انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 897 100 1

mission

تلفظ mission
تلفظ mission به آمریکایی/ˈmɪʃn̩/ تلفظ mission به انگلیسی/ˈmɪʃn̩/

معنی: تکلیف، هیئت اعزامی یا تبلیغی، ماموریت، ماموریت دادن، مامور کردن، بماموریت فرستادن
معانی دیگر: (فرستادن با اختیارات به منظور اجرای کاری: فرستادن مبلغین مذهبی یا فرستادن نماینده برای مذاکرات با دولت خارجی و غیره) گسیل، فرستش، گسیلش، گماشت، هیئت مبلغین مذهبی، سازمان هیئت مبلغین، ساختمان یا مقر مبلغین، (جمع) فعالیت مبلغین مذهبی، هیئت نمایندگان (برای مذاکرات بازرگانی یا سیاسی)، سفارت، دفتر سیاسی، ماموریت فرستادگان، (وظیفه و شغلی که برای هر کسی مقدر شده است) کار عمده، هدف عمده، رسالت، سازمان خیریه (یا آموزشی یا مذهبی) برای مستمندان، ماموریت رزمی، گسیلش رزمی (به ویژه هر پرواز رزمی یک یا چند هواپیما)، گسیل کردن، به ماموریت فرستادن، برنامه های مذهبی اضافی به منظور افزایش ایمان و جلب ناباوران، محله ای که از خودش کلیسا ندارد و از ساختمان محله ی دیگر استفاده می کند، وابسته به ماموریت

واژه mission در جمله های نمونه

1. mission hall
ترجمه تالار مرکز تبلیغات مذهبی

2. her mission in life was to be a good wife and mother
ترجمه رسالت او در زندگی این بود که همسر و مادر خوبی باشد.

3. the mission was aborted due to bad weather
ترجمه در اثر هوای نامساعد،ماموریت لغو شد.

4. their mission was to ask for a new loan
ترجمه ماموریت آنها درخواست برای وام جدید بود.

5. this mission may involve unforeseen dangers
ترجمه این ماموریت ممکن است خطرهای پیش‌بینی نشده‌ای را در برداشته باشد.

6. your mission is to explain to them our goals
ترجمه ماموریت شما این است که هدف‌های ما را برای آنها تشریح کنید.

7. a fact-finding mission
ترجمه یک گروه راستین یابگر (راستین یاب)

8. a penetration mission
ترجمه ماموریت رسوخی

9. a ssuccessful mission
ترجمه یک ماموریت موفقیت آمیز

10. an undercover mission
ترجمه ماموریت سری

11. the submarines' mission was to kill enemy ships
ترجمه ماموریت زیردریایی‌ها غرق کردن کشتی‌های دشمن بود.

12. he organized a mission to the indians
ترجمه او هیئت اعزامی به سوی سرخپوستان را سازمان داد.

13. she went on mission as a nun
ترجمه او به عنوان یک راهبه به ماموریت مذهبی رفت.

14. there is a catholic mission school in our town
ترجمه در شهر ما یک مدرسه مذهبی کاتولیک وجود دارد.

15. to conduct a fact-finding mission
ترجمه یک ماموریت واقعیت یابی را سرپرستی کردن

16. we successfully carried out our mission of photographing enemy bridges
ترجمه ما با موفقیت‌ماموریت عکسبرداری از پل‌های دشمن را انجام دادیم.

17. ten soldiers volunteered for that dangerous mission
ترجمه ده سرباز برای انجام آن کار خطرناک داوطلب شدند.

18. i reminded them once again of the dangers of this mission
ترجمه بار دیگر مخاطرات این ماموریت را به آنها یادآوری کردم.

19. He regards it as his mission to help the cause of the world peace.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او آن را به عنوان ماموریت خود برای کمک به آرمان صلح جهانی در نظر می‌گیرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او آن را با توجه به عنوان ماموریت خود را برای کمک به آرمان صلح در جهان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

20. He was sent to Washington on a diplomatic mission.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او در ماموریتی دیپلماتیک به واشنگتن فرستاده شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او به ماموریت دیپلماتیک به واشنگتن فرستاده شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

21. Her mission in life was to work with the homeless.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ماموریت او در زندگی، کار کردن با بی‌خانمان‌ها بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]ماموریتش در زندگی این بود که با بی خانمان کار کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

22. Tom Cruise has performed his own stunts for Mission Impossible defying warnings from professionals.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تام کروز (تام کروز)ترفندهای خاص خود را برای ماموریت غیر ممکن از جانب حرفه‌ای‌ها انجام داده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تام کروز کارهای خود را برای ماموریت غیر ممکن انجام می دهد و هشدارها را از حرفه ای ها برطرف می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

23. The navy are on a search and rescue mission.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نیروی دریایی در حال جستجو و نجات است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نیروی دریایی مأموریت جستجو و نجات است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

24. He viewed his mission in life as protecting the weak from the evil.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او ماموریت خود را در زندگی به عنوان محافظت از ضعفا در نظر گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او مأموریت خود را در زندگی به عنوان محافظت از ضعیف از شر مشاهده کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

25. The UN Secretary General is on a fence-mending mission.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دبیر کل سازمان ملل متحد در حال تعمیر ماموریت است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]دبیرکل سازمان ملل متحد در ماموریت نابودی حصار است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف mission

تکلیف (اسم)
task , imposition , mission , duty , obligation
هیئت اعزامی یا تبلیغی (اسم)
mission
ماموریت (اسم)
assignment , function , agency , mission , commission , duty , errand , tour , combat mission
ماموریت دادن (فعل)
mission , commission , detail
مامور کردن (فعل)
mission
بماموریت فرستادن (فعل)
mission

معنی عبارات مرتبط با mission به فارسی

مدت ماموریت
هئیت مامورین مالی
ماموران کشور در خارج، دیپلمات های خارجی

معنی mission در دیکشنری تخصصی

mission
[برق و الکترونیک] ماموریت وظیفه یا هدف معین شده برای یک شخص یا گروه یا نظامی ، ناوبری یا عملکرد فضایی . - ماموریت
[صنعت] ماموریت - مقصد اصلی و منحصر به فردی است که نوع، قلمرو عملیات، محصول و بازار سازمان را از سایر سازمانها متمایز می سازد.
[ریاضیات] هیئت، رسالت، مأموریت، هیئت اعزامی

معنی کلمه mission به انگلیسی

mission
• task, assignment; delegation; errand; religious delegation; building used by a religious delegation
• a mission is an important task that you are given to do, especially one that involves travelling to another country.
• a mission is also a group of people who have been sent to a foreign country to carry out an official task.
• a mission is also a special journey made by a military aeroplane or space rocket.
• if you have a mission, there is something that you believe it is your duty to try to achieve.
• a mission is also the activities of a group of christians who have been sent to a place to teach people about christianity.
• a mission is also a building or group of buildings in which missionaries work or live.
mission impossible
• mission that is impossible to accomplish
mission perseverance
• concentrating on the goal, keeping one's mind on the task
accomplished the mission
• completed the task, finished the job, finished the assignment
bombing mission
• bombing sortie made by an airplane
congregation of the mission
• vincentians, lazarists, lazarites, community of roman catholic priests and brothers founded by st. vincent de paul in 1625
entebbe rescue mission
• israeli military raid carried out in 1976 to rescue jewish and israeli hostages that were being held by terrorists in an airplane on the ugandan airfield at entebbe (the raid was lead by yonathan netanyahu, who died in the operation)
fulfilled his mission
• carried out his duty, performed his task, achieved his objective
goodwill mission
• service performed to improve relations, delegation sent to arouse friendly feelings (as in between countries)

mission را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی mission

ebitaheri@gmail.com ٠٩:٥٦ - ١٣٩٨/٠٢/٢٣
نماینده ، گروه نماینده ، هیات نماینده
|

پیشنهاد شما درباره معنی mission



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی mission
کلمه : mission
املای فارسی : میشن
اشتباه تایپی : ئهسسهخد
عکس mission : در گوگل


آیا معنی mission مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )