انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1104 100 1

little

تلفظ little
تلفظ little به آمریکایی/ˈlɪtl̩/ تلفظ little به انگلیسی/ˈlɪtl̩/

معنی: پست، مختصر، ریز، کوچک، کوتاه، خرد، بچگانه، اندک، قد کوتاه، کم، جزئی، معدود، ناچیز، حقیر، درخور بچگی، قدری، اندک
معانی دیگر: (قد) کوتاه، کوچک اندام، بچه، نابالغ، کوتاه مدت، زودگذر، کم زمان، کم تعداد، کم شمار، کم جمعیت، دون، دون پایه، کم رتبه، کم زور، کم قدرت، (فکر و غیره) کوته، نارسا، (به نشان محبت) کوچولو، کوچول موچول، ملوس، (به طور سرگرم کننده یا خوشایند) کم اهمیت، بی ارزش، کوچک و ناراحت کننده، کم اهمیت ولی مغرضانه، نه چندان، (معمولا با: a) کمی، یک خورده، شمه، مدت یا مقدار کم، خورده، محقر

بررسی کلمه little

صفت ( adjective )
حالات: less, lesser, littler, least, littlest
(1) تعریف: small in size.
مترادف: small
متضاد: big, great, large
مشابه: bantam, diminutive, miniature, minute, petite, pint-size, puny, short, teeny, tiny, undersized

- a little bag
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه کیسه کوچولو
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک کیسه کوچک
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: young.
مترادف: small, young
متضاد: big, old
مشابه: baby, childish, immature, puerile, youthful

- a child too little to go to school
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کودکی بیش از آن که بتواند به مدرسه برود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک کودک بیش از حد برای رفتن به مدرسه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: not much.
مترادف: meager, scant
متضاد: considerable, much, substantial
مشابه: exiguous, paltry, piddling, scanty, short, skimpy, slight, sparse

- little money
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پول کوچک
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پول کم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- little time left
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کمی دیگر مانده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زمان کمی به چپ
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: of a certain extent or amount (prec. by a).
مترادف: some
متضاد: no
مشابه: slight

- I had a little trouble starting the car.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه مشکل کوچولو برای شروع ماشین داشتم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مشکل ماشین شروع شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: brief in time.
مترادف: brief, short
متضاد: long

- in a little while
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کمی بعد،
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در مدت کوتاهی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: not important; trivial or mean.
مترادف: limited, mean, narrow, petty, picayune, small
متضاد: big, great, important, significant
مشابه: illiberal, inflexible, intolerant, provincial

- He has a little mind.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون یه ذره عقل داره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او کمی ذهن دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
حالات: less, least
(1) تعریف: hardly at all.
مترادف: barely, hardly, just, scarcely
متضاد: far, greatly, much, well
مشابه: slightly

- He is little aware of her presence.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از حضور او خبر ندارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او کمی از حضور او آگاه است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: infrequently; seldom.
مترادف: infrequently, rarely, seldom
متضاد: much, often
مشابه: hardly, uncommonly

- He thinks of her little.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به او کوچولو فکر می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از کوچک او فکر می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: littleness (n.)
(1) تعریف: a small or insignificant amount.
مترادف: bit, jot, smidgen, tittle, touch, trace
متضاد: a great) deal, a) lot, much
مشابه: dab, drop, shred, snippet, speck, trifle, whit

- We accomplished little.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما یه کم موفق شدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما کمی انجام دادیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a small distance.
مشابه: bit

- A little down the road is our house.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کمی پایین‌تر از جاده خانه ماست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کمی در جاده خانه ما است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a brief period of time.
مترادف: bit, minute, moment, sec, second, trice
مشابه: flash, instant, wink

- We will leave in a little.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه کم دیگه میریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما کمی کم می کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه little در جمله های نمونه

1. little crazy
ترجمه کمی خل

2. little did he realize
ترجمه کم متوجه بود.

3. little did i know, from the start, that you are unkind and fickle
ترجمه من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی

4. little eddies of people were dancing in the streets
ترجمه گروه‌های کوچک مردم در خیابان‌ها پایکوبی می‌کردند.

5. little flowers are smothered by weeds
ترجمه علف‌های هرزه گل‌های کوچک را خفه می‌کنند.

6. little globs of ink
ترجمه لکه‌های کوچک جوهر

7. little streams branching from the river
ترجمه نهرهای کوچکی که از رودخانه منشعب می‌شوند

8. little black book
ترجمه (عامیانه) کتابی که حاوی نام و آدرس دوستان دختر و معشوقه‌ها باشد

9. little by little
ترجمه کم کم،خرده خرده،به تدریج

10. little strokes fell great oaks
ترجمه با ضربه‌های کوچک می‌توان درخت بلوط را فرو افکند،قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود

11. little to choose between (or not much to choose between)
ترجمه با هم فرق ندارند،مثل هم هستند

12. a little
ترجمه یک کمی،کماس،لختی

13. a little before norooz, people were herding into stores
ترجمه کمی پیش از نوروز مردم گوسفندوار به فروشگاه‌ها هجوم می‌آوردند.

14. a little boy with chestnut-brown hair
ترجمه پسر کوچکی با موی شاه بلوطی

15. a little change will do you good
ترجمه کمی تغییر برایت خوب خواهد بود.

16. a little child
ترجمه بچه‌ی کوچک

17. a little dandy of a tent
ترجمه یک خیمه‌ی کوچک و بسیار خوب

18. a little encouragment will make him frisky
ترجمه کمی تشویق او را شنگول می کند.

19. a little group of people
ترجمه گروه معدودی از مردم

20. a little house
ترجمه یک خانه‌ی کوچک

21. a little known writer
ترجمه نویسنده‌ای کم شهرت

22. a little music to jollify the party
ترجمه قدری موسیقی برای طرب‌انگیز کردن مهمانی

23. a little straggle of mourners
ترجمه دسته‌ی کوچک و ناهماهنگ عزاداران

24. a little train of silent men carried the body to the grave
ترجمه زنجیره‌ی کوچکی از مردان غرق در سکوت،جسد او را به آرامگاه می‌بردند.

25. a little village
ترجمه دهکده‌ی کوچک

26. a little while
ترجمه یک لحظه،مدت کوتاه

27. a little while after napoleon's downfall
ترجمه کمی پس از سرنگونی ناپلئون

28. his little brother is a right little horror
ترجمه برادر خردسالش واقعا شیطان است.

29. his little daughter is a peach
ترجمه دختر کوچک او خیلی ناز است.

30. his little daughter paddled up to him and kissed him
ترجمه دختر خردسالش به طرف او تاتی کرد و او را بوسید.

31. his little feet twinkled on the pavement
ترجمه پاهای کوچک او روی سنگفرش تند حرکت می‌کرد.

32. his little office is a hive of activity
ترجمه دفترکار کوچک او کندوی فعالیت است.

33. odd little haps and mishaps of daily life
ترجمه رویدادها و بدبیاری‌های زندگی روزانه

34. the little bird made an essay at flying
ترجمه پرنده‌ی کوچک کوشید که پرواز کند (بال‌های خود را آزمود).

35. the little deer scares easily
ترجمه آهوی کوچک زود می‌ترسد.

36. the little girl bobbed down behind the hedge
ترجمه دخترک پرید پشت پرچین.

37. the little girl despised her stepmother
ترجمه دختر کوچک از نامادری خود متنفر بود.

38. the little girls capered toward home
ترجمه دختر بچه‌ها بازی کنان روانه‌ی منزل شدند.

39. the little prince was not used to being roughed about
ترجمه شاهزاده‌ی کوچک عادت نداشت که مورد خشونت قرار گیرد.

40. the little toe
ترجمه انگشت کوچک پا،کلیک

41. what little game are you up to now?
ترجمه حالا دیگه چه ترفندی در آستین داری‌؟

42. "you slept little last night and worked hard today; therefore, you are tired" is a priori reasoning
ترجمه استدلال ((تو دیشب کم خوابیدی و امروز خیلی کار کردی،بنابراین خسته هستی)) یک استدلال علت به معلول است.

43. in little
ترجمه به اندازه‌ی کوچک،به قطع کوچک،به میزان کم

44. make little of
ترجمه دست کم گرفتن،حقیر شمردن،ناچیز شمردن

45. some little
ترجمه نسبتا زیاد یا گسترده یا پر،خیلی

46. the little woman
ترجمه (امریکا ـ خودمانی) زوجه،زن،همسر

47. think little (or nothing) of
ترجمه 1- اهمیت ندادن،مهم نپنداشتن 2- تردید نکردن

48. to little (or no) purpose
ترجمه بیهوده،بی نتیجه،بی فایده

49. to little avail
ترجمه بیهوده،کم فایده

50. too little
ترجمه (مقدار) بسیار کم،خیلی کم

51. a cozy little room
ترجمه اتاق جمع و جور و راحت

52. a cunning little baby
ترجمه بچه‌ی ریزه میزه و جذاب

53. a dear little cat
ترجمه گربه‌ی کوچک و نازنین

54. a feisty little dog
ترجمه سگ کوچک دعوایی

55. a lonely little town on the edge of the forest
ترجمه شهر کوچک و تک در کنار جنگل

56. a morose little poem
ترجمه شعر کوتاه غم افزا

57. a pompous little man
ترجمه مرد کوتاه پرمدعا

58. a pretty little garden
ترجمه یک باغ کوچک و قشنگ

59. a silly little girl
ترجمه دختربچه‌ی بی‌فکر

60. a sleepy little town
ترجمه یک شهر کوچک و آرام

61. a snivelling little boy
ترجمه پسر بچه‌ای که آب دماغش جاری است

62. a snug little house
ترجمه یک خانه‌ی کوچک و جمع و جور

63. a snug little income
ترجمه درآمد نسبتا کافی

64. a somber little room
ترجمه یک اتاق دلگیر و کوچک

65. after a little while, death intervened
ترجمه پس از اندک زمانی مرگش روی داد.

66. bless your little heart!
ترجمه خدا عمرت بده‌!

67. don't make little of his threats; he is a dangerous man!
ترجمه او مرد خطر ناکی است - تهدیدهای او را دست کم نگیر!

68. go a little farther
ترجمه کمی دورتر برو.

69. he had little breath left for running
ترجمه به واسطه‌ی دویدن نفس نداشت.

70. he had little love for his children
ترجمه او نسبت به بچه‌هایش محبت کمی داشت.

مترادف little

پست (صفت)
humble , abject , base , ignoble , vile , poor , mean , contemptible , despicable , inferior , lowly , slight , small , little , subservient , base-born , brutish , infamous , villainous , vulgar , caddish , shoddy , bathetic , pimping , low , brummagem , cheap , menial , lousy , currish , sordid , dishonorable , runty , servile , footy , wretched , poky , hokey-pokey , lowborn , ungenerous , lowbred , low-level , shabby , picayune , pint-size , pint-sized , scurvy , snippy , third-rate
مختصر (صفت)
brief , abridged , concise , summary , short , little , terse , succinct , compendious , laconic , curt , synoptic , synoptical , telegraphic
ریز (صفت)
small , little , fine , atomic , tiny , minute , wee , pony , teeny , minikin , snippety , weeny
کوچک (صفت)
small , short , little , fractional , tiny , minute , bantam , miniature , pocket , diminutive , petty , dinky , puny , runty , gracile , teeny , pint-size , pint-sized , small-fry , weeny
کوتاه (صفت)
concise , short , little , miniature , succinct , dumpy , stocky , transient , laconic , stunted , pygmy , synoptic , synoptical
خرد (صفت)
small , little , minim , tiny , pimping , minor , diminutive , petty , exiguous , inconsiderable , minuscule , minikin , pint-size , pint-sized
بچگانه (صفت)
little , silly , juvenile , young , childlike , childish , puerile , infantile , small-fry
اندک (صفت)
slight , light , little , frugal , lean , scant , low , niggling , scarce , skimpy , low-test
قد کوتاه (صفت)
little , dwarf , puny , lilliputian , pygmaean , pygmean
کم (صفت)
slight , light , small , little , rare , skimp , scant , low , scarce , infrequent , remote , marginal , exiguous , sparing , scanty , junior , scrimpy
جزئی (صفت)
slight , small , little , immaterial , minute , inconspicuous , potty , paltry , partial , petty , remote , extrinsic , nominal , retail , negligible , fiddling , inappreciative , inconsiderable , peppercorn , imperceptible , inappreciable , peddling , snatchy , picayune , picayunish , piddling , rushy
معدود (صفت)
poor , little , scant , numerable , few , numerated
ناچیز (صفت)
poor , little , vain , tiny , scrimp , trivial , straw , meager , potty , runty , negligible , fiddling , inconsiderable , insignificant , peppercorn , sparing , inconsequential , inappreciable , peddling , teeny , nugatory , picayune , piddling , pint-size , pint-sized , small-time
حقیر (صفت)
slight , little , runty
درخور بچگی (صفت)
little
قدری (قید)
some , little , something , slightly , somewhat
اندک (قید)
little , few

معنی عبارات مرتبط با little به فارسی

(در قطب جنوب) پایگاه آمریکای کوچک (هریک از پنج ایستگاه پژوهشی آمریکا در جنوبگان)
رجوع شود به: ursa minor، minor ursa : نج، دب اصغر
رودخانه ی لیتل بیگ هورن (در جنوب ایالت مونتانا - امریکا)
(عامیانه) کتابی که حاوی نام و آدرس دوستان دختر و معشوقه ها باشد
کم کم، خرده خرده، به تدریج، خرد خرد
(لقب تحقیر آمیز) ناپلئون
(نجوم) دب اصغر (در استارگان خرس کوچک)
انگشت کوچک (دست)، کلیک، به آسانی تحت نفوذ خود در آوردن
کمی، اندکی، قدری، یک خرده
ادم نادان
کم کم، خرده خرده، به تدریج، خرد خرد
چه رسد، هنگامی که درجه کمتری مقصود باشد
با این حال با وجوداین
کم نه، خیلی، بسیار
نسبتا زیاد یا گسترده یا پر، خیلی
چه رسد، تا چه رسد هنگامی که درجه کمتری مقصود باشد
(مقدار) بسیار کم، خیلی کم
بسیار کم، خیلی کم یا کوچک
کمی صبر کنید

معنی کلمه little به انگلیسی

little
• few; small amount; short distance; short period of time
• small, tiny; young; few, not many; not much, sparse; some; short, brief; petty; unimportant, minor
• not at all; slightly
• little things are small in size or number, or short in length or duration.
• a little child is very young.
• your little sister or brother is younger than you are.
• little also means not important.
• you also use little to emphasize that there is only a small amount of something.
• little means not very often or to only a small extent.
• a little of something is a small amount of it.
• a little or a little bit means to a small extent or degree.
• if something happens little by little, it happens gradually.
little angel
• good child
little bear
• constellation of stars in northern skies
little bird told me
• someone told me but i will not say who (used when one does not want to reveal where or from whom they got the information)
little black book
• small book containing names addresses and telephone numbers
little boy
• small boy, boy of small size
little boy's room
• (slang) men's toilet
little brain
• small brain
little by little
• gradually, slowly
little chance
• not much chance, small chance
little child
• small child, small youngster
little comfort
• small amount of consolation, very slight solace
little corporal
• napoleon
little devil
• bad child, naughty child, mischievous prankster
little does he know that
• he is totally unaware that -, he has no knowledge of -
little endian
• computer that has memory and stores the least significant byte in the lowest address (and the most significant byte in the highest address)
little finger
• smallest and thinnest finger on one's hand, finger located furthest from the thumb, pinkie finger
• your little finger is the smallest finger on your hand.
little girl's room
• (slang) ladies' toilet
a little
• a bit, a few, a handful
• rather, quite, to a certain extent, somewhat (e.g.: "i found tom a little sarcastic")
little by little
• gradually, slowly
very little
• very small amount, very few, not many
wait a little
• hold on a bit

little را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

NGR ١٦:٢٠ - ١٣٩٦/٠٩/٠٤
کمی
|

الهام ٢٠:٤٤ - ١٣٩٦/١٢/١٢
كوچك
|

yas ١٩:١٠ - ١٣٩٧/٠٥/٠٨
ریز
|

M ١٥:٤٠ - ١٣٩٧/٠٦/٠٥
مقداری
|

اشکان ١٨:٥٧ - ١٣٩٧/١٠/١٤
مختصر
|

Arian ١١:٢٣ - ١٣٩٨/٠٨/٠٧
معنی اصلی
کوچک،قدکوتاه،هیچ،ابدا،یک کمی،قدری،مقدارکم=Little
Big مخالفLittle
|

گلی افجه ١٢:٢١ - ١٣٩٨/٠٨/٠٧
کم , اندک , کوچک , ارزان ,کم سن , کوتاه
|

گلی افجه ١٣:٠٤ - ١٣٩٨/٠٨/٠٧
Little person ادم ضعیف
|

F ١٧:٤٧ - ١٣٩٨/٠٨/٢٢
کوچک
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی little
کلمه : little
املای فارسی : لیتل
اشتباه تایپی : مهففمث
عکس little : در گوگل


آیا معنی little مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )