برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1285 100 1

mortify

/ˈmɔːrtəˌfaɪ/ /ˈmɔːtɪfaɪ/

معنی: پست کردن، کشتن، ازردن، رنجاندن، ریاضت دادن
معانی دیگر: ریاضت کشیدن، نفس کشی کردن، کف نفس کردن، (برای تعالی بخشی روحی) جسم را خوار کردن، شرمنده کردن، شرمگین کردن، خجلت زده کردن، سرافکنده کردن، خوار کردن، تحقیر کردن، (نادر) دچار بافت مردگی شدن یا کردن

واژه mortify در جمله های نمونه

1. to achieve the pious ends of life, one must mortify the flesh
برای دستیابی به هدف‌های پارسا منشانه‌ی زندگی،انسان باید نفس خود را خوار نگه‌دارد.

2. we are killed by our bodies, and on doomsday how sorry we will be that we didn't mortify the body
ما کشته‌ی نفسیم و بس آوخ که درآید از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم

3. Forgetting the introductory remarks really mortified me.
[ترجمه ترگمان]یادم رفته بود که توضیحات مقدماتی واقعا مرا ناراحت کرده
[ترجمه گوگل]فراموش کردن سخنرانی های مقدماتی واقعا باعث مرگ من شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. If I told her that she'd upset him she'd be mortified.
[ترجمه ترگمان]اگر به او می‌گفتم که او را ناراحت کرده بود، ناراحت می‌شد
[ترجمه گوگل]اگر به او گفتم که او از او ناراحت است، او می تواند از بین برود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. He felt mortified for his mistake.
[ترجمه ترگمان]از اشتباه خود شرمنده شد
[ترجمه گوگل]او به خاطر اشتباه خود از بین رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف mortify

پست کردن (فعل)
abase , post , humble , debase , degrade , demean , humiliate , mortify , disrate , disparage , vulgarize
کشتن (فعل)
benumb , amortize , destroy , dispatch , administer , administrate , kill , murder , assassinate , mortify , amortise , fordo , extinguish , rat , burke , butcher , smite , knock off , misdo
ازردن (فعل)
annoy , hurt , mortify , rile , afflict , fash , aggrieve , ail , vex , goad , prick , irk , irritate , harry , grate , harrow , gripe , nark , grit , lacerate , peeve , tar
رنجاندن (فعل)
annoy , mortify , vex , offend , irk , irritate , put out
ریاضت دادن (فعل)
mortify

معنی کلمه mortify به انگلیسی

mortify
• shame, humiliate; get gangrene; suppress fleshly desires for spiritual discipline
• if you are mortified, you feel very offended, ashamed, or embarrassed.

mortify را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عباس نعمتی فر
شرمگین کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی mortify
کلمه : mortify
املای فارسی : مرتیفی
اشتباه تایپی : ئخقفهبغ
عکس mortify : در گوگل

آیا معنی mortify مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )