انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1018 100 1

Meet

تلفظ meet
تلفظ meet به آمریکایی/ˈmiːt/ تلفظ meet به انگلیسی/miːt/

معنی: تقاطع، جلسه، نشست، نشست گاه، اشتراک، شایسته، مناسب، مقتضی، در خور، دلچسب، برخورد کردن، تقاطع کردن، تلاقی کردن، مواجه شدن، پیوستن، یافتن، مواجه شدن با، ملاقات کردن، مصادف شدن با
معانی دیگر: دیدار کردن، برخوردن به، هنگام ورود کسی یا چیزی حضور داشتن، پیشواز رفتن، به هم خوردن، تماس حاصل کردن، معرفی شدن، آشناشدن، مصاف کردن، پاسخ دادن، روبرو شدن با، از عهده برآمدن، (به طور موثر) رسیدگی کردن، برآورده کردن، کفاف دادن، تجربه کردن (چیز ناخوشایند)، (دید یا چشم و غیره) به هم دوخته شدن، گرد هم آمدن (برای معامله یا مذاکره وغیره)، جلسه تشکیل دادن، گردهمایی (به ویژه ورزشی)، مسابقه، ناورد، همداوی، محل گردهمایی، دیدارگاه، شرکت کننده در گردهمایی، (نادر) سزاوار، vi : برخورد کردن، معرفی شدن به

بررسی کلمه Meet

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: meets, meeting, met
(1) تعریف: to come into contact with; encounter.
مترادف: encounter
متضاد: miss
مشابه: bump into, come across, confront, cross, face, greet, happen upon, hit, run across

- He happened to meet his boss at the post office on Saturday.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او روز شنبه با رئیسش در اداره پست ملاقات کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در روز شنبه ملاقات با رئیس خود را در پست خود دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to come into the company or presence of (someone) at a designated time and place.
مترادف: encounter, join
متضاد: avoid, shun
مشابه: greet, receive, welcome

- I'll meet you at the bus station at noon.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ظهر در ایستگاه اتوبوس شما را می‌بینم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من شما را در ایستگاه اتوبوس در ظهر ملاقات خواهم کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Our friends are going to meet us at the restaurant.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دوستانتان می‌خواهند ما را در رستوران ملاقات کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دوستان ما در رستوران ما را ملاقات می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to make the acquaintance of; be introduced to.
مترادف: greet
مشابه: acquaint with, welcome

- We met our son's English teacher at the school's open house last week.
ترجمه کاربر [ترجمه مهدی] ما هفته گذشته پسر معلم خود ر ا در خانه بازرگانی مدرسه ملاقات کردیم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هفته گذشته ما معلم انگلیسی مان را در خانه باز مدرسه ملاقات کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هفته گذشته، ما معلم انگلیسی پسر ما را در خانه بازرگانی مدرسه ملاقات کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to fulfill (a need, demand or the like).
مترادف: fulfill, satisfy
مشابه: abide by, comply with, gratify

- He meets all the requirements for the position.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او تمام الزامات شغلی را برآورده می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او تمام شرایط لازم برای موقعیت را برآورده می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to come together with in collision or conflict.
مترادف: confront, encounter
مشابه: affront, battle, engage, face, join

- The battalion met the enemy at dawn.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گردان سپیده‌دم دشمن را ملاقات کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این گردان دشمن را در سپیدهدم دید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to face or deal with directly.
مترادف: confront, face
متضاد: avoid, shirk
مشابه: affront, brave, cope, encounter, face up to, front, grapple with, greet, tackle, wrestle with

- He met death bravely.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با شجاعت مرگ را ملاقات کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مرگ را با شجاعت ملاقات کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: meet halfway, more than meets the eye
(1) تعریف: to come to one spot and see one another, by plan or chance.
مشابه: come across, confer, connect, consult, contact, convene, converge, encounter, gather, join, unite

- Why don't we meet in the hotel lobby at six o'clock?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چرا ما ساعت شش در لابی هتل ملاقات نکنیم؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چرا در ساعت 6 شب در لابی هتل ملاقات نمی کنیم؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- My old boyfriend and I met by accident on the bus yesterday.
ترجمه کاربر [ترجمه Kosar] من و دوست پسر قبلی ام دیروز یکدیگر را به طور تصادفی در اتوبوس ملاقات کردیم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دوست پسر قبلیم و من دیروز با اتوبوس تصادف کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دوست پسر قدیمی من و دیروز با اتفاقی بر روی اتوبوس ملاقات کردم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to have a meeting or discussion with another person or persons.

- I met with the lawyer today to discuss the terms of the agreement.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امروز با وکیل ملاقات کردم تا در مورد شرایط توافق بحث کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من امروز با وکیل ملاقات کردم تا درباره شرایط توافق نامه صحبت کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The principal met with the student's parents this morning.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مدیر مدرسه امروز صبح با والدین دانشجو ملاقات کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این مؤسسه امروز صبح با والدین دانش آموز ملاقات کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to assemble together, as for a meeting or other scheduled event.
مترادف: assemble, convene, gather
مشابه: caucus, cluster, collect, concentrate, congregate, congress, forgather, muster, rally

- The committee will meet next Tuesday.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این کمیته روز سه‌شنبه آینده تشکیل جلسه خواهد داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کمیته روز سه شنبه ملاقات خواهد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The chess club will not be meeting at its usual time next week.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این باشگاه شطرنج هفته آینده با زمان معمول خود دیدار نخواهد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] باشگاه شطرنج هفته آینده در جلسه معمولی خود قرار نخواهد گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to make the acquaintance of each other.

- Her parents had met during college.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پدر و مادرش در طول کالج یکدیگر را ملاقات کرده بودند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پدر و مادرش در کالج ملاقات داشتند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to form a junction; converge.
مترادف: converge, intersect
متضاد: diverge, separate
مشابه: abut, adjoin, connect, cross, join

- The two roads meet as they near the center of town.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این دو جاده زمانی که در نزدیکی مرکز شهر قرار دارند، یکدیگر را ملاقات می‌کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دو جاده با نزدیک شدن به مرکز شهر ملاقات می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to agree.
مترادف: agree, concur
مشابه: accord, correspond

- Their ideas met exactly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ایده‌های آن‌ها دقیقا با هم برخورد کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ایده های آنها کاملا دقیق شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
• : تعریف: an assembly or gathering, often for athletic competition.
مترادف: competition
مشابه: assembly, contest, engagement, field day, game, match, race, tournament

- a track meet
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه راه دیگه هم هست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک مسیر ملاقات
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
مشتقات: meetly (adv.)
• : تعریف: proper; suitable.
مترادف: appropriate, proper, suitable
متضاد: improper
مشابه: applicable, apposite, apropos, apt, comely, felicitous, fit, fitting, good, happy, right, seemly

- It is not meet that we should laugh and enjoy ourselves on this sad occasion.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اینجا نیست که ما باید بخندیم و از خودمان در این موقعیت غم‌انگیز لذت ببریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این ملاقات نیست که ما باید از این اتفاق خوشایند لذت ببریم و از خودمان لذت ببریم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Meet در جمله های نمونه

1. meet halfway
ترجمه حاضر به مصالحه بودن،مایل به گذشت داشتن بودن

2. meet one's maker
ترجمه مردن

3. meet someone halfway
ترجمه مصالحه کردن،با هم کنار آمدن

4. meet up with (or meet with)
ترجمه 1- تجربه کردن،تحمل کردن 2- دریافت کردن 3- برخورد به،(اتفاقا) ملاقات کردن

5. i meet him approximately once a month
ترجمه تقریبا ماهی یک بار او را ملاقات می‌کنم.

6. they meet annually
ترجمه آنها هر سال (سالی یک بار) ملاقات می‌کنند.

7. they meet on alternate wednesdays
ترجمه آنان هر چهارشنبه در میان (دو هفته یکبار چهارشنبه‌ها) ملاقات می‌کنند.

8. they meet on the sly
ترجمه آنها مخفیانه ملاقات می‌کنند.

9. they meet weekly
ترجمه آنها هر هفته ملاقات می‌کنند.

10. to meet a bus
ترجمه پیشواز اتوبوس رفتن

11. to meet a deadline
ترجمه کاری را سر موعد انجام دادن

12. to meet a problem head-on
ترجمه مستقیما به مساءله‌ای برخوردن

13. to meet a protest
ترجمه به اعتراض رسیدگی کردن

14. to meet by accident
ترجمه بر حسب اتفاق ملاقات کردن

15. to meet disaster
ترجمه با فاجعه روبرو شدن

16. to meet somebody's expectations
ترجمه انتظارات کسی را برآوردن

17. to meet somebody's needs
ترجمه نیاز کسی را برطرف کردن

18. we meet saturdays
ترجمه هر شنبه ملاقات می‌کنیم.

19. we meet thursdays
ترجمه پنج‌شنبه‌ها ملاقات می‌کنیم.

20. a track meet
ترجمه مسابقه‌ی دو و میدانی

21. can you meet your debts?
ترجمه آیا می‌توانی از عهده‌ی قرض‌های خود بربیایی‌؟

22. goodbye till we meet again!
ترجمه تا ملاقات بعدی خداحافظ‌!

23. i want to meet her badly
ترجمه شدیدا مایلم او را ملاقات کنم.

24. rental costs to meet the pocketbooks of teachers
ترجمه اجاره‌بها که مناسب درآمد معلمان باشد

25. the two roads meet at an angle of ninety degrees
ترجمه دو جاده در زاویه‌ی نود درجه با هم تلاقی می‌کنند.

26. the two roads meet east of kashan
ترجمه آن دو جاده در شرق کاشان با هم تلاقی می‌کنند.

27. when next we meet
ترجمه هنگامی که بار دیگر ملاقات بکنیم

28. make (both) ends meet
ترجمه به اندازه‌ی درآمد خرج کردن،امساک کردن،از درآمد خود بیشتر خرج نکردن

29. any terrorist act will meet our armed response
ترجمه هر گونه اقدام تروریستی با واکنش مسلحانه‌ی ما روبرو خواهد شد.

30. i am delighted to meet you
ترجمه از ملاقات شما بسیار خرسندم.

31. i am glad to meet you
ترجمه از ملاقات شما خوشحالم.

32. i am happy to meet you!
ترجمه از ملاقات شما خرسندم‌!

33. i am reluctant to meet her
ترجمه از ملاقات با او روی گردانم.

34. i would like to meet him
ترجمه دلم می‌خواهد او را ملاقات کنم.

35. iran and france will meet in a soccer match
ترجمه ایران و فرانسه در یک مسابقه‌ی فوتبال با هم بازی خواهند کرد.

36. maybe it's better to meet in my house
ترجمه شاید بهتر باشد در منزل من ملاقات کنیم.

37. there, where the roads meet
ترجمه در آنجایی که راه‌ها به هم می‌رسند

38. two parallel lines never meet
ترجمه دو خط موازی هرگز با هم برخورد نمی‌کنند.

39. we are supposed to meet for lunch
ترجمه قرار است برای نهار با هم ملاقات کنیم.

40. i am awfully happy to meet you
ترجمه از ملاقات شما بسیار خوشنودم.

41. i am real happy to meet you
ترجمه از ملاقات شما خیلی خوشحالم.

42. i am so happy to meet you
ترجمه از ملاقات شما بسیار خوشوقتم.

43. i am very pleased to meet you
ترجمه از ملاقات شما خیلی خوشوقتم.

44. it was their destiny to meet and marry each other
ترجمه سرنوشت آنان این بود که با هم ملاقات و ازدواج کنند.

45. the table then decided to meet in two weeks
ترجمه سپس گروه تصمیم گرفت که دو هفته‌ی دیگر جلسه تشکیل بدهد.

46. they were all agog to meet the bride
ترجمه آنان با بیتابی مشتاق ملاقات عروس بودند.

47. they were all eager to meet the new neighbor
ترجمه همه‌ی آنها مشتاق ملاقات همسایه‌ی جدید بودند.

48. god be with you until we meet again
ترجمه تا ملاقات بعدی خدانگهدار.

49. i have arranged for you to meet with the minister
ترجمه ترتیبش را داده‌ام که با وزیر ملاقات کنی.

50. i never had the occasion to meet him
ترجمه هرگز فرصت ملاقات او دست نداد.

51. i number the days until we meet again
ترجمه من روزشماری می کنم تا تو را دوباره ببینم.

52. it was a positive delight to meet you
ترجمه ملاقات شما کاملا محظوظ کننده بود.

53. we were ever so glad to meet her!
ترجمه از ملاقات او بسیار مسرور شدیم‌!

54. a teacher must adapt his instruction to meet student's needs
ترجمه معلم باید تدریس خود را با نیاز شاگردان هماهنگ کند.

55. seeing that you are ill, we can meet later
ترجمه چون بیمار هستید می‌توانیم بعدا ملاقات کنیم.

56. the place where the three main arteries of south tehran meet
ترجمه جایی که سه شاهراه اصلی جنوب تهران به هم می‌رسند

57. she latched onto my son at the party and didn't let him meet anyone else
ترجمه در مهمانی انگل پسرم شد و نگذاشت او با کس دیگری آشنا شود.

مترادف Meet

تقاطع (اسم)
junction , meet , intersection , decussating
جلسه (اسم)
meet , meeting , sitting , session , seance
نشست (اسم)
meet , meeting , subsidence , sitting , session , seance
نشست گاه (اسم)
meet
اشتراک (اسم)
meet , sharing , unity , subscription
شایسته (صفت)
able , good , qualified , apt , fit , worthy , competent , proper , sufficient , suitable , meet , apropos , befitting , intrinsic , seemly , becoming , deserving , meritorious
مناسب (صفت)
appropriate , apt , fit , adequate , proper , suitable , acceptable , convenient , fitting , accommodative , relevant , correspondent , meet , acey-deucy , feat , moderate , adaptable , favorable , propitious , apposite , expedient , reasonable , applicable , applicatory , befitting , opportune , assorted , becoming , condign , idoneous , comformable , consentaneous
مقتضی (صفت)
appropriate , fit , suitable , material , meet , just , advisable , due , expedient , exigible
در خور (صفت)
appropriate , apt , fit , meet , proportionate , apposite , befitting , tailored , opportune , assorted , becoming , idoneous , congruous
دلچسب (صفت)
meet , hearty
برخورد کردن (فعل)
meet , bop , knock up , osculate
تقاطع کردن (فعل)
meet , cross , intersect , interlace , crisscross , intercross , intertwine
تلاقی کردن (فعل)
meet , cross
مواجه شدن (فعل)
accost , face , meet , confront
پیوستن (فعل)
adhere , adjoin , associate , annex , couple , attach , affix , sort , meet , join , ally , affiliate , connect , catenate , weld , cleave , cement , cling , conjoin , consociate
یافتن (فعل)
meet , find , detect , discover
مواجه شدن با (فعل)
face , meet , encounter
ملاقات کردن (فعل)
meet , encounter , visit , see , have an interview
مصادف شدن با (فعل)
meet , encounter

معنی عبارات مرتبط با Meet به فارسی

در خور مرد، شایسته است که
حاضر به مصالحه بودن، مایل به گذشت داشتن بودن
مردن
مصالحه کردن، با هم کنار آمدن
1- تجربه کردن، تحمل کردن 2- دریافت کردن 3- برخورد به، (اتفاقا) ملاقات کردن
به اندازه ی درآمد خرج کردن، امساک کردن، از درآمد خود بیشتر خرج نکردن
بازار ویژه ی مبادله ی اجناس دست دوم، کهنه بازار
مسابقه دو و میدانی
وقت گل نی

معنی Meet در دیکشنری تخصصی

meet
[ریاضیات] ارضا کردن، صدق کردن، برآوردن، انجام دادن، برخورد کردن، تلاقی، برخورد، قطع کردن، تماس، واژه، ی قدیمی برای مقطع
[ریاضیات] تحویل ناپذیر تماسی
[ریاضیات] عنصر تحویل ناپذیر تماسی
[ریاضیات] تماس عنصر ها در مشبّکه
[ریاضیات] تماس مجموعه ها، اشتراک مجموعه ها
[ریاضیات] مقطع دو مجموعه، اشتراک دو مجموعه، قدر مشترک دو مجموعه

معنی کلمه Meet به انگلیسی

meet
• encounter, place of meeting for a competition
• encounter; come in contact with; assemble; come before; make acquaintance; satisfy; be on schedule; face or deal with someone or something
• gainly, suitable, proper (old english)
• when two people meet for the first time, they happen to be in the same place and are introduced or get to know each other.
• when two people arrange to meet, they arrange to arrive separately at the same place and at the same time, in order to do something together.
• if you meet someone who is travelling or if you meet their train, plane, or bus, you go to the station, airport, or bus stop in order to be there when they arrive.
• when a group of people meet, they gather together for a purpose.
• if something meets a need, requirement, or condition, it is satisfactory or sufficiently large to fulfil it.
• if you meet a problem or challenge, you deal satisfactorily with it.
• if you meet the cost of something, you provide the money for it.
• to meet a situation or attitude means to experience it.
• when one object meets another, it hits or touches it.
• if your eyes meet someone else's, you both look at each other at the same time.
• the place where two areas or lines meet is the place where they are next to one another or join.
• to make ends meet: see end.
• if you arrange to meet up with someone, you arrange to arrive separately at the same place and at the same time, in order to do something together.
• if you meet with someone, you have a meeting with them; used in american english.
• if something meets with or is met with a particular reaction, people react to it in that way.
• you can say that someone meets with success or failure when they are successful or unsuccessful.
meet a commitment
• fulfill an obligation
meet a deadline
• finish on time, complete before the appointed time
meet and assist
• service given by airline personnel providing assistance to passengers (children travelling alone or passengers with special needs) with boarding or embarkation or during connections, maas
meet and greet
• service that greets and helps group members upon their arrival at the airport
meet expectations
• live up to predictions, be what was anticipated
meet expenses
• pay, cover expenses, pay costs
meet halfway
• compromise; meet in the middle
meet head on
• strike with the front ends; deal with courageously
meet needs
• satisfy needs
meet one's death
• die
meet one's eyes
• look one in the eyes
meet one's maker
• die, pass away
meet one's match
• be paired with someone who is just as good or better, be faced with someone or something that cannot be conquered easily
meet one's obligations
• fulfill one's obligations, keep one's promises
meet one's waterloo
• be totally defeated, suffer a major downfall
meet the criteria
• satisfy the requirements, be suitable
meet the deadline
• complete a project or task by the scheduled time
can hardly make ends meet
• barely pays his bills each month, cannot really afford much
could hardly make ends meet
• barley earned enough money to pay his bills, barely earned enough to survive
extremes meet
• edges come together, total opposites come into contact, radical fringes meet
it is not meet
• it is not appropriate, it is not proper
made ends meet
• was able to support oneself financially on one's salary
major meet
• important meeting, important appointment
make both ends meet
• live within one's financial ability, spend only as much or less than one earns
make ends meet
• barely earn enough money to survive, live on the edge of poverty
parallels never meet
• engineering axiom that says parallel lines never intersect; phrase used to describe the relationship between people who never meet each other
swap meet
• garage sale, informal sale of personal possessions usually held on one's premises; informal estate sale
track meet
• a track meet is an athletics competition; used in american english.

Meet را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Meet

علیرضا ١٥:٢١ - ١٣٩٦/٠٦/٠٥
دیدن
|

sajjad ١٥:٥١ - ١٣٩٦/٠٧/٠٤
تماشا کردن
|

as ١٤:٠٣ - ١٣٩٦/٠٧/٠٧
تامین کردن
|

شاهین حسینی راد ١٠:١١ - ١٣٩٦/٠٨/٠٩
براورده کردن
|

گیسو ١٩:٢٤ - ١٣٩٦/٠٩/١٣
برگزار شدن
|

فاضله ٠١:١١ - ١٣٩٦/١٠/١٥
براورده کردن
|

فاضله ١١:٥٤ - ١٣٩٦/١٠/١٥
مطابقت داشتن ، مطابق بودن
|

محمد جواد ١٤:٤٣ - ١٣٩٦/١٠/١٦
رسیدن به
|

محمد جواد ١٢:٣١ - ١٣٩٦/١٢/٠٩
تامین کردن
|

Ali shooshtari ١٩:٠٤ - ١٣٩٧/٠٢/٠٣
دیدن that doctor meet his emergency
|

غزل ١٦:٣٤ - ١٣٩٧/٠٣/٢٠
ملاقات کردن
|

پریوش ٢٣:٠٩ - ١٣٩٧/٠٣/٢٦
رعایت کردن، در نظر گرفتن
|

پریسا ٠٠:١٦ - ١٣٩٧/٠٤/١١
برآورده کردن
|

اختلالي ٠٩:٤٦ - ١٣٩٧/٠٤/٢٩
تماس
|

yeganeh ١٦:٢٧ - ١٣٩٧/٠٥/٢٨
دیدن
|

دلناز فرهمند ٢٠:١١ - ١٣٩٧/٠٥/٢٩
ملاقات کردن
|

ایناس ١١:٠٨ - ١٣٩٧/٠٦/٠٨
ملاقات کردن
|

Khan ٠٧:٥٤ - ١٣٩٧/٠٦/٢١
ملاقات کردن
|

mahya ١٩:٠٧ - ١٣٩٧/٠٧/٠٥
Meet=see دیدن تماشا کردن
|

asal ١٦:٤٩ - ١٣٩٧/٠٨/٠٤
ملاقات
see ديدن to در آيندهwill در شهر city you در دريا sea
|

محمدی ١٨:٢٧ - ١٣٩٧/٠٨/٠٩
دیدار کردن
|

محدثه ٢١:٢٥ - ١٣٩٧/٠٨/٢١
بازديد كردن
|

وایل رحیمی ١٦:١٦ - ١٣٩٧/٠٩/١٦
جهت انجام آزمایش گروهی در یک محل جمع شدن
|

ر صاد ١٧:٤٦ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
پرداختن، تقبل کردن
|

مقداد سلمانپور ٠٨:١٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
رعایت کردن، تامین کردن، صدق کردن
|

حمید بذرکار ١١:٢٠ - ١٣٩٧/١٠/١٧
دستیابی
|

مسعود iut ١٧:٥٢ - ١٣٩٧/١٠/٢٨
آشنا شدن.

Meet two-year old Shawn
آشنا بشید با شاوون دوساله
|

rasool ١٨:٣٠ - ١٣٩٧/١١/١٣
ریاضیات(اشتراک)
|

دکتر علی ناجی ١٠:١١ - ١٣٩٧/١١/١٩
برآورده و تامین کردن ( نیاز و خواسته )
|

Alireza ٢٠:١٥ - ١٣٩٧/١١/٢٤
دیدن-حضور
|

درسا ١١:٥٣ - ١٣٩٨/٠٣/١٨
meet romantic companionship
|

ممد ٢٢:١٠ - ١٣٩٨/٠٣/٣١
برگزار شدن. تشکیل شدن
|

کوروش آریافر ٢٠:٤٣ - ١٣٩٨/٠٤/٠٩
برخوردار
|

روژان ٠٩:٣٤ - ١٣٩٨/٠٥/٢٣
do or satisfy what is needed or what sb asks for
|

شهاب ١٠:٢٠ - ١٣٩٨/٠٦/٢٣
معانی مختلفی داره از جمله رعایت کردن- مطابق بودن
|

پیشنهاد شما درباره معنی Meet



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی meet
کلمه : meet
املای فارسی : میت
اشتباه تایپی : ئثثف
عکس meet : در گوگل


آیا معنی Meet مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )