انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 951 100 1

motion

تلفظ motion
تلفظ motion به آمریکایی/ˈmoʊʃn̩/ تلفظ motion به انگلیسی/ˈməʊʃn̩/

معنی: حرکت، جنبش، پیشنهاد، تکان، سیر، ژست، جنب وجوش، پیشنهاد کردن، اشاره کردن
معانی دیگر: جنب، میل، خواست، (در گردهمایی ها و غیره) پیشنهاد، طرح، (حقوق) درخواست از دادگاه (برای صدور حکم و غیره)، اشاره، حرکت سر و دست (رجوع شود به: gesture)، ایما، نمار، با سر و دست حالی کردن، نمارکردن، نماریدن، (نادر) قدرت حرکت، جنب توانی، (موسیقی) تغییر و تکامل آهنگ در یک قطعه، پویایی آهنگ، طرح دادن

واژه motion در جمله های نمونه

1. damped motion
ترجمه حرکت میرا

2. eccentric motion
ترجمه لنگ‌چرخش

3. insensible motion
ترجمه حرکت غیرمحسوس

4. on motion of the defendant's lawyer
ترجمه به درخواست وکیل خوانده

5. repetitive motion sickness
ترجمه بیماری حرکت پی‌درپی

6. rotational motion
ترجمه حرکت چرخشی

7. the motion picture industry
ترجمه صنعت فیلمبرداری و سینما

8. the motion was passed with a majority vote
ترجمه طرح با اکثریت آرا به تصویب رسید.

9. in motion
ترجمه جنبا،درجنبش،در تحرک،در حرکت

10. a forward motion
ترجمه حرکت به جلو

11. the circular motion of the arms
ترجمه حرکت دورانی دست‌ها

12. the even motion of the airplane
ترجمه حرکت یکنواخت هواپیما

13. the periodic motion of a planet
ترجمه حرکت ادواری یک سیاره

14. the perpetual motion machine
ترجمه ماشین حرکت همیشگی

15. the queasy motion of the waves
ترجمه حرکت تهوع‌آور امواج

16. the slightest motion of the camera ruins the picture
ترجمه کمترین تکان دوربین عکاسی،عکس را خراب می‌کند.

17. with the motion of his arm
ترجمه با اشاره‌ی دستش

18. propose a motion
ترجمه طرح یا پیشنهادی را به رای گذاشتن،طرح پیشنهاد کردن

19. a class b motion picture
ترجمه فیلم سینمایی درجه‌ی دو

20. of his own motion
ترجمه به خواست خودش

21. they rejected the motion to adjourn
ترجمه آنها پیشنهاد ختم جلسه را رد کردند.

22. this axle transfers motion from the motor to the wheels
ترجمه این محور،حرکت را از موتور به چرخ‌ها منتقل می‌کند.

23. he is always in motion
ترجمه او همیشه در جنب و جوش است.

24. he moved and his motion passed by a vote of 50 to 16
ترجمه او پیشنهاد کرد و پیشنهادش با 50 رای در برابر 16 تصویب شد.

25. some deputies brought a motion to censure the government
ترجمه برخی از نمایندگان در خواست استیضاح دولت را کردند.

26. the spoiled pets of motion picture magazines
ترجمه سوگلی‌های لوس مجلات سینمایی

27. they have tabled a motion criticising the government
ترجمه آنها پیشنهادی را برای انتقاد از دولت مطرح کرده‌اند.

28. to vote down a motion
ترجمه پیشنهادی را با رای دادن رد کردن

29. never pan the camera except to follow motion
ترجمه هرگز دوربین را نچرخان مگر برای فیلم برداری از چیزی متحرک.

30. he moved to adjourn the meeting and i seconded his motion
ترجمه او پیشنهاد ختم جلسه را کرد و من پیشنهاد او را تایید کردم.

مترادف motion

حرکت (اسم)
departure , stroke , progress , action , stir , move , movement , motion , travel , gesture , behavior , demeanor , locomotion , poke , gest , stirabout
جنبش (اسم)
cause , action , stir , move , movement , motion , travel , jiggle , vibration , commotion , inanition , bustle , rock , flicker , locomotion , jar , heartbeat , tremor , libration , tremour , vibratility
پیشنهاد (اسم)
motion , tender , offer , bid , plea , suggestion , proposal , proposition , proffer
تکان (اسم)
stroke , move , movement , motion , hustle , shake , shock , rock , wag , jerk , jostle , jar , convulsion , tremor , jolt , tremour
سیر (اسم)
development , process , go , movement , motion , travel , excursion , passage , walk , promenade , tour , garlic , sightseeing
ژست (اسم)
movement , motion , gesture , sign
جنب وجوش (اسم)
motion , milling , stirabout
پیشنهاد کردن (فعل)
submit , motion , advance a proposal , offer , propose , suggest , bid , hold forth , propound , proffer , move a proposal , propone
اشاره کردن (فعل)
point , motion , mention , hint , sign , allude , nudge , insinuate , imply , cue , beckon

معنی عبارات مرتبط با motion به فارسی

فیلم سینما، سینما
(در اتومبیل یا کشتی یا هواپیما و غیره) تهوع، به هم خوردگی حال، جنب زدگی، دریا زدگی
رجوع شود به: time study
(ریاضی - فیزیک) جنبش هماهنگ، حرکت سینوسی، جنبش آونگی، الحان مرکب، اهنگ مرکبی که از ترکیب چند موجصوتی ساده تر ترکیب شده باشد
جنبا، درجنبش، در تحرک، در حرکت
(مکانیک - دنده ای که حرکت ماشین بخار را معکوس می کند) دنده ی وارو
(مکانیک - تفاوت میان سرعت بخش های انگیزان و بخش های انگیخته) حرکت گم گشته، حرکت مفقود
جنبش تاب وار، نوسان
(فیزیک - در عالم فرض) حرکت همیشگی
طرح یا پیشنهادی را به رای گذاشتن، طرح پیشنهاد کردن

معنی motion در دیکشنری تخصصی

motion
[عمران و معماری] حرکت - جنبش
[برق و الکترونیک] حرکت
[مهندسی گاز] حرکت
[حقوق] درخواست، پیشنهاد
[نساجی] حرکت - عمل - وسیله - دسنگاه - مکانیزم
[ریاضیات] حرکت
[پلیمر] حرکت
[ریاضیات] تجزیه و تحلیل حرکات
[سینما] دوربین تجزیه کننده حرکت
[ریاضیات] حرکت و زمان سنجی
[کامپیوتر] حرکت ناشی از تیرگی- یک فیلتر عکس رنگی که تصویر را در طول محور مشخص تیره می کند تا نوعی حرکت ایجاد کند.
[ریاضیات] اقتصاد حرکت
[عمران و معماری] معادله حرکت
[ریاضیات] حرکت دورانی، حرکت روی یک دایره
[ریاضیات] حرکت مستقیم الخط، حرکت روی یک خط راست
[حقوق] درخواست صدور قرار منع تعقیب
[حقوق] درخواست عدم پذیرش مطالب خارج از موضوع در محاکمه
[عمران و معماری] حرکت زاویه ای مطلق
[عمران و معماری] حرکت مطلق
[سینما] حرکت تند - حرکت تند شده
[ریاضیات] حرکت تند شونده، حرکت شتابدار، حرکت مسرعه
[سینما] حرکت شتاب یافته موضوع
[برق و الکترونیک] حرکت در جهت پاد ساعتگرد
[ریاضیات] حرکت غیر دوره ای
[عمران و معماری] حرکت دوار ظاهری
[روانپزشکی] حرکت ظاهری. اصطلاحی پوششی برای تعداد زیادی پدیده های ادراکی که در آن شخص اشیاء ثابت را در حالت حرکت "می بیند".
[نساجی] حرکت اتوماتیک تغذیه نخ
[نساجی] عمل شل کردن یا باز کردن چند دور نخ از ماسوره پس از تاب دادن در ماشین میول

معنی کلمه motion به انگلیسی

motion
• movement, gesture; proposal for discussion; request for a court order (law); transition from one pitch to another (musical)
• indicate, intimate, direct
• motion is the process of continually changing position or moving from one place to another.
• a motion is an action, gesture, or movement.
• a motion in a meeting or debate is a proposal which is discussed and voted on.
• if you motion to someone, you make a movement with your hand in order to show them what they should do.
• if you go through the motions, you say or do something that is expected of you, without being very sincere or serious about it.
• a process or event that is in motion is happening already.
motion for the agenda
• request to add a specific topic to the list of business to be discussed during a meeting
motion of non confidence
• proposal designed to topple the existing government (in a coalition-based government)
motion picture
• film, movie
• a motion picture is the same as a film in the cinema; used in formal american english.
motion picture association
• mpa, international organization of movie producers (branch of the american association)
motion picture association of america
• mpaa, american organization of movie producers
motion picture cameraman
• person who films movies
motion plane
• plane of movement
motion sickness
• feeling of nausea or dizziness caused by motion (as in the motion of a car, boat, etc.)
motion to dismiss
• request to cancel, request to void
centrifugal motion
• movement away from the center, motion that is directed outward from the center
contrary motion
• one part rising in pitch while the other descends (music)
defeat a motion
• vote down a formal proposal, cause a formal proposal to fail
equation of motion
• equation that shows the change of velocity of a material over time
fast motion
• high speed, fast forward, method of playing through a film at a faster speed than normal
harmonic motion
• rhythmic repeating movement
in motion
• moving, proceeding
move a motion
• make a formal suggestion, make a proposal (in a meeting)
no confidence motion
• vote expressing lack of confidence in the present government
parallel motion
• movement that is in exactly the same direction; corresponding motion
poetry of motion
• work of art
range of motion
• range within with a joint can be flexed and extended (measured in degrees), rom
reverse motion
• motion that is going in the opposite direction
rotary motion
• circular movement around an axis

motion را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی motion

ebitaheri@gmail.com ١٣:١١ - ١٣٩٨/٠٢/١٩
جابجایی ، تکان‌خوری
|

صادق جباری ١٢:٤٠ - ١٣٩٨/٠٢/٢٦
در پزشکی: قدرت حرکتی
|

حامد حاج محمدی ٢٠:٠٦ - ١٣٩٨/٠٤/٢٢
دادخواست در دادگاه
|

پیشنهاد شما درباره معنی motion



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی motion
کلمه : motion
املای فارسی : موشن
اشتباه تایپی : ئخفهخد
عکس motion : در گوگل


آیا معنی motion مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )