انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 1021 100 1

Narrow

تلفظ narrow
تلفظ narrow به آمریکایی/ˈneroʊ/ تلفظ narrow به انگلیسی/ˈnærəʊ/

معنی: کم پهنا، دراز و باریک، ضیق، محدود، باریک، تنگ، کوته فکر، باریک شدن، محدود کردن، خرد شدن، خرد کردن، خرد ساختن، باریک کردن
معانی دیگر: کم عرض، معدود، ناچیز، اندک، انگشت شمار، ناگسترده، کوته بین، تنگ نظر، متعصب، متعصبانه، کوته فکرانه، کوته بینانه، موشکاف، دقیق، موشکافانه، باریک بینانه، پر مخاطره، باریک کردن یا شدن، محدود کردن یا شدن، باریک بینانه کردن یا شدن، ناگسترده کردن یا شدن، (جمع) آبراه تنگ، دریای باریک (میان دو خشکی)، تنگه، تنگابه، تنگ دریا، کساد، کم فعالیت، (قیمت) کم نوسان، (خوراک دام) پر پروتئین (کم چربی) (در برابر: پر چربی و پر نشاسته wide)، (محلی) خسیس، خست آمیز، (آواشناسی - برخی واکه ها) تنیده، سخت، تنگراهه، کوره راه

بررسی کلمه Narrow

صفت ( adjective )
حالات: narrower, narrowest
(1) تعریف: having little breadth or width.
مترادف: slender, slight, thin
متضاد: broad, wide
مشابه: fine, limited, little, slim, spare, tapered

- The streets of the old village are narrow, and cars are not allowed.
ترجمه کاربر [ترجمه ستایش] خیابان های روستای قدیمی تنگ است و ورود با ماشین مجاز نیستک
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خیابان‌های دهکده قدیمی باریک است و ماشین‌ها مجاز نیستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] خیابان های روستای قدیمی تنگ هستند و اتومبیل ها مجاز نیستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Those shoes are too narrow for my feet.
ترجمه کاربر [ترجمه امیرعباس بیهقی] این کفش ها برای پای من خیلی تنگ است.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون کفشا برای پاهام خیلی باریک هستن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این کفش ها برای پای من خیلی محدود است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: offering restricted space or room.
مترادف: close, cramped, squeezed, tight
متضاد: wide
مشابه: confined, constricted, incommodious, restricted, small

- The bedroom has only a narrow closet.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اتاق‌خواب فقط کمد تنگ است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اتاق خواب تنها یک گنجه باریک دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: without flexibility; rigid.
مترادف: inflexible, rigid, set
متضاد: broad
مشابه: closed, fixed, little, narrow-minded, strict

- She thinks her father has a narrow viewpoint about art.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] او فکر میکرد پدرش نگاه جدی در مورد او دارد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او فکر می‌کند که پدرش دیدگاه محدودی در مورد هنر دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او فکر می کند که پدرش در مورد هنر به نظر می رسد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: barely adequate; close.
مترادف: close, near, slender, tight
متضاد: sweeping
مشابه: meager, scant, scanty, skimpy, spare

- The prisoners made a narrow escape.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زندانی‌ها راه باریکی را پیش گرفتند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زندانیان فرار کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: careful or meticulous; intensely focused.
مترادف: focused, meticulous, painstaking
متضاد: broad
مشابه: careful, close, conscientious, diligent, exact, exacting, precise, punctilious, scrupulous, thorough

- The police are carrying out a narrow search for the killer.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] پلیس یک جستجوی دقیق در مورد قاتل انجام میدهد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس دنبال قاتل میگرده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس یک جستجو باریک برای قاتل انجام می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: narrows, narrowing, narrowed
• : تعریف: to become narrower.
مترادف: attenuate, thin
متضاد: broaden
مشابه: constrict, contract, diminish, lessen, reduce, taper

- The road narrows here, so drive carefully.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جاده باریک است و با احتیاط رانندگی می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جاده در اینجا باریک است، بنابراین با دقت رانندگی کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The river narrows just ahead.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رودخانه فقط کمی جلوتر است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رودخانه دقیقا جلوتر است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to make narrower.
متضاد: broaden
مشابه: attenuate, constrict, contract, diminish, lessen, taper, thin, tighten

- Having all that furniture on the side really narrows the room.
ترجمه کاربر [ترجمه ***] داشتن تمام این مبلمان در یک طرف واقعا اتاق رو تنگ میکند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پس از اینکه همه اسباب و اثاثیه این طرف و آن طرف اتاق را خیلی باریک کرده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] داشتن تمام این مبلمان در کنار اتاق واقعا محدود می شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The police are narrowing their investigation and focusing on only a few suspects.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس تحقیقات خود را محدود کرده و تنها بر روی چند مظنون تمرکز دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس تحقیقات خود را محدود کرده و تنها با چند مظنون تمرکز دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to restrict.
مترادف: circumscribe, confine, limit, restrict
متضاد: extend
مشابه: box, constrain, constrict, hem, tighten

- That plan narrows our options.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این نقشه انتخاب‌های ما رو محدود می کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این طرح گزینه های ما را محدود می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: narrowly (adv.), narrowness (n.)
(1) تعریف: the narrow part of an object or passageway.
مشابه: bottleneck, defile, neck, taper, throat

(2) تعریف: (pl., but used with a sing. or pl. verb) a narrow part of a river, strait, or other body of water.
مترادف: strait
مشابه: channel, firth, fjord, inlet

- The new bridge spans the narrows.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پل جدید ما را تنگ می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پل جدید به سواحل میپردازد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Narrow در جمله های نمونه

1. narrow alleys
ترجمه کوچه های تنگ

2. narrow bounds
ترجمه مرزهای ناگسترده،محدودیت های زیاد

3. narrow gauge railway
ترجمه خط آهن دارای ریل‌های نزدیک به هم،خط‌آهن باریک

4. narrow hipped
ترجمه لاغر سرین،لاغر میان

5. narrow individual
ترجمه آدم کوته بین

6. narrow leaved
ترجمه باریک برگ،دارای برگ‌های باریک

7. narrow natural resources
ترجمه منابع طبیعی محدود

8. narrow pipes clog up easily
ترجمه لوله‌های باریک زود می‌گیرند.

9. narrow sidewalks
ترجمه پیاده روهای باریک

10. narrow stakes to hold up tomato bushes
ترجمه تیرچه‌های باریک برای نگهداری بته‌های گوجه‌فرنگی

11. narrow (or close or near) squeak
ترجمه (عامیانه) فرار پرمخاطره،عبور از تنگنا،قبول شدن (یا تصویب شدن وغیره) با اشکال زیاد

12. narrow down
ترجمه منحصر یا محدود کردن،معدود کردن

13. a narrow blacktop leads to the cottage
ترجمه جاده‌ی باریک و آسفالته‌ای به کلبه منتهی می‌شود.

14. a narrow escape
ترجمه فرار نزدیک به گرفتاری (یا خطر)

15. a narrow frontage
ترجمه کناره‌ی باریک

16. a narrow income
ترجمه درآمد قلیل

17. a narrow inspection
ترجمه بررسی دقیق

18. a narrow interpretation of the law
ترجمه تفسیر باریک بینانه‌ای از قانون

19. a narrow majority
ترجمه اکثریت کم

20. a narrow market
ترجمه بازار کساد

21. a narrow mind
ترجمه مغز متحجر

22. a narrow price range
ترجمه قیمت‌هایی که دامنه‌ی نوسان آنها کم است

23. a narrow river
ترجمه رود کم عرض

24. a narrow road
ترجمه راه باریک

25. the narrow alleys of isfahan have a unique charm
ترجمه کوچه‌های باریک اصفهان جذابیت منحصر بفردی دارند.

26. the narrow borderline between laughter and tears
ترجمه مرز باریک بین خنده و اشک

27. to narrow an argument
ترجمه بحثی را محدود و منحصر کردن

28. a mesh of narrow streets
ترجمه شبکه‌ای از خیابان‌های باریک

29. passage through that narrow alley
ترجمه گذر کردن از آن کوچه‌ی باریک

30. people threading through narrow alleys
ترجمه مردمی که به زحمت از کوچه‌های باریک عبور می‌کردند

31. the long and narrow lines created an impression of height
ترجمه خط‌های دراز و باریک تصور بلندی را ایجاد می‌کردند.

32. a woman with a narrow waist and broad hips
ترجمه زنی با کمر باریک و کفل پهن

33. the stairway being too narrow they slung the piano up with ropes
ترجمه چون پلکان باریک بود پیانو را با طناب بالا کشیدند.

34. we passed through a narrow entrance
ترجمه از مدخل باریکی رد شدیم.

35. a man whose world is narrow
ترجمه مردی که بینش محدودی دارد

36. the garden gate was too narrow for cars to pass
ترجمه در باغ برای عبور ماشین‌ها به اندازه‌ی کافی عریض نبود.

37. the city is situated in a narrow valley
ترجمه شهر در دره‌ی باریکی قرار گرفته است.

38. we were lost in a tangle of narrow streets
ترجمه در پیچاپیچ خیابان‌های تنگ راه خود را گم کردیم.

39. we carried the big crate cornerwise through the narrow doorway
ترجمه صندوق بزرگ را به صورت اریب از درگاه باریک رد کردیم.

40. on the north, the house is bordered by a narrow river
ترجمه خانه از شمال محدود است به رودی باریک.

مترادف Narrow

کم پهنا (اسم)
narrow
دراز و باریک (صفت)
narrow , lanky , weedy
ضیق (صفت)
stingy , tight , narrow , niggardly
محدود (صفت)
definite , adjacent , adjoining , moderate , limited , finite , confined , narrow , bounded , defined , terminate , determinate , limitary , parochial , straightlaced , straitlaced
باریک (صفت)
delicate , tender , narrow , thin , capillary , strait , fragile , reedy , slender , tenuous , linear , thready , gracile
تنگ (صفت)
close , tight , narrow , thick-set , fleshing , scarce
کوته فکر (صفت)
narrow , dogmatic , narrow-minded , illiberal , provincial , low-minded
باریک شدن (فعل)
taper , narrow , funnel , ribbon
محدود کردن (فعل)
curb , demarcate , border , bound , limit , fix , narrow , terminate , determine , define , dam , stint , restrict , confine , delimit , circumscribe , compass , gag , straiten , cramp , delimitate , impale
خرد شدن (فعل)
abate , diminish , wane , dwindle , slacken , relent , pass off , shrink , crush , decrease , lessen , decline , remit , narrow , flag , lower , de-escalate , crack up , depopulate , relax , fall away , grow away , grow down , pink , shrink away
خرد کردن (فعل)
abate , diminish , mitigate , grind , squelch , minify , smash , chop , reduce , decrease , lessen , exterminate , eliminate , narrow , hash , fragment , fritter , annihilate , extenuate , shatter , shiver , crash , de-escalate , break to pieces , disintegrate , mash , comminute , mince , mangle , cut down , fragmentize , demolish , hack , fractionalize , pestle , steamroller
خرد ساختن (فعل)
abate , diminish , dwindle , mitigate , minify , reduce , decrease , lessen , turn down , bate , curtail , damp down , decompress , narrow , extenuate , de-escalate , impair
باریک کردن (فعل)
narrow , slenderize , straiten

معنی عبارات مرتبط با Narrow به فارسی

تنگدستی، تهیدستی، تنگی، سختی، فاقه
منحصر یا محدود کردن، معدود کردن
تنگ چشم
راه آهن کم پهنا (که از حد معمول بین المللی یعنی 143/5 سانتیمتر باریکتر است)
کاذی باریک، نوار قیطان
سر باریک
باریک برگ
نظر تنگی، کوتع نظری، کوتع فکری، تعصب
کوته فکر، خرد اندیش، متعصب، کوته فکرانه، خرداندیشانه، کوتاه نظر، بدون سعه نظر، دهاتی
از روی نظر تنگی، کوته نظرانه، با فکر محدود، متعصبانه
دهن باریک
گردن باریک

معنی Narrow در دیکشنری تخصصی

narrow
[برق و الکترونیک] باریک
[زمین شناسی] تنگبار قسمتی از بستر یک رودخانه یا یک دره و یا یک معبر که تنگ و باریک باشد
[ریاضیات] دقیق، باریک، کم عرض، باریک کردن، کم کردن
[پلیمر] باریک
[سینما] زاویه باریک
[عمران و معماری] دوربین با زاویه باریک
[سینما] عدسی با زاویه بسته / عدسی با زاویه پذیرش بسته
[زمین شناسی] عدسی زاویه باریک
[برق و الکترونیک] باند باریک
[برق و الکترونیک] محور باند باریک جهت فازوری که جهت کلی رنگ شمایی اصلی را در سیگنال تلویزیونی رنگی مشخص می کند پهنای باند آن از 0 تا 0/5 مگاهرتز است .
[شیمی] صافی فلزات باریک
[برق و الکترونیک] مدولاسیون فرکانس باند باریک
[برق و الکترونیک] مدولاسیون باند باریک
[برق و الکترونیک] فیلتر میان گذر باند باریک
[برق و الکترونیک] دیود پایه باریک

معنی کلمه Narrow به انگلیسی

narrow
• make narrow, limit, restrict; contract, lessen in width, taper
• tight, strait; reduced; narrow-minded; not wide
• narrow place (valley, mountain pass, etc.); narrow passage
• something that is narrow has a very small distance from one side to the other.
• if something narrows, it becomes less wide.
• if you narrow your eyes or if your eyes narrow, you almost close them.
• if you narrow the difference between two things or if they narrow, it becomes smaller.
• if you have a narrow victory, you just succeed in winning.
• if you have a narrow escape, something unpleasant nearly happens to you.
• if someone's ideas or beliefs are narrow, they are concerned with only a few aspects of a situation and ignore other aspects.
• if you narrow something down, you reduce it to a smaller number.
narrow an argument down
• define an argument clearly
narrow circle
• limited society
narrow circumstances
• poverty, indigence
narrow down
• reduce, limit
narrow escape
• close call, near miss, miraculous rescue, escape with very little time to spare
narrow gaps
• make the openings smaller; small openings
narrow majority
• small majority, majority with a number of votes that is not much greater than that of the minority
narrow minded
• having a limited perspective, prejudiced
• if someone is narrow-minded, they are unwilling to consider new ideas or opinions.
narrow minded attitude
• state of not being open to new ideas
narrow minded behavior
• behavior that shows a tendency to be closed to new ideas
narrow mindedness
• state of having a limited perspective, intolerance, prejudice
straight and narrow
• proper and morally upright manner of doing things

Narrow را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Narrow

R.Y ١٤:٣٢ - ١٣٩٧/٠٣/٢٣
مخالف:shallow
|

محدثه مُلائی ١٤:٤٦ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
[حقوق]مضیّق، محدود
برای مثال برای تفسیر مضیّق از قوانین از عبارت Narrow interpretation بهره می گیریم.
|

آراز فرشباف آقاجانی ٢٠:٥٥ - ١٣٩٧/٠٧/٢٤
باریک
|

tina ١٦:٠١ - ١٣٩٧/٠٨/٢٤
A light narrow boat
|

مقداد سلمانپور ١٤:٥٣ - ١٣٩٨/٠٢/٠١
مشخص کردن
|

پیشنهاد شما درباره معنی Narrow



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

سارا > چیپ
محمد عرب > Creepin
عباس زارعی > came in
مم > croissant
Mohammadreza Akbarian > moisturising
Mohammadreza Akbarian > geographical
hamid > brushstrokes
اسی > شیشه مخدر

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی narrow
کلمه : narrow
املای فارسی : نررو
اشتباه تایپی : دشققخص
عکس narrow : در گوگل


آیا معنی Narrow مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )