برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1292 100 1

main

/ˈmeɪn/ /meɪn/

معنی: دریا، عمده، با اهمیت، اصلی، کامل، تمام، مهم، نیرومند
معانی دیگر: رودخانه ی ماین (در باختر آلمان)، مهشت، پروزی، (لوله کشی آب یا گاز و غیره) شاه لوله، (قدیمی) سرزمین اصلی، (برق و غیره) شاه سیم، کابل اصلی، (شعر قدیم) دریا، اقیانوس، (مهجور) گستره، جای بزرگ، (مخفف) mainmast و mainsail، (مهجور) نیرومند، قوی، وابسته به یا مجاور دکل اصلی کشتی، (انگلیسی - محلی) جالب توجه، معتنابه، هنگفت، (مهجور) وابسته به سرزمین پهناور یا دریای بزرگ، (خروس جنگی) یک سری مسابقه میان دو خروس

بررسی کلمه main

صفت ( adjective )
(1) تعریف: most important; chief; primary.
مترادف: biggest, capital, cardinal, chief, leading, paramount, predominant, premier, primary, prime, principal, supreme
متضاد: minor, subsidiary
مشابه: central, critical, crucial, first, foremost, head, home, key, lead, master, preeminent, uppermost

- The students were asked to find the main ideas in the essay.
[ترجمه ترگمان] از دانشجویان خواسته شد تا ایده‌های اصلی را در این مقاله بیابند
[ترجمه گوگل] از دانشجویان خواسته شد تا ایده های اصلی مقاله را بیابند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We parked in front of the main entrance to the building.
[ترجمه ترگمان] ما جلوی ورودی اصلی ساختمان پارک کردیم
[ترجمه گوگل] ما در مقابل ورودی اصلی ساختمان پارک کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- What was the main reason for this action?
[ترجمه ترگمان] دلیل اصلی این عمل چی بود؟
[ترجمه گوگل] دلیل اصلی این اقدام چیست؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
...

واژه main در جمله های نمونه

1. main squeeze
دوست دختر،معشوقه

2. a main shipping route
یک راه اصلی کشتیرانی

3. her main office in life was to help others
کار عمده‌ی او در زندگی کمک به دیگران بود.

4. his main concern was the magnification of his own achievements
توجه او بیشتر معطوف به بزرگ نمایی موفقیت های خودش بود.

5. his main pastime is stamp collecting
سرگرمی عمده‌ی او گردآوری تمبر است.

6. the main channels had been closed by enemy submarines
راه‌های دریایی اصلی توسط زیر دریایی‌های دشمن مسدود شده بود.

7. the main culprits were caught
بزهکاران اصلی دستگیر شدند.

8. the main drag
خیابان اصلی

9. the main item of the show was a program of native dances
رقص‌های بومی بخش عمده برنامه را تشکیل می‌داد.

10. the main line of the railroad
خط اصلی راه آهن

11. the main point
نکته‌ی اصلی

12. the main post office
اداره‌ی مرکزی پست

13. the main problem of the present day
مسئله‌ی اصلی عص ...

مترادف main

دریا (اسم)
main , channel , sea , holm , mare , flood , mere
عمده (صفت)
primary , main , principal , prime , important , significant , essential , head , chief , major , excellent , leading , dominant , copacetic , key , staple , predominant , considerable
با اهمیت (صفت)
main , important , momentous
اصلی (صفت)
elementary , primary , initial , aboriginal , primitive , main , original , principal , basic , net , genuine , prime , essential , head , organic , arch , inherent , intrinsic , innate , fundamental , cardinal , immanent , normative , germinal , first-hand , seminal , ingrown , quintessential , primordial
کامل (صفت)
main , large , absolute , total , full , perfect , complete , thorough , exact , mature , whole , plenary , stark , orbicular , culminant , unabridged , intact , exhaustive , full-blown , full-fledged , unqualified , integral , unmitigated
تمام (صفت)
main , full , complete , thorough , out-and-out , through , all , whole , entire , rounded , thru , full-blown , integral
مهم (صفت)
serious , main , principal , great , important , significant , earnest , all-important , fateful , substantial , grave , weighty , consequential , considerable , momentous , earthshaking , epochal , newsworthy , overriding , significative
نیرومند (صفت)
mighty , puissant , main , solid , strong , orotund , formidable , stout , rugged , brawny , nervy , powerful , potent , valiant , vigorous , hale , prolific , red-blooded , robustious , sinewy , sthenic

معنی عبارات مرتبط با main به فارسی

نفع شخصی، سود شخصی
رجوع شود به: independent clause
عرشه ی کشتی، (در کشتی های بزرگ چند عرشه ای) عرشه ی اصلی
(امریکا - خودمانی) خیابان اصلی شهر
دکل اصلى( قایق) علوم دریایى : دکل اصلى
(کامپیوتر) حافظه ی اصلی، حافظه اصلی
شاه لوله
برنامه اصلی
شاه جاده، جاده اصلی
روال اصلی
دوست دختر، معشوقه
رجوع شود به: main drag، قسمت اصلی کانال، راه اصلی جویبار، خط اصلی
انباره اصلی
(امریکا - کانادا)، خیابان اصلی (به ویژه در شهرهای کوچک)
(کشتی) بخش فرازین شاه دکل، بالای شاه دکل، دگلی که درست بالای دگل اصلی قرار دارد
...

معنی main در دیکشنری تخصصی

main
[برق و الکترونیک] خط اصلی خطی که قدرت را از ژنراتور ، مبدل یا سوییچ قطع کننده به مرکز توزیع اصلی خطوط نیرو در داخل ساختمان می رساند . این واژه معادل بریتانیایی واژه ی خط نیرو ( power line)در تلفظ امریکایی است. - اصلی
[مهندسی گاز] اصلی ، عمده ، تمام ، کامل
[ریاضیات] اصلی
[برق و الکترونیک] بخش عملیاتی اصلی
[برق و الکترونیک] گزارش عملیاتی اصلی
[عمران و معماری] تیر اصلی - شاهتیر
[زمین شناسی] میلگرد اصلی ، شعاع اصلى ، شاه تیر
[خودرو] کپه یاتاقان اصلی
[زمین شناسی] توده اصلی بخشی از توده جابجا شده زمینلغزش، که صفحه گسیختگی لغزش را پوشانده است.
[عمران و معماری] کانال اصلی - نهراصلی - نهر مادر
[نساجی] زنجیر اصلی ( مولکول )
[پلیمر] زنجیر اصلی
[آب و خاک] کانال اصلی
[سینما] اشخاص بازی اصلی - شخصیت اصلی
[عمران و معماری] زهکش اصلی
[زمین شناسی] زهکش اصلی
[نفت] لوله ...

معنی کلمه main به انگلیسی

main
• principal pipe or duct in a system; chief part of something; strength or force; high sea, part of the ocean where no land can be seen
• principal, head, chief
• the main thing is the most important one.
• if something is true in the main, it is generally true, although there may be exceptions; a formal expression.
• the mains are the pipes or wires which supply gas, water, or electricity to buildings, or which take sewage from them.
main attraction
• most interesting element
main battle tank
• mbt, primary tank (medium or heavy) used in combat
main body
• main part of a military unit, majority of a military force
main clause
• independent clause, group of words within a sentence that can act as a sentence (grammar)
• in grammar, a main clause is a clause that can stand alone as a complete sentence.
main course
• principal or chief part of a meal
main deck
• central deck of a ship
main event
• most important event
main exchange
• first part of a phone number that indicates a specific region
main idea
• chief idea, central idea
main light
• primary light, chief light
main line
• a main line is an important route on a railway system, usually linking one large city with another.
main man
• most important person; person who is in control
main memory
• working memory, ram and rom memory together ( ...

main را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

m
اساسی
A.V
اصلی
مثل : Main Street -خیابان اصلی
نازی
اصلی
يار دلواري
اصلی دریا نیرومندی
tinabailari
اصلی ، عمده ، مهم
one of the main reasons I came to England was to study English
یکی از دلایل اصلی که به انگلیس آمدم انگلیسی خواندن بود 👨‍👨‍👦👨‍👨‍👦
ریاضی 89 ، انسانی 89 ، هنر 87

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی main
کلمه : main
املای فارسی : معین
اشتباه تایپی : ئشهد
عکس main : در گوگل

آیا معنی main مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )