انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1079 100 1

light

تلفظ light
تلفظ light به آمریکایی/ˈlaɪt/ تلفظ light به انگلیسی/laɪt/

معنی: تابش، پرتو، وضوح، سو، مشعل، نور، چراغ، فانوس، کبریت، برق چشم، سرگرمکنندهغیرجدی، لحاظ، اتش، اتش زنه، اهسته، سبک وزن، بیغم و غصه، وارسته، کم قیمت، اسان، سهل الهضم، کم، اندک، سهل، زود گذر، هوس باز، سبک، هوس امیز، خفیف، خل، چابک، باز، تابان، روشن، ضعیف، بی عفت، اتش زدن، مشتعل شدن، اشکار کردن، برق زدن، روشن کردن، اتش گرفتن، بچه زاییدن، اذرخش زدن
معانی دیگر: روشنی، شید، ورغ، فروز، روشنا، فروغ، - تاب، روشنایی، فروزش، منبع نور (مانند خورشید یا چراغ یا لامپ)، جلوه، نمود، نما، وجهه، بینش، ادراک، شعور، فهم، دانش، روشنی فکر یا روح، الهام، شمع محفل، چشم و چراغ، شخصیت برجسته، چهره ی درخشان، حالت چشم، سوی چشم، قیافه، وجنات، (رانندگی) چراغ راهنمایی، فندک، آتش، نورانی، پرنور، (رنگ به ویژه رنگ پوست و چشم) کم رنگ، سفید، افروختن، آتش زدن یا گرفتن، محترق شدن یا کردن، نورانی کردن، فروزان کردن، روشن کردن یا شدن، نوردادن، سرزنده کردن، روح دادن، سرشوق آوردن یا آمدن، (با نور دادن) راهنمایی کردن، میزان یا شدت نور (که برحسب lumens سنجیده می شود)، رجوع شود به: lighthouse، (جمع) رجوع شود به: footlights، (وسیله ی راه دادن نور) پنجره، نورگیر، دریچه، روزنه، کم وزن، ملایم، کم رنگ، آرام، آهسته، لطیف، (رنگ) باز، آسان، کم زحمت، ساده، تحمل پذیر، ناچیز، دوستانه، غیر رسمی، سبکسر(انه)، بوالهوس(انه)، دمدمی، بی خیال، هرزه، هیز، جلف، (نوشیدنی) کم الکل، کم کالری، پودر مانند، آردسان، ریزه ریزه، نرم، فرز، تند دست، تیزپای، شاد، دلخوش، شنگول، (به ویژه پس از سفر دراز) فرود آمدن، نشستن، (با: on یا upon) رخ دادن، اتفاق افتادن، (اتفاقا) روی دادن، رسیدن به، (ضربه و غیره) ناگهان فرود آمدن، ناگهان زدن، منگ، گیج، (زبان شناسی - معانی بیان) هجای بی تکیه (یا کم تکیه)، هجای بی فشار (یا کم فشار)، غیر موکد، (محلی) پیاده شدن (از اسب یا ماشین و غیره) (بیشتر می گویند: alight)، چراه، فرار

بررسی کلمه light

اسم ( noun )
عبارات: see the light
(1) تعریف: electromagnetic radiation, esp. from the sun, that enables one to see objects.
مترادف: daylight, fluorescence, illumination, incandescence, luster, sunlight
مشابه: brilliance, glare, illuminance, moonlight, morning, phosphorescence, radiance, shine, sunshine

- A fire gives off both light and heat.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آتش هم نور و هم گرما را خاموش می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آتش هر دو نور و گرما را می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: any source of illumination, such as a lamp, or the illumination thus produced.
مترادف: beam, bulk, candle, firelight, flame, flashlight, gaslight, illumination, lamp, lantern, ray, spotlight, sunbeam, sunlight, torch
متضاد: darkness, shade
مشابه: aurora, beacon, daylight, glare, glow, luminary, luster, match, phosphorescence

- One of my car's lights is not working.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یکی از چراغ‌های اتومبیل من کار نمی‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یکی از چراغهای ماشین من کار نمی کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Please turn off the light when you leave the room.
ترجمه کاربر [ترجمه حمیدرضا] لطفا وقتی که اتاق را ترک میکنی لامپ ها را خاموش کن
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لطفا نور رو خاموش کن وقتی که اتاق رو ترک می‌کنی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لطفا اتاق را ترک کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: dawn or daytime.
مترادف: dawn, daybreak, daylight, daytime, first light, morning, sunrise
متضاد: dark, nighttime
مشابه: aurora, sunlight, sunup

- I've been up since early light.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از صبح زود بیدار شدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من از ابتدای نور از نور
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We'll get back on the road as soon as it's light.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به محض این که هوا روشن شد به جاده بر می‌گردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به محض اینکه نور می شود، در جاده می رویم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: something that clarifies or makes more visible or understandable.
مترادف: edification, elucidation
مشابه: enlightenment, insight, understanding

- His talk cast a great deal of light on a difficult subject.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صحبت‌های او بسیار روشن و روشن بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بحث او یک مسئله مهمی را در مورد موضوع دشوار به تصویر کشیده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: the way in which something is regarded.
مترادف: angle, aspect, frame of reference, point of view, standpoint
مشابه: attitude, consideration, side, slant, viewpoint

- I now see her in a new light.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حالا او را در یک نور جدید می‌بینم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من الان او را در یک نور جدید می بینم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: mental or spiritual illumination.
مترادف: edification, enlightenment, illumination
متضاد: darkness
مشابه: insight, understanding

- He says he sees the light now.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] می‌گوید که حالا نور را می‌بیند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او می گوید اکنون نور را می بیند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: one who is looked to as an example.
مترادف: beau ideal, exemplar, ideal, inspiration, model
مشابه: beacon, example, luminary, paragon

- She was the light to many an aspiring ballerina.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به نظر می‌رسید که او در آن لحظه نوری برای رقص باله بلند دیده می‌شود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او نورپردازی بسیاری از بالن های مشتاق بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
حالات: lighter, lightest
(1) تعریف: being illuminated.
مترادف: aglow, alight, luminous, radiant
متضاد: dark
مشابه: bright, burning, incandescent, luminary, moonlit, shining, sunlit, sunny

- In the summer, the sky stays light in the evening.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در تابستان، آسمان شب روشن می‌ماند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در تابستان، آسمان در شب روشن می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: pale in color.
مترادف: fair, pale, pallid, white
متضاد: dark
مشابه: blond, blonde, colorless, faded, neutral, pastel

- Both her children have light hair.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هر دو کودکانش موهای روشن دارند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هر دو بچه او موهای نازک دارند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: lights, lighting, lighted, lit
(1) تعریف: to cause to catch on fire; ignite.
مترادف: burn, fire, ignite, kindle
متضاد: extinguish
مشابه: inflame, set fire to

- Why don't we light a fire?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چرا آتیش روشن نکنیم؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چرا آتش نمی گیریم؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to make brighter; provide with light; illuminate.
مترادف: brighten, illuminate
متضاد: darken
مشابه: floodlight, incandesce, lighten

- They lit the garden with beautiful lanterns.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] باغ را با چراغ‌های زیبا روشن کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها باغ با چراغ های زیبا را روشن کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: light off
(1) تعریف: to become ignited; catch fire.
مترادف: catch, catch fire, ignite, kindle, torch
مشابه: fire, spark

- These dry logs will light more easily.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کنده‌های خشک به راحتی روشن خواهند شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این سیاهههای سیاه را راحت تر روشن می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to become illuminated (often fol. by "up").
مترادف: brighten, illuminate
متضاد: darken
مشابه: coruscate, glimmer, glow, incandesce, lighten, shimmer

- The child's face lit up when she saw her present.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی کادوی او را دید صورتش روشن شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که او را دیدم، چهره کودک روشن شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
حالات: lighter, lightest
عبارات: make light of
(1) تعریف: not heavy, full, intense, or forceful.
مترادف: airy, delicate, gentle, lightweight, slight
متضاد: chunky, hard, heavy, hefty, high, ponderous, solid, sound, weighty
مشابه: aerial, easy, ethereal, gossamer, light-footed, mild, moderate, soft, underweight, unsound, weightless

- a light load
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بار روشن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک بار نور
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- a light rain
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] باران تندی می‌بارید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک باران نور
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- light sleep
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خواب سبک
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خواب سبک
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: requiring little effort or exertion.
متضاد: arduous, burdensome, hard, heavy
مشابه: airy, breezy, easy

- light housework
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کاره‌ای خانه سبک،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کار خانه نور
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- light exercise
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ورزش سبک
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ورزش سبک
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: not serious or profound.
مترادف: easy, lightweight, shallow, simple, superficial
متضاد: deep, heavy, serious
مشابه: airy, amusing, entertaining, facile, frivolous, giddy, inconsequential, inconsiderable, insignificant, trivial

- light reading
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مطالعه نور
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خواندن نور
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- light conversation
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] conversation روشن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گفتگو نور
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: not momentous or important.
مترادف: inconsequential, insignificant, lightweight, petty, slight
متضاد: important, serious
مشابه: inconsiderable, shallow, small, superficial, trifling, trivial

- a light remark
ترجمه کاربر [ترجمه حمیدرضا] یک نکته ی مهم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک جمله مختصر
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک نکته نور
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: buoyant or spirited.
مترادف: bright, carefree, cheerful, gay, happy, insouciant, lighthearted
متضاد: heavy
مشابه: amusing, blithe, buoyant, ebullient, high-spirited, lively

- a light, festive mood
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] حالتی شاد و شاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نور، جشن جشن
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: slightly dizzy.
مترادف: dizzy, faint, giddy, light-headed, vertiginous, woozy
مشابه: foggy, unsteady, weak

- I feel light in the head.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نور را در سرم حس می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من در سرت احساس می کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: of food or drink, not filling or heavy.
مترادف: moderate, small
متضاد: hearty, heavy, rich, stodgy
مشابه: abstemious, frugal, meager, scant, spare

- a light meal
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک غذای سبک
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک وعده غذایی نور
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: containing less of an undesired thing (as sugar or fat) than other things of its kind.

- light yogurt
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماست سبک
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ماست سبک
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
• : تعریف: with little burden.

- I travel light.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من سبک سفر می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من نور سفر می کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: lights, lighting, lighted, lit
(1) تعریف: to set down after motion; land after flight.
مترادف: alight, land, settle
مشابه: descend, rest

- The butterfly lighted on the flower petal.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پروانه روی گلبرگ‌های گل می‌درخشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پروانه در گلبرگ گلدان روشن شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to get down, as from a horse; alight.
مترادف: alight, dismount, lower
مشابه: deplane, descend, detrain, disembark, drop

- When she'd lighted, she gave her waiting father a hug.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی روشن شد، او پدر را در آغوش گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که او روشن شد، او به تقدیر پدرش اطاعت کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه light در جمله های نمونه

1. light attracts moths
ترجمه نور پروانه را به سوی خود می‌کشد.

2. light beer
ترجمه آبجو سبک (ملایم)

3. light blue
ترجمه آبی کم‌رنگ

4. light bulb
ترجمه لامپ (برق)

5. light bulbs are packaged in cardboard sleeves
ترجمه لامپ‌های برق را در استوانه‌های مقوایی بسته بندی می‌کنند.

6. light cannot infiltrate the depths of the ocean
ترجمه نور نمی‌تواند به اعماق اقیانوس رسوخ کند.

7. light conversation
ترجمه مکالمه‌ی دوستانه

8. light housekeeping
ترجمه خانه دارای کم زحمت

9. light industry
ترجمه صنایع سبک

10. light lends cheer to a room
ترجمه نور به اتاق حالت شادی می‌بخشد (اتاق را دلباز می‌کند).

11. light lunch
ترجمه ناهارسبک

12. light radiates
ترجمه نور می‌تابد.

13. light rain
ترجمه باران کم

14. light rays are bent by refraction
ترجمه انکسار موجب شکست نور می‌شود.

15. light reading
ترجمه مطلب خواندنی ساده

16. light sand
ترجمه شن بسیار ریز

17. light shone on us
ترجمه نور برما تابید.

18. light sleep
ترجمه خواب سبک

19. light snow flurries
ترجمه برف‌بادهای خفیف

20. light spilled out through the windows
ترجمه نور از پنجره‌ها به خارج پراکنده می‌شد.

21. light striking the wall
ترجمه نوری که بردیوار می‌تابد

22. light taxes
ترجمه مالیات‌های کم

23. light traffic
ترجمه رفت و آمد کم

24. light weaponry
ترجمه سلاح‌های سبک

25. light wine
ترجمه شراب ضعیف

26. light at the end of a tunnel
ترجمه پایان کار دشوار

27. light in the head
ترجمه 1- منگ،گیج 2- احمق،سفیه،کم عقل

28. light into
ترجمه (عامیانه) 1- حمله کردن 2- نکوهش کردن،سرزنش کردن

29. light out
ترجمه (عامیانه) ناگهان عزیمت کردن

30. light up
ترجمه 1- روشن کردن یا شدن،نورانی کردن یا شدن 2- درخشنده کردن یا شدن،برق زدن

31. a light blow
ترجمه یک ضربه‌ی ملایم

32. a light breeze
ترجمه نسیم ملایم

33. a light breeze came up
ترجمه نسیم خفیفی وزید.

34. a light cake
ترجمه کیک سبک

35. a light coin
ترجمه سکه‌ی سبک

36. a light illness
ترجمه بیماری جزیی

37. a light overcoat
ترجمه پالتو سبک

38. a light sleeper
ترجمه دارای خواب سبک

39. a light sound
ترجمه صدای ملایم

40. a light suitcase
ترجمه یک چمدان سبک

41. a light truck
ترجمه کامیون سبک

42. a light vote
ترجمه آرای قلیل

43. a light woman
ترجمه زن جلف

44. bright light affects the eyes
ترجمه نور شدید بر چشم اثر می‌کند.

45. bright light hurts my eyes
ترجمه نور درخشان چشم مرا می‌آزارد.

46. coherent light
ترجمه نور همساز (پیوسته)

47. green light
ترجمه چراغ سبز

48. his light conduct and his intemperate opinions
ترجمه رفتار سبک سرانه و عقاید افراط آمیز او

49. intense light
ترجمه نور شدید

50. lamps light the street
ترجمه لامپ‌ها خیابان را روشن می‌کنند.

51. modulated light detector
ترجمه نوریاب مدوله شده

52. polarized light
ترجمه نور قطبیده

53. recessed light fixtures
ترجمه چراغ‌های توکار (نهان شده در دیوار)

54. red light means "stop"
ترجمه چراغ قرمز یعنی ((ایست)).

55. strong light
ترجمه نور شدید

56. the light began to trail away
ترجمه نور شروع کرد به کم شدن

57. the light flashed on
ترجمه نور درخشید

58. the light of the sun
ترجمه نور خورشید

59. the light played a trick on my eyes
ترجمه نور چشمانم را فریب داد.

60. the light went out and the room plunged into darkness
ترجمه چراغ خاموش شد و اتاق در تاریکی فرو رفت.

61. this light bulb needs renewing
ترجمه این لامپ باید عوض شود.

62. to light (up) a cigarette
ترجمه سیگار روشن کردن

63. to light a cigarette
ترجمه سیگار روشن کردن

64. to light a fire
ترجمه آتش روشن کردن

65. to light a fire
ترجمه آتش افروختن

66. to light a match
ترجمه کبریت روشن کردن (زدن)

67. first light
ترجمه پگاه،سحر

68. make light of
ترجمه دست کم گرفتن،ناچیز تلقی کردن،سرسری گرفتن

69. throw light on
ترجمه (موضوع و غیره) روشن کردن،آشکار کردن

70. throw light on something
ترجمه چیزی را روشن یا آشکار کردن،روشن‌گری کردن،معلوم کردن

مترادف light

تابش (اسم)
light , brilliance , flame , glow , shine , sheen , irradiance , radiation , irradiancy , effulgence , glint , glitter , coruscation
پرتو (اسم)
light , beam , shaft , ray , radiance , shine , radiancy , rayon
وضوح (اسم)
light , clarification , lucidity , perspicuity , clarity
سو (اسم)
light , side , direction , shine
مشعل (اسم)
light , cresset , torch , flambeau
نور (اسم)
light , glory
چراغ (اسم)
light , headlight , lamp
فانوس (اسم)
light , lantern , torch , lamp , lanthorn , safelight
کبریت (اسم)
light , match , lighter , matches
برق چشم (اسم)
light
سرگرمکنندهغیرجدی (اسم)
light
لحاظ (اسم)
light , viewpoint , perspective , phase
اتش (اسم)
light , fire , ingle
اتش زنه (اسم)
light , tinder , spunk , flint , silex , punk
اهسته (صفت)
light , quiet , gentle , slow , lagging , low , indistinct , languid , gradual , slow-footed , lentamente
سبک وزن (صفت)
light , lightweight , weightless
بیغم و غصه (صفت)
light
وارسته (صفت)
light , pious
کم قیمت (صفت)
light , nominal
اسان (صفت)
light , easy , light-handed , straightforward , potty , degage , facile , easygoing , duck soup
سهل الهضم (صفت)
light , eupeptic
کم (صفت)
slight , light , small , little , rare , skimp , scant , low , scarce , infrequent , remote , marginal , exiguous , sparing , scanty , junior , scrimpy
اندک (صفت)
slight , light , little , frugal , lean , scant , low , niggling , scarce , skimpy , low-test
سهل (صفت)
light , simple , easy
زود گذر (صفت)
light , fugacious , fleet , unstable , transitory , frail , fugitive , ephemeral , horary , caducous , glancing , transient , momentary , temporary , fungous , passing , perishable , shadowy , sweepy
هوس باز (صفت)
light , chimerical , capricious , pixilated
سبک (صفت)
light , fast , easy , quick , lively , thin , flippant , frivolous , volatile , gossamer , light-minded , flyaway , lightsome , uncomplicated
هوس امیز (صفت)
light , chimerical
خفیف (صفت)
abject , slight , light , small , lightweight
خل (صفت)
light , abnormal , crackpot , mad , nuts , dotty , flighty , strange , queer , half-baked , light-minded , off-beat , off-color , off-colour , queerish , screwy
چابک (صفت)
light , clever , handy , nimble , dexterous , adroit , deft , agile , perky , feisty , quick , brisk , swift , light-foot , light-footed , spry , rapid , speedy , volant , frisky , lissom , lissome , lithesome , rath , rathe , kittle , lightsome
باز (صفت)
light , open , patulous , full-blown
تابان (صفت)
light , bright , shining , luminous , brilliant , hot , agleam , incandescent , aglow , fulgent , perfervid
روشن (صفت)
alight , light , bright , on , alive , clean , definite , explicit , express , unequivocal , shrill , vivid , set , transparent , intelligible , sunny , limpid , lucid , clean-cut , distinct , pellucid , clear-cut , cloudless , serene , diaphanous , eidetic , elucidated , fogless , luculent , legible , lightsome , nitid , perspicuous , transpicuous
ضعیف (صفت)
light , lean , anemic , weak , faint , weakly , feeble , flagging , anile , asthenic , slack , atonic , infirm , fragile , pusillanimous , sappy , puny , feeblish , languid , shaky , rickety , languorous , weakish , wonky , powerless
بی عفت (صفت)
bawdy , light , foul-mouthed , immodest , unchaste
اتش زدن (فعل)
light , fire , be alight , ignite , burn , deflagrate
مشتعل شدن (فعل)
light , ignite , be inflamed , explode , take fire
اشکار کردن (فعل)
light , display , announce , air , unfold , reveal , bare , disclose , uncover , quarry , wreak
برق زدن (فعل)
light , wink , ray , luster , flash , coruscate , glisten , glitter , fulgurate , glister , scintillate
روشن کردن (فعل)
light , clear , clarify , explain , lighten , ignite , brighten , turn on , illuminate , elucidate , refresh , enucleate , explicate , enlighten , illume , illumine , upstart , relume
اتش گرفتن (فعل)
light , fire , ignite , inflame , enflame
بچه زاییدن (فعل)
light , kit , fawn
اذرخش زدن (فعل)
light , fulgurate , levin

معنی عبارات مرتبط با light به فارسی

(تطبیق خود بخود چشم با شدت نور) شید سازش
(هواشناسی: نسیمی که سرعت آن میان 1 تا 3 مایل در ساعت است) هوای ملایم، کم وزانه، باداهسته وملایم، نسیم
مجهز به جنگ افزار سبک، سبک اسلحه
پایان کار دشوار
کبود
نان گندم (که به آن خمیرمایه زده اند)، نان سفید، نان سهل الهضم
(هواشناسی: نسیمی که سرعت آن میان 4 تا 7 مایل در ساعت است) نسیم ملایم، آرام وزانه، نسیم ملایم
چراه برق، لامپ برق
عمران : هوابندى
مشعل یا موشک منور یا فشفشه ی نورافشان (که سابقا برای مخابره به کار می رفت)
(عکاسی و غیره) نور سیاه، سیاه نور، نور نامرئی
چراهدیوارکوب
(noun) چراغ ترمز
1- (از اغما یا بیهوشی) در آوردن، به هوش آوردن 2- احیا کردن، جان بخشیدن، نیرودادن، آشکار کردن، افشا کردن، نمایاندن، پرده برداشتن
روزروشن
رجوع شود به: limelight

معنی light در دیکشنری تخصصی

light
[سینما] چراغ - روشنایی - نور
[عمران و معماری] نور - چراغ - سبک - نورگیر
[کامپیوتر] نور - 1- تشعشع الکترومغناطیسی قابل دیدن. 2- نقطه ی مقابل bold در شکل حروف .
[برق و الکترونیک] نور - نور نوعی تابش الکترومغناطیسی که طول موجهای آن توانایی تحریک حس بینایی را دارند. گستره ی آن از 4000A یا 0/4 میکرومتر (بنفش دور) تا 7700A یا 0/77 میکرومتر (قرمز دور ) اسن .سرعت نور مشابه با سرعت امواج رادیویی معینی 299792/4562Km/s است .تابش زیر قرمز نامرئی دربرخی از لیزرها نیز نور نامیده می شود .
[مهندسی گاز] سبک ، سبک وزن ، روشنائی
[نساجی] اصطلاح کمرنگ بودن کالای رنگ شده - نور - چراغ - آتش - کبریت - روشن - رنگ روشن - روشنایی - فروزان
[ریاضیات] نور (ی)
[سینما] نورآرایی کردن
[برق و الکترونیک] جذب نور
[برق و الکترونیک] کلید کنترل شونده ی سیلیسیمی نور انگیخته قطعه ی رسانای چهار لایه که همچون یکسوساز کنترل شونده سیلیسیمی نور انگیخته لایه های آن به صورت یک در میان با اتمهای پذیرنده و دهنده ناخالص شده اند. هر چهار لایه ی PوN از طریق پایانه های متصل به آنها قابل دسترسی اند. با برخورد نور به ناحیه ی حساس ،زوجهای الکترون حفره تولید شده و قطعه به حالت وصل می رود . قطع نور این پاسخ را معکوس نخواهد کرد و قطعه تنها در صورتی خواهد شد که بایاس مثبت آن برداشته معکوس شود.
[برق و الکترونیک] تطبیق نور
[برق و الکترونیک] تقویت نور
[برق و الکترونیک] تقویت کننده نور - تقویت کننده ی نوری تقویت کننده ای که سیگنالهای ورودی و خروجی آن نور است .
[عمران و معماری] سایه روشن
[سینما] توازن نوری
[سینما] فیلتر موازنه نور
[سینما] باریکه نور / پرتو نور
[برق و الکترونیک] پرتو نور
[شیمی] نور جذب شده
[شیمی] جذب نور
[ریاضیات] جذب نور
[کامپیوتر] چراغ فعالیت .
[عمران و معماری] چراغ هوانوردی زمینی
[سینما] نور محیط - نور پیرامون - دمای محیط
[برق و الکترونیک] نور محیط نور عادی اطراف
[عمران و معماری] زاویه تابش نور
[سینما] چراغ قوسی - نور آرک - چراغ آرک - نور قوسی
[سینما] نور مصنوعی - نور چراغ
[عمران و معماری] روشنایی مصنوعی
[آب و خاک] نور قطبیائی
[سینما] نور فراهم - نور موجود

معنی کلمه light به انگلیسی

light
• electromagnetic radiation which makes vision possible; sunlight, daylight; illumination; source of illumination, lamp; something which clarifies; viewpoint; enlightenment; example, model
• not heavy; gentle, not forceful; slight; of little quantity; frivolous, superficial, trivial; dizzy; graceful; cheerful; low in calories
• illuminated, filled with light, not dark, bright; pale (of tones or colors)
• set on fire; kindle; ignite; illuminate, provide with light; be ignited; be illuminated; descend (from a car, horse, etc.); land; come upon by chance
• light is the brightness that lets you see things, and that comes from the sun, the moon, lamps, or fire.
• a light is anything that produces light, especially an electric bulb.
• a place or object that is lit by something has light shining in it or on it.
• if a building or room is light, it has a lot of natural light in it, for example because it has large windows.
• if it is light outside, it is daytime.
• if you light something, you make it start burning.
• if someone asks you for a light, they want a match or a cigarette lighter so they can start smoking their cigarette.
• if you see something in a particular light, you think about it in that way.
• something that is light does not weigh very much.
• you can also say that something is light when it is not very great in amount or intensity.
• light equipment and machines are small and easily moved.
• light work does not involve much physical effort.
• movements and actions that are light are graceful or gentle.
• light colours are very pale, and not deep or intense.
• a light meal is small in quantity.
• light books, plays, or pieces of music entertain you without making you think very deeply.
• see also green light, lighter, lighting, lightly.
• if you set light to something, you make it start burning.
• if a new piece of information throws, casts, or sheds light on something, it makes it easier to understand.
• if something comes to light or is brought to light, it becomes known.
• in the light of something means considering it or taking it into account.
• if someone sees the light, they finally understand something after having thought about it.
• if you talk about the light at the end of the tunnel, you are indicating that although a present situation is bad, you feel optimistic that it will improve soon.
• if something lights up a place or object, it shines light on all of it.
• if your face or eyes light up, you suddenly look very happy.
• if you light up a cigarette or pipe, you start smoking.
light a beacon
• kindle a signal light
light a fire under
• urge someone to move faster, encourage a person to begin sooner
light aircraft
• a light aircraft is a type of small aeroplane.
light and shade
• two opposed things (i.e. good and bad, pros and cons, successes and failures)
light anti armor weapon
• law, portable light anti-tank weapon made in united states
light applause
• polite clapping, soft clapping of the hands
light artillery
• weapons that are light in weight relative to their size (also little in terms of their force)
light as a feather
• very light, light like a feather
light at the end of the tunnel
• light in the heart of darkness, hope that there will be an end to a crisis
light athletics
• moderate athletics
light beam
• beam of light
light blue
• sky-colored
light bomber
• small airplane used for short-range bombing missions
light bulb
• object made from a metal base and glass case (produces light when an electrical current is passed through it)
• a light bulb is the central glass part of an electric lamp which light shines from.
absorption of light
• absorbing sunlight without returning it
anti collision light
• light used to avoid collisions
arc light
• electric light in which a current flows across a space between two electrodes producing an arc shaped light
artificial light
• simulated lighting
• artificial light is light that is created, for example, by gas or electricity rather than being produced by the sun.
at the speed of light
• traveling/acting at the same speed in which sunlight travels, extremely fast
back up light
• white light at the back of a car that lights when the car is backing up or is in reverse, reversing light
beacon light
• tower that has a light that warns of shoals to passing vessels
beam of light
• shaft of light, ray of light
bengal light
• kind of firework which produces a bright blue colored light
brake light
• stoplight, light on the rear of an automobile that lights up when the driver steps on the brake pedal
• the brake lights of a motor vehicle are the red lights at the back which light up when the driver uses the brakes.
bright light
• shiny light, radiant light, brilliant light
bring to light
• reveal, expose, publish
cabin light
• light inside a ship cabin
came to light
• was revealed, was exposed, was made known
cast light
• clarify; shine light upon

light را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

مقدسی ١٤:٣٠ - ١٣٩٦/٠٤/٢٧
if something is light , it does not weigh much and so is not heavy
|

Sarah ١٨:٠٧ - ١٣٩٧/٠٤/١١
سبک وملایم
|

hasti ١٣:١٨ - ١٣٩٧/٠٥/١٠
تابش
|

Sheida ١٢:٢٨ - ١٣٩٧/٠٦/١٠
سبک کم وزن
|

ملینا ١٦:٣٦ - ١٣٩٧/٠٧/٠٩
پرتو
|

m ١٤:١٩ - ١٣٩٧/٠٩/٠٢
روشنایی
|

_sara_ ١٦:٤٠ - ١٣٩٧/١٠/٢٤
روشنایی
|

حسین ١٧:٢٨ - ١٣٩٧/١٠/٢٦
بعضی وقت ها به معنی سبک مانند
Light clothes
|

Amir ١١:٥٩ - ١٣٩٧/١١/٢٥
سبک
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٣:٤٢ - ١٣٩٨/٠٣/٠٧
(آدم) مشهور، سرشناس، چهره، (در جمع) مشاهير، اعاظم، اكابر
|

آرمان حیدری اُرجلو ٢٣:٤٦ - ١٣٩٨/٠٣/١٢
چراغ
|

Ramina ٢٢:٠٠ - ١٣٩٨/٠٤/٠٩
سبک‌:)دارای وزن کم:)نور،روشنایی؛)😎😎
|

امیر حسین ارمان ١٦:٥٥ - ١٣٩٨/٠٥/١٧
سبک
|

❤️ ٠١:١٧ - ١٣٩٨/٠٦/٠١
كم وزن بيشتر استفاده ميشه
|

ایرج ١٠:٢٤ - ١٣٩٨/٠٦/٠٧
به دنیا آمدن، زاییده شدن
|

T ١١:١٠ - ١٣٩٨/٠٦/١١
مخالف سنگین سبک
|

r ٢٠:٣٦ - ١٣٩٨/٠٨/١٨
یه معنی سبک میده
یه معنی روشنایی
یه معنی چراغ
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی light
کلمه : light
املای فارسی : لایت
اشتباه تایپی : مهلاف
عکس light : در گوگل


آیا معنی light مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )