انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 723 100 1

loose

تلفظ loose
تلفظ loose به آمریکایی/ˈluːs/ تلفظ loose به انگلیسی/luːs/

معنی: ظهور، بی بند و بار، فروهشته، لق، بی پایه، سست، بی قاعده، شل، ول، هرزه، گشاد، ازاد، بی ربط، سبکبار کردن، درکردن، شل و سست شدن، نرم و ازاد شدن، از قید مسئولیت ازاد ساختن، حل کردن، رها کردن، برطرف کردن
معانی دیگر: رها، آزاد (از زندان و قید و غیره)، ولو، یله، جنبان، (طناب و بند و غیره) شل، از یک سوبسته و از سوی دیگر آزاد یا آویخته، گل و گشاد، فراخ، (شکر و برنج و غیره) بسته بندی نشده، بسته نشده، کیلویی، در دسترس (قفل یا مهر و موم نشده)، آماده، تخصیص نیافته، فارغ، نافشرده، (خاک و غیره) نرم (در برابر: سخت hard)، (رنگ) ناپایدار، غیر ثابت، بی لگام، لجام گسیخته، سرسری، سطحی، (ترجمه و رونویسی و غیره) آزاد، نادقیق، با بی دقتی، شهوت ران، ولنگار، (مزاج) اسهالی، دارای لینت، (عامیانه) آرام و خونسرد، آسوده، با بی خیالی و آرامی، بی دلواپسی، بی نگرانی، (از قید و بند و زندان و گرفتگی و غیره) آزاد کردن، ول کردن، (از قید تعهد و غیره) در آوردن، پراکنده، به هم بسته نشده، جدا، شل کردن، لق کردن، سست کردن، گشاد کردن، فراخ کردن، آبکی کردن، لینت دادن، لغیدن، آرامیده کردن، آراماندن، (عضله و غیره) از انقباض در آوردن، شل و ول کردن، (پیکان و تیر و غیره) در کردن، لوس وننر، درکردن گلوله وغیره، منتفی کردن

بررسی کلمه loose

صفت ( adjective )
حالات: looser, loosest
(1) تعریف: not restrained or confined; free.
مترادف: free, unbound, unfettered, unrestrained, unshackled
متضاد: confined, inhibited, restrained, stiff, strict
مشابه: at liberty, lax, lubricious, unbounded, uninhibited, unlatched, unlocked, untied, wanton, wild

(2) تعریف: not joined together; unbound; unfastened.
مترادف: free, unattached, unbound, unfastened
متضاد: adherent, compact, fast, secure, tight
مشابه: detached, disconnected, floating, insecure, rickety, unclasped, unhooked, unsteady, untied

(3) تعریف: not restraining or confining.
متضاد: formfitting, restrictive, tight
مشابه: baggy, droopy, floppy, limp, sagging, slack

- loose clothes
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لباس های گشاد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: not tightly drawn or stretched; not taut; slack.
متضاد: taut, tight

- She kept the reins loose.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او سرش را پایین انداخت.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: without discipline or care, esp. in regard to speech or behavior.
مترادف: lax
متضاد: meticulous
مشابه: broad, careless, casual, easy, flabby, free, general, gross, imprecise, inaccurate, inexact, lenient, negligent, offhand, remiss, slack, slipshod, sloppy, unexacting, vague, wanton

(6) تعریف: ethically or morally careless.
مترادف: lax, unprincipled
متضاد: chaste, decent, moral
مشابه: abandoned, corrupt, degenerate, dissipated, dissolute, fast, free, immoral, impure, indecent, libertine, licentious, lubricious, peccant, sinful, unbridled, unchaste, unregenerate, unscrupulous, wanton, wild

(7) تعریف: not dense in construction, as a piece of cloth.
متضاد: close, tight
مشابه: open, permeable, relaxed

- a loose weave
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بافت سفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: sexually promiscuous, esp. used of women.
مترادف: promiscuous
متضاد: chaste
مشابه: debauched, dissolute, fast, impure, indecent, lascivious, lecherous, libertine, libidinous, licentious, lubricious, profligate, prurient, rakehell, rakish, unchaste, wanton, whorish
قید ( adverb )
حالات: looser, loosest
(1) تعریف: in a loose manner (often used in combination).
متضاد: tight
مشابه: free, roughly

- loose-fitting clothes
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لباس های شسته و رفته
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: without constraint.
مشابه: free

- The dogs were running loose in the park.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سگ ها در پارک سست شدند.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: looses, loosing, loosed
(1) تعریف: to release from constraint or obligation; let loose.
مترادف: free, release, unbind, unfetter, unloose
متضاد: confine
مشابه: disengage, emancipate, extricate, liberate, loosen, manumit, unshackle, untie

(2) تعریف: to unfasten.
مترادف: free, loosen, release, undo, unfasten, unloose, untie
متضاد: fasten
مشابه: unbuckle, unbutton, unclasp, unfetter, unfix, unhook, unlace, unpin, unscrew, unshackle, unsnap, unstick, unstrap

(3) تعریف: to make less formal or strict.
مترادف: ease, loosen, relax
مشابه: soften, tone down

(4) تعریف: to ease, slacken, or relax.
مترادف: ease, loosen, relax, slacken
متضاد: tighten
مشابه: free, unloose
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: loosely (adv.), looseness (n.)
• : تعریف: to shoot or let loose a missile, arrow, rock, or the like.
مترادف: discharge, fire, shoot
مشابه: hurl, throw

واژه loose در جمله های نمونه

1. loose bowels
ترجمه مزاج (روده‌های) اسهالی

2. loose cash
ترجمه پول در دسترس،پول جیب

3. loose clothing
ترجمه جامه‌ی شل و ول (گل و گشاد)

4. loose funds
ترجمه وجوه تخصیص نیافته

5. loose hair
ترجمه موی افتاده (ریخته)

6. loose hours
ترجمه ساعات فراغت

7. loose ribbons were fluttering in the wind
ترجمه روبان‌های آویخته در باد تکان می‌خوردند.

8. loose sheets
ترجمه صفحات جدا (به‌هم الصاق نشده)

9. loose skin was hanging from the old man's chin
ترجمه پوست شل از چانه‌ی پیر مرد آویزان بود.

10. loose soil
ترجمه خاک شل (یا نرم)

11. loose stool
ترجمه مدفوع شل

12. loose sugar
ترجمه شکر بسته بندی نشده

13. loose talk
ترجمه حرف مفت

14. loose lips sink ships
ترجمه زبان سرخ سر سبز می‌دهد برباد

15. a loose analogy
ترجمه قیاس سرسری

16. a loose ball
ترجمه (فوتبال و غیره) توپ رها،توپ بی صاحب

17. a loose belt
ترجمه کمربند شل (که سفت بسته نشده)

18. a loose brick in a wall
ترجمه آجر لق در دیوار

19. a loose color
ترجمه رنگی که زود می‌پرد

20. a loose connection in the engine
ترجمه اتصال (یا پیچ یا سیم و غیره) شل در موتور

21. a loose convict
ترجمه تبهکار ول (در شهر)

22. a loose life
ترجمه زندگی آمیخته با هرزگی

23. a loose tongue is a troublesome member
ترجمه زبان لگام گسیخته اندام پر دردسری است.

24. a loose tooth
ترجمه دندان لق

25. a loose translation
ترجمه ترجمه‌ی آزاد

26. a loose woman
ترجمه زن خراب

27. his loose knees
ترجمه زانوهای سست او

28. to loose an arrow into the air
ترجمه پیکانی را به‌سوی آسمان رها کردن

29. at loose ends
ترجمه 1- بی سر و سامان،در هرج و مرج،دچار درهم و برهمی،سردرگم 2- بی‌کار،بدون کار و بار معین،بدون نقشه برای آینده

30. break loose
ترجمه (با زور) آزاد یا رها شدن،از قید راحت شدن،ول شدن

31. cast loose
ترجمه از بند یا قید رها کردن یا شدن،آزاد کردن یا شدن

32. cut loose
ترجمه (عامیانه) بدون اختیار حرف زدن یا عمل کردن،خودداری نکردن

33. hang loose
ترجمه (خودمانی) آسوده و بی‌خیال بودن،خونسرد و آرام بودن،عین خیال (کسی یا چیزی) نبودن

34. let loose
ترجمه رها کردن،بیرون دادن،برون دمیدن،ول دادن

35. let loose (with)
ترجمه 1- رها کردن،آزاد کردن 2- بیرون دادن،در کردن،ول دادن،ول کردن

36. a horse loose of its tether
ترجمه اسبی که از افسار خود رها شده

37. a lion loose in streets
ترجمه شیری رها شده در خیابان‌ها

38. cloth of loose texture
ترجمه پارچه‌ی شل بافت

39. this will loose the bowels
ترجمه این مزاج را لینت می‌دهد.

40. on the loose
ترجمه (عامیانه) 1- آزاد،غیر محبوس،ول 2- مشغول عیش و عشرت

41. cloth with a loose texture
ترجمه پارچه شل‌بافت

42. do you want loose pistachios or packaged pistachios?
ترجمه پسته‌ی بسته‌بندی نشده می‌خواهید یا بسته‌بندی شده‌؟

43. he has a loose tongue
ترجمه دهان او لق است.

44. he is a loose thinker
ترجمه او سطحی فکر می‌کند.

45. my shoelace came loose
ترجمه بند کفشم شل شد.

46. suddenly pandemonium broke loose
ترجمه ناگهان غوغا بپا شد.

47. all hell breaks loose
ترجمه غوغا به پا شدن،جنجال راه افتادن

48. all hell broke loose
ترجمه یکدفعه غوغا به پا شد،ناگهان محشر شد

49. have a screw loose
ترجمه خل بودن،یک تخته کم داشتن

50. play fast and loose (with)
ترجمه شل کن سفت کن کردن،نارو زدن

51. set (or turn) loose
ترجمه آزاد کردن (از اسارت یا تله یا گرفتاری و غیره)،رهایی بخشیدن

52. his shoelace was too loose and his shoe fell off
ترجمه بند کفش او خیلی شل بود و کفش از پایش درآمد.

53. the boy worried the loose tooth with his tongue
ترجمه پسر با زبانش دندان لق را تکان می‌داد.

54. the horse's girth is loose
ترجمه تنگ زین اسب شل است.

55. the knot is getting loose
ترجمه گره دارد شل می‌شود.

56. the screw worked itself loose
ترجمه پیچ کم‌کم شل شد.

57. these pants are too loose for me
ترجمه این شلوار برایم خیلی گشاد است.

58. after two days,he was let loose
ترجمه پس از دو روز آزاد شد.

59. he wrote his poems on loose leaves of paper
ترجمه او اشعار خود را روی ورقه‌های مجزای کاغذ می‌نوشت.

60. the table's leg has become loose
ترجمه پایه‌ی میز لق شده است.

61. the wind kept slamming the loose shutters
ترجمه باد مرتبا کرکره‌های (پنجره‌ی) باز را به‌هم می‌زد.

62. the rebels turned the political prisoners loose
ترجمه شورشیان،زندانیان سیاسی را آزاد کردند.

مترادف loose

ظهور (اسم)
development , advent , manifestation , appearance , apparition , emersion , ostentation , loose , outburst , conspicuity , epiphany
بی بند و بار (صفت)
loose , unbound , profligate , footloose , unrestrained , free-living
فروهشته (صفت)
loose , hanging , freed
لق (صفت)
loose , loppy , jiggly , wobbly , unsteady , rickety
بی پایه (صفت)
sessile , unstable , loose , unfounded
سست (صفت)
doddered , effeminate , flaggy , weak , feeble , torpid , asthenic , loose , frail , flimsy , slack , atonic , slow , insecure , sleazy , floppy , lax , idle , lazy , indolent , slothful , groggy , remiss , washy , wishy-washy , inactive , slumberous , slumbery , feckless , flabby , flaccid , languid , slumbrous , lethargic , shaky , rickety , rattletrap , wonky , supine , tottery
بی قاعده (صفت)
irregular , desultory , immethodical , loose , atypical , promiscuous , ruleless , informal , rough-and-tumble
شل (صفت)
ramshackle , loose , slack , baggy , sleazy , limp , floppy , lax , lame , loppy , knock-kneed , solute
ول (صفت)
flagging , loose , baggy , lax , irresoluble , licentious , loppy
هرزه (صفت)
perverse , bawdy , ribald , reprobate , immoral , loose , licentious , lewd , dissolute , harlot , lascivious , lubricious , libertine , profligate , sordid , rakish , scabrous , sloven , prurient , salacious , rakehelly , sluttish
گشاد (صفت)
wide , spacious , capacious , broad , loose , slack
ازاد (صفت)
free , open , loose , self-administered , patent , exempt , immune , degage , unattached , footloose , unrestrained , gratis
بی ربط (صفت)
irrelevant , excursive , desultory , loose , impertinent , fragmentary , disjointed , incoherent , inconsequent , inapposite , inconsecutive , irrelative
سبکبار کردن (فعل)
lighten , loose , disburden , unburden , disencumber
درکردن (فعل)
discharge , loose , shoot
شل و سست شدن (فعل)
loose
نرم و ازاد شدن (فعل)
loose
از قید مسئولیت ازاد ساختن (فعل)
loose
حل کردن (فعل)
assoil , solve , dissolve , untangle , unravel , work out , loose , decide , untie
رها کردن (فعل)
abandon , drop , unleash , release , liberate , leave , surrender , dispossess , unfold , let , loose , forgo , forsake , unfix , disencumber , shoot , disembarrass , disentangle , extricate , hang off , trigger , unbend , unhand , uncouple , unbolt , uncork , unfasten , unhook , unloose
برطرف کردن (فعل)
remove , rectify , acquit , dispel , eliminate , surmount , loose

معنی عبارات مرتبط با loose به فارسی

انتهای تاریان، سر ازاد ن، چیز استفاده نشده، بیکار افتاده، عاطل، انتهای شل هر چیزی، باقیمانده، ته مانده
(کارهای کوچک و نهایی که برای پایان دادن کاری باید انجام شود) کارهای نا تمام، سرنخ های با قیمانده
گشاد
دارای مفاصل نرم و خم پذیر، (بدن یا انگشتان دست) نرمشدار، خمشو، چست
(کتابچه و پرونده و غیره، دارای صفحاتی که می توان آنها را جدا کرد یا در آورد) آزاد برگ، کلاسوری، دارای برگهایا اوراق ول و جدا شدنی
دارای بدن نرمش پذیر یا خمشو، چست
زبان سرخ سر سبز می دهد برباد
(دستور زبان) جمله ی شل (که عوامل اصلی آن در آغاز و عوامل فرعی آن در پایان می آیند)، جمله بیربط، جمله ای که مفهوم صحیحی نداشته باشد
غوغا به پا شدن، جنجال راه افتادن
یکدفعه غوغا به پا شد، ناگهان محشر شد
1- با شکستن قفل (و غیره) وارد شدن، ورود غیرقانونی کردن 2- مختل کردن، ایجاد وقفه کردن، قطع کردن (کلام و غیره ی) دیگری 3-آموزش دادن، وارد به کار کردن 4- (کفش و غیره) به پا عادت دادن، جا باز کردن، (با زور) آزاد یا رها شدن، از قید راحت شدن، ول شدن
از بند یا قید رها کردن یا شدن، آزاد کردن یا شدن
(عامیانه) بدون اختیار حرف زدن یا عمل کردن، خودداری نکردن
نااستوار، ازروی بی باکی، ازروی مکرو حیله
(خودمانی) آسوده و بی خیال بودن، خونسرد و آرام بودن، عین خیال (کسی یا چیزی) نبودن
خل بودن، یک تخته کم داشتن
رها کردن، بیرون دادن، برون دمیدن، ول دادن، 1- رها کردن، آزاد کردن 2- بیرون دادن، در کردن، ول کردن
(عامیانه) 1- آزاد، غیر محبوس، ول 2- مشغول عیش و عشرت
شل کن سفت کن کردن، نارو زدن
آزاد کردن (از اسارت یا تله یا گرفتاری و غیره)، رهایی بخشیدن

معنی loose در دیکشنری تخصصی

loose
[عمران و معماری] سست - شل - غیر متراکم
[کامپیوتر] شل . آزاد - نوعی فاصله دهی حرفی که فاصله ی میان حروف را زیاد می گیرد. بر خلاف tight . نگاه کنید به letterspacing .
[مهندسی گاز] باز ، شل ، هرز
[زمین شناسی] سست
[نساجی] شل - آزاد -رها - ول -گشاد - لق - لق کردن - باز کردن گره - معاف داشتن - خام
[خاک شناسی] سست
[نساجی] نوعی پارچه - پارچه ای که تار اتصال فقط در محل های فرورفته پارچه با پود معمولی پارچه پیوستگی پیدا نماید
[پلیمر] انتهای آزاد زنجیر
[زمین شناسی] ذرات زغال سنگی که از نظر اندازه از غبار زغال بزرگتر است .
[نساجی] پنبه خام
[نفت] اتصال هرزگرد
[نساجی] رنگینه بی ثبات - رنگ سست
[نساجی] تار شل بافته
[نساجی] فضولات نخی در بوبین
[نساجی] رنگرزی الیاف
[ریاضیات] انطباق لق، انطباق شل
[خودرو] لقی یاتاقان

معنی کلمه loose به انگلیسی

loose
• free, let go, release; make loose; untie, unfasten; shoot (arrow, gun, etc.)
• free; released; untied; disconnected; slack; weak; not tight; unrestrained; wanton; careless; imprecise; not defined
• in a loose manner
• something that is loose is not firmly held or fixed in place.
• you also use loose to describe things that are not attached to anything else.
• loose clothes are rather large and do not fit closely.
• a loose grouping or arrangement is not rigidly controlled or organized.
• you also use loose to describe something such as the wording of a document to say that it is vague.
• when something that has been held securely breaks or tears loose, or when someone or something lets it loose, it becomes unattached.
• if animals or people break loose or are let loose, they are freed after they have been restrained, and can do whatever they want.
• to let loose something such as ammunition means to release a large amount of it suddenly, for example by firing it.
• if you let loose criticism, abuse, remarks, and so on, you suddenly say something without restraining yourself.
• if your hair is loose, it is hanging freely rather than being tied back.
• a loose woman or someone with loose morals or behaviour is willing to have sex with lots of people; used in old-fashioned english, showing disapproval.
• if people cut loose, they become free from the influence or authority of other people.
• if a dangerous person is on the loose, they are free, especially because they have escaped.
• if you tell someone to hang loose, you are telling them to relax; used in american english.
• if you refer to someone or something as a loose cannon, you mean that they are likely to be dangerous in a particular situation because they are out of control; used in american english.
loose behavior
• reckless behavior, indulgence of one's urges
loose bowels
• diarrhea, liquid feces, "runs"
loose box
• (british) large enclosed stall within a building for keeping a farm animal without a tether
loose cannon
• (slang) person who is uncontrolled in a dangerous manner
loose cover
• a loose cover is a removable cover for something such as a chair or cushion.
loose end
• a loose end is a part of a story, situation, or crime that has not been explained.
• if you are at a loose end, you have nothing to do and are bored.
• if you tie up the loose ends on a deal or arrangement, you complete it by attending to all the small details that you need to attend to.
loose fitting
• loose-fitting clothes are rather large and do not fit tightly on your body.
loose leaf
• having single sheets of paper that can be removed (of binders and notebooks)
• a loose-leaf book or folder has pages in it which can be removed and replaced.
loose life
• life of promiscuity, wanton lifestyle
loose liver
• one who lives a wanton lifestyle
loose living
• living promiscuously, living a wanton lifestyle
loose morals
• liberal ethics, morals which are not generally acceptable
loose nuke
• nuclear weapon or weapon making material that has been smuggled out of the former soviet union (politics)
loose one's bearings
• lose one's way, get lost; lose track of one's thoughts
loose one's hand
• lose a skill, lose expertise, lose proficiency
break loose
• free oneself, escape
come loose
• become free, be disconnected
cut loose
• release, set free
foot loose
• free to travel or move about, unconstrained by responsibilities, having no ties
get loose
• escape, get free; be cut off; (slang) relax
hang loose
• relax, be at ease; wait patiently; take it easy (informal)
has a screw loose
• is a little crazy, not totally normal
has a slate loose
• not quite normal, little bit crazy
hind let loose
• animal let loose to be hunted, decoy to attract the enemy
let loose
• release, free, let go
on the loose
• running free, unrestrained; out having fun
play fast and loose
• act recklessly, act rashly, act hastily without thinking ahead
pry loose
• remove (from under a heavy object), extricate
set loose
• release, set free
sit loose
• be indifferent, be apathetic

loose را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی loose

محمد جبین ١٨:٣٩ - ١٣٩٧/٠٦/١١
لق (دندان)
|

احسان ١٩:٢٠ - ١٣٩٧/٠٨/٠٢
loose motion اسهال
|

مصباحی ١٧:٣٤ - ١٣٩٧/٠٩/١٤
گشاد . برای لباس به کار میرود
|

حسام الدین علامه ٠١:٥٦ - ١٣٩٧/٠٩/١٦
ضعیف
|

پیشنهاد شما درباره معنی loose



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی loose
کلمه : loose
املای فارسی : لوس
اشتباه تایپی : مخخسث
عکس loose : در گوگل


آیا معنی loose مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )