برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1328 100 1

master

/ˈmæstər/ /ˈmɑːstə/

معنی: استاد، مدیر، چیره دست، پیر، رئیس، ارباب، سرور، سید، سرامد، کارفرما، صاحب، دانشور، برجسته، چیره دست، رام کردن، استاد شدن، ماهر شدن، خوب یاد گرفتن، تسلط یافتن بر
معانی دیگر: حاکم، حکمران، رئیس خانواده، شوهر، مرشد، صاحب کار، (بنده یا حیوان) صاحب، خداوند، (کشتی بازرگانی) ناخدا، کاپیتان، کشتی بان، استادکار، اوستا، ماهر، خبره، (m بزرگ) آقا (mister هم می نویسند و مخفف آن: .mr است)، (پیش از نام پسران) خان، آقا، آقازاده، (مدرسه) سرپرست، رئیس مدرسه، معلم، آموزگار، لله، مکتب خانه دار، عمده، اصلی، بنیادی، پروزی، چندین کاره، تسلط پیدا کردن (در چیزی)، چیره دست شدن، خبره شدن، استا شدن، مهار کردن، تحت کنترل درآوردن، چیره شدن بر، (آموزش) فوق لیسانس، کارشناس (ارشد)، قالب یا نسخه ی اصلی نوار صوتی و صفحه و غیره (که آنرا تکثیر می کنند)، (حقوق) یاور قاضی، استادی، استاد بودن (درکاری)

بررسی کلمه master

اسم ( noun )
(1) تعریف: a person with power or authority; one who rules or controls.
مترادف: captain, chief, commander, head, overlord, ruler
مشابه: king, lord, mistress, operator, overseer, taskmaster

- The duke was a harsh master to his servants.
[ترجمه ناشناس] دوک ارباب خشن برای زیردستانش بود
|
[ترجمه ترگمان] دوک یک ارباب خشن بود که به خدمتکارانش خدمت می‌کرد
[ترجمه گوگل] دوک یک استاد خشن برای بندگانش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The captain is the master of the ship.
[ترجمه ام البنین] کاپیتان ناخدای کشتی است|
[ترجمه ترگمان] ناخدا استاد کشتی است
[ترجمه گوگل] کاپیتان استاد کشتی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه master در جمله های نمونه

1. master ahmad, the carpenter
اوستا احمد نجار

2. master copy
نسخه‌ی اصلی

3. master data
اطلاعات کلیدی

4. master key
شاه کلید

5. master plan
نقشه‌ی اصلی

6. master switch
شاه سویچ،سویچ اصلی

7. a master musician
موسیقی‌دان سرآمد

8. a master of occult arts
استاد تردستی‌های سحر و جادویی

9. chess master
استاد شطرنج،قهرمان شطرنج

10. golf master
استاد بازی گلف

11. his master initiated him into the mysteries of sufism
مرشد او،وی را به رموز صوفیگری وارد کرد.

12. his master is an absolute donkey
ارباب او یک خر تمام عیار است‌!

13. our master entered the classroom later than usual
معلم ما دیرتر از معمول وارد کلاس شد.

14. the master ate his meal with his laborers
کارفرما با کارگرانش خوراک خورد.

15. the mas ...

مترادف master

استاد (اسم)
adept , master , professor , maestro , wright
مدیر (اسم)
principal , master , moderator , administrator , manager , director , foreman , superintendent , helmsman , intendant , padrone , schoolmaster
چیره دست (اسم)
master
پیر (اسم)
master , preceptor , oldster
رئیس (اسم)
provost , principal , superior , head , master , manager , director , superintendent , warden , commander , chief , leader , prefect , premier , headman , premiere , boss , chairman , president , ruler , sheik , sheikh , regent , dean , head master , higher-up , syndic
ارباب (اسم)
suzerain , squire , master , boss , lord , overlord , monsieur , esquire , seignior , liege , padrone
سرور (اسم)
master , chief , leader , mirth , delight , joy , cheerfulness , prince
سید (اسم)
master , chief , lord , prince , descendant of the prophet
سرامد (اسم)
master , coryphaeus
کارفرما (اسم)
master , employer , taskmaster
صاحب (اسم)
master , lord , padrone
دانشور (اسم)
scholar , master
برجسته (صفت)
prime , master , striking , leading , protuberant , distinguished , outstanding , illustrious , dominant , bossed , prominent , eminent , bossy , gibbous , bulging , convex , bunchy , famous , predominant , egregious , noted , dome-shaped , kenspeckle , embossed , knobby , laureate , noticeable , overriding , palmary , stereometric , supereminent , torose
چیره دست (صفت)
dexterous , adroit , dextrous , master
رام کردن (فعل)
master , gentle , bridle , domesticate , subdue , daunt
استاد شدن (فعل)
master
ماهر شدن (فعل)
master
خوب یاد گرفتن (فعل)
master
تسلط یافتن بر (فعل)
master

معنی عبارات مرتبط با master به فارسی

(نیروی دریایی) درجه دار انتظامات و سرزندان بان ناو، ناو دژبان، پایه ور، در کشتی جنگی
استابنا، سرمهراز، سرمعمار، ارشیتکت ماهر، معمار، بنای مقاطعه کار
استاد درودگر، استاد نجار
(نیروی دریایی) ناو استوار یکم، استوار یکم، ناو استوار یکم
(موسیقی) کلاس پیشرفته
شاه زمان سنج
شاه برنامه کنترل
شاه داده، شاه دادهها
شاه پرونده
خبره، کارشناس
ماموررسیدگی به دیوانگی ها
شاه کلید (که همه ی قفل های یک محل بخصوص را باز می کند)
استابنا، بنای کاردیده
فکر بزرگ، کله عالی، عقل کل
...

معنی master در دیکشنری تخصصی

master
[سینما] نسخه اصلی
[کامپیوتر] ماهر شدن ؛ صاحب ؛ ارباب اصلی ؛ کارفرما - اصلی ، سرپرست - 1- واحد کنترل کننده در زوجی از ماشینهای مرتبط . بر خلاف slave ( تعریف 1 ) 2- یکی از زوج دیسکهای IDE یا دستگاه های دیگری که به یک کابل واحد IDE متصل شده اند . به طور کلی ، با تنظیم اتصال دهنده ها ( jumperها ) بر روی دستگاههای IDE ، می توان اصلی و فرعی بودن آنها را مشخص کرد. بر خلاف slave ( تعریف 2) .
[برق و الکترونیک] مادر 1. نسخه فلزی منفی از دیسک ضبط که به عنوان یکی از مراحل تولید صفحه هی گرامافون به روش شکل دهی الکتریکی تولید می شود . 2. master station - اصلی
[ریاضیات] اصلی، قطعه ی کپی شده، سرپرست، استادکار، قطعه ی الگو، طرح اصلی
[پلیمر] مدل اصلی، قالب دائمی که برای ساختن قالبهای دیگر در ساخت قطعات چندلایی استفاده می شوند
[برق و الکترونیک] آنتن مرکزی تلویزیون سیستم آنتنی که از یک آرایه آنتنی تشکیل می شود که قادر به دریافت سیگنال پخشی شده قابل دسترس و تقویت آنها برای توزیع از طریق کابلهای هم محول به تعدادی از گیرنده های تلویزیونی مستقل است که به طور معمول در یک خانه ، آپارتمان ، هتل یا ساختمانهای دیگر قرار دارند .
[نساجی] گرانول ماستریج
[پلیمر] پیمانه اصلی، بچ اصلی(حجم یا وزن مشخصی از آمیزه اصلی)، مستربچ
[سینما] تیغه قطع کننده نور
[کامپیوتر] رکورد راه اندازی اصلی
[برق و الکترونیک] کنترل روشنایی اصلی مقاومت متغیر ی که به طور همزمان ، بایاس شبکه را در تمام تفنگهای لامپ تصویر رنگی سه تفنگی تنظیم می کند .
...

معنی کلمه master به انگلیسی

master
• lord, ruler; captain of a ship; principal of a school; owner of a slave or animal; expert practitioner; skilled artist, virtuoso; one who has victory over another; one whose teachings inspire and guide others; title of respect for a young male
• rule, command, control; vanquish, subjugate; become proficient, grasp
• chief, principal; controlling, ruling; expert, proficient, skilled; superior
• a servant's master is the man he works for; an old-fashioned use.
• a master is also a male teacher.
• if you are master of a situation, you have control over it.
• you use master to describe someone who is extremely skilled in a particular job or activity.
• if you master something, you manage to learn it or cope with it.
master agreement
• agreement made between large organizations that affect many smaller groups within these organizations
master batch
• small amount of highly concentrated substance that is added to larger amounts of a standard compound in order to produce a desired result (e.g. highly pigmented dye that is added to paint to produce a given shade)
master bedroom
• largest bedroom in the house that usually includes a large bathroom and closet as well, parent's suite
• the master bedroom in a large house is the largest bedroom.
master boot record
• information occupying the first sector on a hard disk that identifies and boots the operating system (computers), mbr
master chief petty officer
• mcpo, highest noncommissioned rank in the united states navy or coast guard; officer who holds the highest noncommissioned rank in the united states navy or coast guard
master clock
• main clock used to synchronize ...

master را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ebi
پایه
baran
کارشناس ارشد
shadi
استاد
Abdolah
اساسی ، ریشه ای
عليرضا كريمي وند
استاد پايه
صادق
فرمانده
محمد
بزرگوار
یزدان
فعل: تسلط یافتن
زهرا سلطانی
تسلط یافتن،ارباب
مسعود حقاني پاشاكي
حمام داخل اتاق خواب براي صاحبخانه(معماري)
مریم کاهبازیان
فوق لیسانس
میلاد خوش خلقت
[وابسته به جنس مذکر]
آقا - ارباب - استاد - صاحب - متسلط - سرور - کارفرما - رئیس کل - مدیر کل - مسئول والا - قانون گذار - حاکم - مغرور - بزرگ - غالب - مشرف - برتر - اصلی - بالاترین - والاترین - حکمفرما - سالار - پیشرو - پیش قدم - رهبر - قائد - سردسته - فرمانده - زبده - درجه نخست - ممتاز - عالی - عالی مقام -عالی رتبه - نخبه - سردار - سردسته - مالک - پادشاه - سلطان - ابر قدرت - قدر قدرت - شهریار - فرمانروا - مطلق - یگانه - پیشگام - پیشرو - آغازگر - امیر - مقتدر - والا - اعظم - جادوگر اعظم - سرخانه - سرپرست - مربی - سرمربی - سرکارگر - آموزگار - عالم - ماهر - نابغه - زبردست - کاردان - کارشناس - کاربلد - هنرمند - چیره دست - بهترین - برترین - مهم ترین - اصلی ترین - بالاترین - والاترین - داناترین - عظیم - فوق العاده - خارق العاده - برجسته - بزرگ - بزرگوار - نامدار - فاتح - پیروز - متصرف - دبیر - معلم - متخصص.

مردی که مدیریت گروه/شرکتی/سازمانی را بر عهده دارد - مردی/چیزی، که کسی/چیزی دیگر را تحت تسلط/کنترل/مدیریت/تربیت/تبعیت/مسئولیت/سرپرستی/تصرف خود درآورده است - صاحب حیوان/انسان - برده/کنیز دار - آقا بالاسر - مردی که دستور می دهد - تنبیه/تربیت کننده - معلم مدرسه - استاد دانشگاه - مردی که بسیار باتجربه است - مردی که صاحبخانه است - مردی سلطه گر - ماهر در رشته ای/هنری/کاری - مردی با استعداد و توانا - از روی ادب و تواضع، به آقایان نسبت داده می شود - به دبیر/معلم بریتانیایی نسبت داده می شود - مردی که سگ‌باز است - مردی که برده داری می کند - مردی عُقده ای و عصبی - مردی متسلط - مردی که به واسطه تسلط خود، رئیس خانه و/یا جایی دیگر است، بدون آنکه مقامی رسمی داشته باشد - مردی سادیسمی و متسلط - مردی زورگو و متسلط - مردی که نیازهای جنسی/روانی فرد (مؤنث، مذکر) را با هدفِ برطرف کردن نیازهای جنسی/روانی خود نیز برطرف می کند - اربابی که زور می گوید و از زورگویی خود لذت می برد - مردی عُقده ای که سودای تسلط بر انسان دارد - مردی که با هدفِ برطرف کردن نیازهای جنسی/روانی خود و/یا کسب مال، مایل به برده داری است - مردی که مایل به تسلط بر همه چیز عالَم است - مردی که خود را قدرت مطلق می نامد - مردی که خود را برتر از همه عالَم می نامد - مردی سادیسمی که مایل به برده داری و استفاده از برده ها به عنوان هر نوع ابزار و لوازم مورد نیاز (جنسی، غیر جنسی) می باشد - مردی که از انسان به هر شکل و روشی استفاده می کند - سالاری که محبت او به برده هایش همچون ظلمی که به آنها می کند نیز غرور آفرین است - مردی که از آزار رساندن به برده هایش لذت می برد - مردی که کسی و/یا چیزی را تسخیر می کند و تحت کنترل خود می گیرد.
گلی افجه
اعیان
اکرم هادی‌نژاد
just an example:
Big congrats to Hani and Rohit on successfully passing their Master thesis defenses!
جواد علی اکبروند
خادم _ خان _ مهتر _ مولی _ مقتدا
M.s
فوق لیسانس
رهگذر
سرآمد
چیره دست
خبره
حاجي
پايه،سَرور،ارباب

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی master
کلمه : master
املای فارسی : مستر
اشتباه تایپی : ئشسفثق
عکس master : در گوگل

آیا معنی master مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )