انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 894 100 1

match

تلفظ match
تلفظ match به آمریکایی/ˈmæt͡ʃ/ تلفظ match به انگلیسی/mæt͡ʃ/

معنی: حریف، جفت، نظیر، همسر، لنگه، تطابق، تطبیق، مسابقه، ازدواج، کبریت، چوب کبریت، حریف کسی بودن، زور ازمایی، همتا، خواستگاری کردن، جور بودن با، بهم امدن، خوردن، وصلت دادن، تطبیق کردن
معانی دیگر: کبریت (هر یک از چوب های درون قوطی کبریت)، (در اصل) فتیله ی توپ و بمب و غیره، برابر، همانند، (با همدیگر) جور، همداوی، ناورد، هماوری، آورد، پادکوشی، قرارداد زناشویی، زناشویی، همسر آینده (احتمالی)، همسر مناسب، هماورد، رقیب، به ازدواج هم درآمدن یا درآوردن، زن دادن، شوهر کردن یا دادن، همسر یافتن (برای کسی)، مقابله کردن، (باموفقیت) درافتادن (با کسی)، رقابت کردن، هم چشمی کردن، زورآزمایی کردن، برابر بودن (با)، مشابه بودن، همانند بودن، جور شدن یا بودن، جفت بودن، لنگه ی هم بودن، به هم آمدن، خوردن (به)، همتابودن، هماورد (یا رقیب یا حریف یا برابر یا جفت) یافتن یا ارائه دادن، جور کردن، جفت کردن، همانند کردن، مقایسه کردن، شیر یا خط کردن (to flipcoins هم می گویند)، رونوشت، روگرفت

بررسی کلمه match

اسم ( noun )
• : تعریف: a slender strip of wood or cardboard with a combustible material on the end that is ignited by friction.

- He used a long match to light the fire.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او برای روشن کردن آتش از یک مسابقه طولانی استفاده کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او با استفاده از یک بازی طولانی به نور آتش داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: a person or thing that is identical to or like another.
مترادف: companion, counterpart, double, mate, twin
مشابه: clone, copy, duplicate, equal, equivalent, fellow, likeness, reproduction

- This ring is utterly unique; you won't find its match in any store in the city.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این حلقه کاملا منحصر به فرد است؛ تو با هیچ فروشگاهی در هیچ فروشگاهی در شهر پیدا نخواهی شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این حلقه کاملا منحصر به فرد است؛ شما آن را در هیچ فروشگاهی در شهر پیدا نخواهید کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I looked through all the socks but couldn't find a match for the striped one.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از میان همه the نگاه کردم، اما نتونستم یه کبریت برای اون راه‌راه پیدا کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من از طریق تمام جوراب ها نگاه کردم اما نمی توانستم یک بازی را برای راه راه پیدا کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a person able to equal another, as in a contest or other activity.
مترادف: challenger, equal, peer, rival
مشابه: equivalent, parallel

- He was no match for her in spelling.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او با هجی کردن او نمی‌توانست با او ازدواج کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او در املایی برای او بازی نکرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a competitive sport or game.
مترادف: competition, contest, game, tournament
مشابه: boat, challenge, event, meet

- It was an exciting tennis match.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این مسابقه یک مسابقه تنیس هیجان‌انگیز بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این یک بازی تنیس هیجان انگیز بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a pairing or potential pairing of two people in a marriage or other union.
مترادف: marriage, pairing, union
مشابه: alliance, partnership

- Both families celebrated the match.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هر دو خانواده مسابقه را جشن گرفتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هر دو خانواده بازی را جشن گرفتند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- At the time the match was decided, the future bride and groom had never seen each other.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] در آن زمان که این مسابقه گرفته شد، عروس آینده و داماد هرگز یکدیگر را ندیده بودند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در آن زمان مسابقه تصمیم گرفت، عروس و داماد آینده هرگز یکدیگر را دیده بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We always thought you two were an excellent match.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما همیشه فکر می‌کردیم که شما زوج خوبی هستید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما همیشه فکر می کردیم که دو بازی عالی بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: matches, matching, matched
(1) تعریف: to be the same as or equal to.
مترادف: equal, parallel, rival
مشابه: touch

- His skill does not match hers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مهارت او با او سازگار نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مهارت او با او مطابقت ندارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to find and put together (things that are identical or very much alike).
مترادف: coordinate, fit, mate, pair, suit
مشابه: accord, combine, complement, mesh

- The object of the game is to match the cards.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هدف از بازی تطبیق دادن کارت‌ها است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هدف بازی این است که کارت ها را مطابقت بدهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to put together with someone as a competitor or partner.
مترادف: pit
مشابه: oppose, pair

- Do you know who you'll be matched with in the competition?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آیا شما می‌دانید که با چه کسی رقابت خواهید کرد؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا می دانید کدامیک از شما در مسابقه شرکت می کنید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- There were more women than men in the dance class, so she was matched with one of the teachers.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زنان بیشتر از مردان در کلاس رقص بودند، بنابراین با یکی از اساتید همخوانی داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در کلاس رقص زنان بیشتر از مردان بود، بنابراین او با یکی از معلمان هماهنگ بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: perform at or reach the same level as.
مترادف: equal

- He was never able to match the performance that he gave that night.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او هرگز قادر نبود با نمایشی که آن شب به او داده بود تطبیق کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او هرگز قادر به مطابقت با عملکردی که او در آن شب انجام داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Do you think we'll match last night's ticket sales?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فکر می‌کنی با بلیط فروشی دیشب هماهنگ باشیم؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آیا فکر می کنید ما فروش بلیط بلیط شب گذشته را مطابقت خواهیم داد؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to have the identical appearance or features of.

- Those paint colors don't match each other.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رنگ‌های رنگ با هم خوانی ندارند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این رنگ رنگها با یکدیگر متفاوت نیستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- This chair matches the one in the hall.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این صندلی با یکی تو راهرو تطابق داره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این صندلی با یکی در سالن مطابقت دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Her blood type matches mine.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گروه خونیش با مال من مطابقت داره
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نوع خون او ملاقات می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The pattern of the quilt matches the pattern of the curtains.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] الگوی of با الگوی پرده‌ها تطبیق می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] الگوی دمپایی منطبق با الگوی پرده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to give in the same amount of.

- If you donate to this important cause this evening, these organizations will match your donation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر شما امشب به این علت مهم صدقه دهید، این سازمان‌ها با کمک‌های مالی شما تطابق خواهند داشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر این شباهت را به این دلیل مهم اهدا کنید، این سازمانها اهدا شما را مطابقت خواهند داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: matchable (adj.), matched (adj.)
• : تعریف: to be of corresponding appearance, as in size, color, or the like.
مترادف: agree, blend, coordinate, correspond, go, harmonize, tally
متضاد: clash
مشابه: coincide, pair

- Your socks don't match.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جوراب هات جور در نمیاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جوراب های شما مطابقت ندارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه match در جمله های نمونه

1. match stick
ترجمه چوب کبریت

2. match something against (or with) something
ترجمه چیزی را با چیز دیگر به رقابت یا زورآزمایی درآوردن

3. match up
ترجمه (با هم) جور در آمدن،با هم خواندن

4. match up to (or with) something
ترجمه طبق انتظار بودن،مطابق میل بودن

5. to match a piece of cloth
ترجمه همانند یک تکه پارچه را پیداکردن

6. test match
ترجمه (بازی‌های راگبی و کریکت) مسابقه‌ی بین‌المللی (معمولا یکی از چندین مسابقه)

7. a boxing match
ترجمه مسابقه‌ی بوکس

8. a golf match
ترجمه مسابقه‌ی گلف

9. a live match
ترجمه کبریت زنده

10. a return match
ترجمه مسابقه‌ی بازگشتی

11. a tennis match
ترجمه مسابقه‌ی تنیس

12. a title match
ترجمه مسابقه‌ی قهرمانی

13. his looks match his character
ترجمه قیافه‌اش به شخصیتش می‌خورد.

14. a tame boxing match
ترجمه مسابقه‌ی مشت‌زنی خسته کننده

15. he is no match for her in tennis
ترجمه در تنیس از پس آن زن برنمی‌آید.

16. he marked the match
ترجمه او امتیازات مسابقه را یادداشت می‌کرد.

17. she hoped to match her son with the rich widow
ترجمه او امیدوار بود که ترتیب ازدواج پسرش را با بیوه‌ی پولدار بدهد.

18. this is the match of that rug
ترجمه این لنگه‌ی آن قالیچه است.

19. to light a match
ترجمه کبریت روشن کردن (زدن)

20. to scratch a match on a wall
ترجمه کبریت را به دیوار کشیدن

21. to strike a match
ترجمه کبریت روشن کردن

22. he lost the pistol match due to a jam during the rapid fire
ترجمه به واسطه‌ی گیر کردن تپانچه هنگام تیراندازی سریع،مسابقه را باخت.

23. soldiers that nobody could match in battle
ترجمه سربازانی که در جنگ هیچکس یارای برابری با آنها را نداشت

24. their courage has no match in history
ترجمه دلاوری آنها در تاریخ نظیر ندارد.

25. these two accounts don't match up
ترجمه این دو حساب با هم نمی خوانند.

26. this blouse is a match for your skirt
ترجمه این بلوز به دامنت می‌خورد.

27. at the end of the match the crowd invaded the pitch
ترجمه در پایان مسابقه جمعیت ریختند توی زمین بازی.

28. his daughter made a good match
ترجمه دخترش ازدواج خوبی کرد.

29. his public utterances did not match his private deeds
ترجمه حرف‌های او در ملا عام با اعمال او در خلوت جور در نمی‌آمد.

30. his shoes and pants don't match
ترجمه کفش و شلوار او به هم نمی‌خورند.

31. she would make a good match for my son
ترجمه او برای پسرم همسر خوبی خواهد بود.

32. the continuation of the boxing match after a short pause
ترجمه از سر گیری مشت‌بازی پس از مکث کوتاه

33. the final round of the match
ترجمه دور پایانی مسابقه

34. a wrestler who finally found his match
ترجمه کشتی‌گیری که بالاخره حریف خود را پیدا کرد

35. he started to fish around for a match
ترجمه او شروع کرد به جستجو برای کبریت.

36. she drubbed her opponent in the tennis match
ترجمه در مسابقه‌ی تنیس حریف خود را سخت شکست داد.

37. to burn a paper by setting a match to it
ترجمه کاغذی را با کبریت زدن به آن سوزاندن

38. we really need a result from this match
ترجمه ما واقعا نیاز داریم که در این مسابقه پیروز شویم.

39. a purse and shoes that are a good match
ترجمه کیف زنانه و کفش که خوب به هم می‌خورند.

40. iran and france will meet in a soccer match
ترجمه ایران و فرانسه در یک مسابقه‌ی فوتبال با هم بازی خواهند کرد.

مترادف match

حریف (اسم)
opponent , match , adversary , foe , rival , competitor
جفت (اسم)
match , couple , twin , afterbirth , pair , placenta , coupling , mate , team , double , cobber , peer , twain , cully , dyad , tandem , syzygy
نظیر (اسم)
match , make , tally , exemplar , like , analogue
همسر (اسم)
partner , associate , match , consort , mate , spouse , helpmate
لنگه (اسم)
match , mate , pendant , bale , leaf , doublet
تطابق (اسم)
accommodation , match , accordance , identity , likeness
تطبیق (اسم)
accommodation , match , adjustment , adaptation , comparison , conformation , harmony , collation , identification
مسابقه (اسم)
match , game , contest , race , competition , emulation , tourney , racing , tournament
ازدواج (اسم)
match , marriage , spousal , hymen , matrimony
کبریت (اسم)
light , match , lighter , matches
چوب کبریت (اسم)
match , matchwood
حریف کسی بودن (اسم)
match
زور ازمایی (اسم)
match , swordplay
همتا (اسم)
match , counterpart , peer
خواستگاری کردن (فعل)
match , suit , husband , woo
جور بودن با (فعل)
match
بهم امدن (فعل)
match
خوردن (فعل)
fit , gnaw , feed , strike , hit , match , eat , grub , drink , corrode , hurtle , devour , erode , take a meal
وصلت دادن (فعل)
adjoin , match , unite
تطبیق کردن (فعل)
fit , match , reconcile , tally , compare , check , collate , jibe

معنی عبارات مرتبط با match به فارسی

قوطی کبریت
عروسی راه انداز، کسیکه مایل است زنها را با مردهاپیوند دهد، کبریت ساز
(تنیس و غیره) شرکت در مسابقه
(به ویژه در تنیس) آخرین امتیاز برای بردن مسابقه، اخرین امتیاز برای بردن مسابقه
چیزی را با چیز دیگر به رقابت یا زورآزمایی درآوردن
(با هم) جور در آمدن، با هم خواندن
طبق انتظار بودن، مطابق میل بودن
کبریت گوگردی
کبریت (کبریت کشیدنی یا سایشی)، کبریتی که با اصطکاک ومالش روشن می شود
ازدواج به خاطر عشق (نه پول یا مقام و غیره)، عروسی ای که پایه اش عشق باشد و بس
فتیله توپ یا اتش بازى
کبریت بی خطر
(در دینامیت های معدن وغیره) چاشنی کند سوز، فتیله ی کندسوز، کبریت کند سوز

معنی match در دیکشنری تخصصی

match
[حسابداری] مطابقت دادن ، تطبیق کردن
[سینما] انطباق (مچ کردن ) - تطابق - تطابق شاتها - قابل برش - تطبیق - منطبق - همگونی
[کامپیوتر] مطابقت کردن ؛ تطابقت ؛ طبیق
[برق و الکترونیک] تطبیق دادن - تطبیق دادن عملیات پردازش داده شیه به ادغام کردن داده ها با این تفاوت که به جای تولید دنباله ای از موارد ساخته شده از دنباله ی ورودی ، دنباله ها بر اساس بعضی از نکات کلیدی با یکدیگر تطبیق داده می شوند .
[فوتبال] مسابقه
[نساجی] همانندی - رنگ همانندی - رنگ همانند کردن - همرنگی
[ریاضیات] جور کردن، متناسب، جور بودن، تطبیق دادن، تطبیق
[آمار] مسئله قوطی کبریت
[سینما] برش تطابقی - پلانهای تطبیقی - تطبیق - قطع براساس تشابه
[سینما] دیزالو تطابقی
[سینما] خط پیوند
[ریاضیات] مدل صفحه ای
[عمران و معماری] نقطه نظیر
[نساجی] تخمین مقایسه ای
[آمار] آماره های جور شدن
[برق و الکترونیک] پایان تطبیق یافته پایان یافتن خط انتقال به باری که مشخصه امپدانس آن برابر با خط است.
[نفت] فیتیله انفجار
[نساجی] رنگ همانند - رنگ همانندی
[برق و الکترونیک] تطبیق موثر
[برق و الکترونیک] تطبیق امپدانسی وضعیتی که در آن امپدانس بار با امپدانس داخلی منبع یا امپدانس مشخصه ی یک خط انتقال برابر است .در این حالت بیشترین انرژی از منبع به بار و با کمترین بازتاب و اعوجاج منتقل می شود.
[نساجی] همانند متاماریکی
[نساجی] پایداری رنگ همانندی
[پلیمر] جورفاز
[فوتبال] کنترل مسابقه
[فوتبال] مدت زمان بازی

معنی کلمه match به انگلیسی

match
• small combustible stick designed for lighting things afire; competition, game (sports); equal opponent; partner; something similar; counterweight; person considered suitable for marriage
• be compatible, be suitable; be an equal competitor; compare; be compared; find something that matches another (about clothing or fabric); marry off; pair, mate; check the sameness of data items (computers)
• a match is an organized game of football, cricket, chess, or other sport.
• a match is also a small wooden stick with a substance on one end that produces a flame when you pull or push it along the side of a matchbox.
• if one thing matches another, the two things are similar.
• if you match one thing with another, you decide that one is suitable for the other, or that there is a connection between them.
• to match something means to be equal to it in speed, size, or quality.
• if something is no match for another thing, it is inferior to it.
• see also matched.
• if you match one thing up with another, you decide that the two things are suitable for each other, or are connected in some way.
match maker
• one who arranges marriages for others
match making
• arranging marriages for others, bringing two people together
match point
• final point required to win a match (sports); scoring unit in the game of bridge
• a match point is a situation in a game of tennis when the player who is in the lead can win the match if they win the next point.
match up zone
• defense strategy in which a team pressure the opposing players (basketball)
crucial match
• decisive game, match which is very important to a team
derby match
• race or contest open to all contestants; annual horse race
final match
• last game in a tournament
find one's match
• find the right person to marry; find a worthy opponent
football match
• american football match; competitive game of soccer
friendly match
• game between friends, game played without competition
good match
• compatible couple
lit match
• burning match, match that has been ignited
love match
• marriage for love only; marriage that is not arranged (for money or social status)
making a match
• setting a man and woman up for a romantic relationship
meet one's match
• be paired with someone who is just as good or better, be faced with someone or something that cannot be conquered easily
perfect match
• perfect couple, complete compatibility, perfect pair
return match
• competitive game played against a rival that beat the team the last time
• a return match is the second of two matches that are played between two sports teams.
safety match
• match used for creating a fire
shouting match
• a shouting match is a very loud and angry argument between two or more people; an informal expression.
slanging match
• a slanging match is an angry quarrel in which people insult each other; an informal expression.

match را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی match

هلن ١٠:٤٨ - ١٣٩٦/٠٦/٠٤
حریف.درمقابل.مسابقه
|

@:" ١٨:٠٤ - ١٣٩٦/٠٨/١٩
همخوانی داشتن
|

ebitaheri@gmail.com ١٢:١١ - ١٣٩٧/٠٦/٠٧
هماهنگ ، هماهنگی
همخوان ، همخوانی
سازگار ، سازگاری
جفت‌وجور ، جفت‌وجوری
هماورد ، هماوردی
همتایابی(کردن) ، همتا یافتن

[در حالت مقایسه دو یا چند شخص با هم]
اندازه کسی بودن ، در حد و اندازه کسی بودن
|

Zohre ١٢:٢٣ - ١٣٩٧/٠٦/١٤
منطبق کردن دو یا چند چیز. متصل کردن
|

sara ١١:٣٦ - ١٣٩٧/٠٧/٠٥
مطابقت
|

محمد علیزاده ١٢:٣٨ - ١٣٩٧/٠٧/٠٦
Compare، contest،conform
|

حلما شیرانی ٢٠:٢٧ - ١٣٩٧/٠٩/٢٣
همانند
|

fereshttebz@gmail.com ١٦:٣٣ - ١٣٩٧/١٢/١٧
همانند شدن،همانند بودن
|

Milan ٢٠:٠٢ - ١٣٩٨/٠١/١٢
ست کردن
|

سیف ١٠:٢٦ - ١٣٩٨/٠٢/٢٧
جور کردن جور کنید
|

پیشنهاد شما درباره معنی match



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

کوشاترین کاربران در یک هفته گذشته

پرگفتگوترین واژگان در یک هفته گذشته

کوشاترین کاربران

پرگفتگوترین واژگان

توضیحات دیگر

معنی match
کلمه : match
املای فارسی : ماچ
اشتباه تایپی : ئشفزا
عکس match : در گوگل


آیا معنی match مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )