraft levels off it travels horizontally after it has been travelling upwards or downwards.
• level out means the same as level off.
level a gun at
• direct a gun at, aim a rifle at
level crossing
• (british) grade crossing, railroa ...

level را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

کلامی
چارچوب
♡^_^ ♡
Noun
معنی به انگلیسی:
One f several floors in a building
معنی به فارسی:طبقه
na
مرحله
ایمان حجتی
افق خاک
فرشیدطریقی کمساری scarce
To level sth with the groundبا خاک یکسان کردنHiroshima was leveled with the ground afters when the united states decided to take revenge of Pearl harbour
ایمان حجتی
تراز، سطح، دوربین تراز، ترازسنج، ترازیاب
میلاد علی پور
فاز، مرحله، جنبه
هومان قاسمی ده چشمه
فاصلهء قائم (به سمت مرکز زمین) بین یک سطح تراز یا نقطهء مشخص تا یک سطح تراز مشخص یا نقطه مشخص دیگر ( به عنوان مثال ارتفاع قلهء کوهها نسبت به سطح ژئوئید)
محدثه فرومدی
پایه، حد
Nazanin
مرحله

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی level
کلمه : level
املای فارسی : لول
اشتباه تایپی : مثرثم
عکس level : در گوگل

آیا معنی level مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )