انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 901 100 1

lump

تلفظ lump
تلفظ lump به آمریکایی/ˈləmp/ تلفظ lump به انگلیسی/lʌmp/

معنی: درشت، توده، مقدار زیاد، قلنبه، تکه، قطعه، گره، کلوخه، غده، ادم تنه لش، دربست، مجموع، توده کردن، بزرگ شدن، قلنبه کردن
معانی دیگر: غنده، شرحه، پرازده، کنجل، کنجله، چونه، حبه، دانه، گویک، گویه، حبه قند، (پزشکی) غده، قلنبه شدگی، آژخ، گندمه، گندله، گرمان، گرهک، باغره، آمو، دژپیه، دشپیل، آدم کودن، گنده و خر، (عامیانه - جمع) کتک مفصل، توسری، یکپارچه کردن یا پنداشتن، از یک قماش دانستن، سرجمع کردن، به صورت قلنبه یا حبه در آوردن، تکه تکه کردن، کلوخه کردن یا شدن، (معمولا با: along - انسان یا حیوان) با سنگینی و بد قوارگی حرکت کردن، لش وار راه رفتن، (مهجور) مجموعه، (مهجور) توده ی بزرگ، تعداد زیاد، مقدار معتنابه، حبه ای، بصورت قلنبه یا کلوخه، سوختن و ساختن، تحمل کردن، یکجا

بررسی کلمه lump

اسم ( noun )
(1) تعریف: a mass or pile, esp. a small one.
مترادف: gob, gobbet
مشابه: chunk, clod, clump, mass, nub

- a lump of clay
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک تکه خاک رس
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک توده از خاک رس
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a bump or swelling, as on the body.
مترادف: bump, protuberance, swelling
مشابه: bulge, bunch, excrescence, growth, neoplasm, node, nodule, tumor

(3) تعریف: a small cube of white sugar, used esp. to sweeten hot drinks.
مترادف: sugar
مشابه: cube
صفت ( adjective )
• : تعریف: in a single unit.
مشابه: aggregate, total

- a lump payment
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پرداخت یکجا
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک بار پرداخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: lumps, lumping, lumped
(1) تعریف: to gather into or consider as a single whole (often fol. by together).
مترادف: combine, merge, unite
مشابه: accumulate, amass, assemble, blend, bunch, collect, fuse, gather, mix, pool, unify

- He lumps all socialists together, as if their views were identical.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او همه socialists را با هم می‌کند، انگار که نظرات آن‌ها یک‌سان بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او همه ی سوسیالیست ها را با هم مخلوط می کند، گویی نظراتشان یکسان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to cause to be formed into a lump or lumps.
مشابه: clot, coagulate, congeal
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to come to have or be formed into a lump or lumps.
مشابه: clot, coagulate, congeal

واژه lump در جمله های نمونه

1. lump in one's throat
ترجمه دستخوش احساسات شدید،در شرف گریه کردن (یا ترکیدن بغض)،بغض کردن

2. lump sum
ترجمه مبلغ سرجمع،مبلغ قلم،مبلغ یکجا،مبلغی که به‌صورت یکجا پرداخت شود

3. a lump of bread
ترجمه یک تکه نان

4. a lump of butter
ترجمه یک قلنبه کره

5. a lump of coal
ترجمه یک کلوخه زغال سنگ

6. a lump of dough
ترجمه یک چونه خمیر

7. a lump of led
ترجمه یک تکه سرب

8. a lump of sugar
ترجمه یک حبه قند

9. don't lump him with the other prisoners
ترجمه او را با سایر زندانیان در یک دسته قرار نده.

10. the lump found in her breast is malignant
ترجمه غده‌ای که در پستان او پیدا شده بدخیم است.

11. a raw lump of meat
ترجمه یک قلنبه گوشت خام

12. sugar and lump sugar
ترجمه شکر و قند

13. by the lump (or in the lump)
ترجمه یکجا،یکپارچه،جمعا،چکی،رویهمرفته

14. he was a lump of a lad
ترجمه او پسر دکل و احمقی بود.

15. the newspapers tend to lump all these extremist groups together
ترجمه روزنامه‌ها تمایل دارند که همه‌ی این دستجات افراطی را از یک قماش بدانند.

16. in a (or one) lump
ترجمه یک‌جا،به‌صورت یک تکه یا قطعه‌ی کامل،تماما،قلمبه

17. when i saw the coffin, the lump in my throat was ready to burst
ترجمه وقتی که تابوت را دیدم نزدیک بود بغضم بترکد.

18. if you don't like it you can lump it
ترجمه آش کشک خالته،بخوری پاته نخوری پاته

19. he wanted to commute his monthly pension salary into a lump sum
ترجمه او می‌خواست حقوق ماهیانه‌ی باز نشستگی خود را به یک مبلغ یکجا تبدیل کند.

20. they have offered to buy all of the dishes in one lump
ترجمه آنها پیشنهاد کرده‌اند که همه‌ی ظرف‌ها را یکجا بخرند.

21. Melt a lump of butter in your frying-pan.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یک تکه کره را در ماهی‌تابه خود ذوب کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]یک قاشق سوپ خوری را در ظرف پخت خود ذوب کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

22. My wife would receive a guaranteed lump sum in the event of my death.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]همسرم در صورت مرگ من مبلغ گزافی را دریافت خواهد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]همسر من یک مبلغ تضمین شده را در صورت مرگ من دریافت خواهد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

23. His hands are all of a lump.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دست‌هایش ورم کرده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دستانش همه یکبار است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

24. Do hurry up, you great lump!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]زود باش، you!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آیا عجله کن، تو بزرگ تو!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

25. She could feel a lump in her breast.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بغض گلویش را گرفته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او می تواند توده ای در سینه اش احساس کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

26. The award will consist of a lump sum to a maximum value of $5000.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این جایزه شامل یک مجموع lump تا حداکثر قیمت ۵۰۰۰ دلار خواهد بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این جایزه شامل یک مبلغ واحد به ارزش حداکثر 5000 دلار خواهد بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف lump

درشت (اسم)
lump , jumbo
توده (اسم)
gross , stack , aggregate , accumulation , agglomeration , cumulation , mass , pile , lump , bulk , heap , volume , aggregation , hill , congeries , shock , block , wad , barrow , bloc , clot , cob , ruck , rick , dollop , conglomeration , cumulus , midden , riffraff , oodles , tump
مقدار زیاد (اسم)
store , pile , lump , armful , scads , potful , most , slump , jillion
قلنبه (اسم)
lump , block , bloc , nub , pone , hunch , nob
تکه (اسم)
slice , lump , bit , whit , tailing , portion , gob , lot , fragment , item , patch , piece , dab , chunk , morsel , shred , nub , slab , cantle , scrap , doit , dribblet , loaf , ort , smidgen , nubble , pane
قطعه (اسم)
section , tract , lump , bit , part , share , portion , lot , passage , stretch , fragment , segment , mainland , block , panel , piece , goblet , dab , bloc , plank , slab , plat , plot , doit , internode , nugget , pane , snip
گره (اسم)
knot , loop , lump , tie , clue , clew , knob , burr , snag , ganglion , parcel , node , snarl , knurl , nodus , tanglement
کلوخه (اسم)
lump , gob , clog , hunk , nodule
غده (اسم)
knot , wen , lump , tumor , node , gland
ادم تنه لش (اسم)
lump
دربست (صفت)
en bloc , lump , exclusive
مجموع (صفت)
total , collected , lump , whole , assembled
توده کردن (فعل)
stack , cumulate , amass , aggregate , pile , lump , heap , hill , shock , pack , ruck , stockpile
بزرگ شدن (فعل)
greaten , lump , gather , amplify , grow
قلنبه کردن (فعل)
lump

معنی عبارات مرتبط با lump به فارسی

دستخوش احساسات شدید، در شرف گریه کردن (یا ترکیدن بغض)، بغض کردن
عقده در گلو
قند کلوخه یاقالبی یاخرد
قند کلوخه یا قالبی یا خرده
مبلغ سرجمع، مبلغ قلم، مبلغ یکجا، مبلغی که به صورت یکجا پرداخت شود، پول قلم، پولی که یک جا پرداخت شود، سر جمع
یک جا، به صورت یک تکه یا قطعه ی کامل، تماما، قلمبه

معنی lump در دیکشنری تخصصی

lump
[عمران و معماری] کلوخه
[زمین شناسی] کلوخه ، برآمدگی ، تکه ،درشت ، رشد
[نساجی] محل های ضخیم فتیله - قلمبه - اسلاب
[معدن] کلوخه (عمومی)
[آب و خاک] توده انباشته، مدل یکپارچه
[زمین شناسی] قرارداد مقاطعه ای ، قرارداد مقطوع
[حسابداری] کرایه حمل به صورت مقطوع
[عمران و معماری] آهک کلوخه
[معدن] نمونهبرداری لبپری (نمونه برداری)
[حسابداری] یک جا
[حسابداری] تحصیل (دارائیها) بطور یکجا
[حسابداری] قرارداد مقطوع بر اساس قیمت کل کار
[عمران و معماری] قرارداد کنتراتی - قرارداد مقطوع
[صنعت] قرارداد مجموع کل، قرارداد قیمت ثابت - در این نوع قرار داد، یک هزینه کلی برای یک محصول که مشخصات آن تعیین شده است وجود دارد.. ساده ترین شکل یک قرارداد قیمت ثابت، یک درخواست خرید برای یک آیتم خاص جهت تحویل در زمان خاصی در قیمت خاصی می باشد.
[حسابداری] خرید گروهی از دارائیها بطور یکجا
[حقوق] مصالحه دعوی با پرداخت مبلغ مقطوع

معنی کلمه lump به انگلیسی

lump
• solid shapeless mass of matter; swelling, bump; (medicine) abnormal mass in a person's body (such as in the breast, etc.); collection, aggregation; stupid person (slang)
• mass together, gather; form into a lump or lumps; move heavily, move in an awkward and clumsy manner
• inclusive, total (of a sum or amount); having the shape of a lump, lumpy
• a lump of something is a solid piece of it.
• a lump on someone's body is a small, hard swelling that has been caused by an injury or an illness.
• a lump of sugar is a small cube of it.
• if you lump different people or things together, you consider them as a group.
• if someone has a lump in their throat, they have a tight feeling in their throat and feel as if they are going to cry, because of a strong emotion such as sorrow or gratitude.
lump in the throat
• distressed
lump of sugar
• small cube of sugar used for sweetening coffee or tea
lump sum
• total sum, inclusive total, comprehensive sum
• a lump sum is a large amount of money that is given or received all at once.
lump sum payment
• payment of one large sum of money at one time
in the lump
• all together, on the whole
sugar lump
• a sugar lump is a small cube of sugar.

lump را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی lump

علی ١٥:٠٤ - ١٣٩٦/٠٣/١٣
تجمع کردن
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٢:٤١ - ١٣٩٧/٠٥/١١
lump in with : چيزي را با چيز يا چيزهايي، كسي را با كس يا كساني جمع بستن، يكي كردن
|

فرهاد سليمان‌نژاد ٢٣:٠٥ - ١٣٩٧/٠٧/٠٢
lump in with : چيزهايي / كساني را در يك جرگه قرار دادن، يك‌كاسه كردن
|

B ١٩:٥١ - ١٣٩٧/١١/٢٠
بغض
|

غزال ٢٠:٠٦ - ١٣٩٧/١٢/٠٤
یک توده بی‌شکل
مثال: a lump of clay
|

پیشنهاد شما درباره معنی lump



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی lump
کلمه : lump
املای فارسی : لومپ
اشتباه تایپی : معئح
عکس lump : در گوگل


آیا معنی lump مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )