انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 719 100 1

natural

تلفظ natural
تلفظ natural به آمریکایی/ˈnæt͡ʃərəl/ تلفظ natural به انگلیسی/ˈnæt͡ʃrəl/

معنی: احمق، طبیعی، نهادی، عادی، خلقی، جبلی، قهری، فطری، غریزی، سرشتی، استعداد ذاتی، ساده، ذاتی، بدیهی، دیوانه
معانی دیگر: دست نخورده (ناساخته ی دست انسان)، وحشی، کشت نشده، (غیر مذهبی یا جادویی - ناوابسته به خدایان) علمی (در برابر: ماوراالطبیعه supernatural)، قابل انتظار، معمولی، متعارفی، وابسته به طبیعت، کیانایی، نیادی، خیمی، خصلتی، غیراکتسابی، مادرزاد، بی تصنع، بی شایبه، صادقانه، حرامزاده، (والدین) واقعی (در برابر: رضاعی یا خواندگی و غیره)، (فطرتا) خبره در کاری، وابسته به دنیای مادی (در برابر: دنیای خیالی یا فکری یا معنوی و غیره)، آدم ابله، کودن، پخمه، (عامیانه) کار یا چیز موفقیت آمیز، (موسیقی) نت عادی، نشانه ی نت عادی، مسلم

بررسی کلمه natural

صفت ( adjective )
(1) تعریف: of, pertaining to, produced by, or existing in nature.
مترادف: native
متضاد: artificial, factitious, man-made, preternatural, synthetic, unnatural
مشابه: genuine

- The zoo hopes to return the large cat to its natural habitat in the forest.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] باغ وحش امیدوار است گربه بزرگ را به زیستگاه طبیعی خود در جنگل بازگرداند.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Honey is a natural sweetener.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عسل یک شیرین کننده طبیعی است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: according to or resulting from human nature or innate human capability.
مترادف: constitutional, inherent, intrinsic, native
متضاد: unnatural
مشابه: born, congenital, immanent, inborn, innate, instinctive

- It is natural to feel anger when one is offended or hurt by others.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] طبیعی است که احساس خشم، زمانی که یکی دیگر از دیگران متخلف یا صدمه دیده باشد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She has a natural talent for gymnastics.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او دارای استعداد طبیعی برای ژیمناستیک است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: true or spontaneous; not affected, pretended, or forced.
مترادف: authentic, genuine, sincere, spontaneous, true, unaffected
متضاد: affected, artificial, false, forced, mannered, stilted, strained, unnatural
مشابه: careless, free, honest, real, simple, unconstrained, unpretentious

- Your smile in this photograph doesn't look natural.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لبخند تو در این عکس طبیعی نیست.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: without artificial modification; unadulterated.
مترادف: unadulterated
متضاد: adulterated, artificial, refined
مشابه: authentic, genuine, organic, pure, real, unmodified

- natural foods
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] غذاهای طبیعی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: expected; ordinary.
مترادف: habitual, normal, ordinary, regular, typical, usual
متضاد: abnormal, exceptional, surprising, unexpected
مشابه: accustomed, characteristic, consequent, customary, expected, logical, standard

- Pain is a natural consequence of disease.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] درد یک نتیجه طبیعی از بیماری است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: relating to the sciences that deal with the phenomena of nature.
متضاد: preternatural

(7) تعریف: based on what is considered inherently right or moral.
مترادف: just, legitimate, moral
مشابه: basic, correct, decent, fundamental, intrinsic, primary

- natural rights
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] حقوق طبیعی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: related by birth or blood.
مترادف: akin, consanguineous, related
متضاد: adoptive
مشابه: biological, genetic, kin

- natural parents
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پدر و مادر طبیعی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: naturalness (n.)
• : تعریف: one who is considered to be gifted or inherently suited for a particular activity.
مترادف: whiz
مشابه: genius, master, talent

- As a musician she's a natural.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به عنوان یک موسیقیدان طبیعی است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه natural در جمله های نمونه

1. natural childbirth
ترجمه زایمان طبیعی (بدون بیهوشی و غیره)

2. natural courtesy
ترجمه اظهار ادب به طرز متداول

3. natural disasters like earthquake and flood
ترجمه سوانح طبیعی مانند زلزله و سیل

4. natural food
ترجمه خوراک طبیعی (بدون مواد شیمیایی افزوده و غیره)

5. natural hazards such as earthquakes and floods
ترجمه پیشامدهای طبیعی مانند زلزله و سیل

6. natural history
ترجمه تاریخ طبیعی

7. natural phenomena such as earhquakes and wind
ترجمه پدیده‌های طبیعی مانند زلزله و باد

8. natural resources
ترجمه منابع طبیعی

9. natural sciences
ترجمه علوم طبیعی

10. natural selection
ترجمه گزینش طبیعی

11. a natural child
ترجمه بچه‌ی حرامزاده

12. a natural comedian
ترجمه هنرپیشه‌ی کمدی دارای استعداد مادرزاد

13. a natural forest
ترجمه جنگل دست نخورده

14. a natural outcome of overeating
ترجمه پیامد عادی پرخوری

15. a natural smile
ترجمه لبخند صادقانه

16. lean natural resources
ترجمه منابع طبیعی ناچیز

17. man's natural rights
ترجمه حقوق طبیعی بشر

18. narrow natural resources
ترجمه منابع طبیعی محدود

19. the natural ills of old age
ترجمه بیماری‌های طبیعی دوران پیری

20. the natural man
ترجمه انسان نا آشنا به تمدن

21. the natural sweetness of jahrom oranges
ترجمه شیرینی طبیعی پرتقال‌های جهرم

22. the natural tendencies of living creatures
ترجمه تمایلات فطری موجودات زنده

23. a lion's natural weapons are strength and cunning
ترجمه سلاح‌های طبیعی شیر،نیرومندی و ترفند هستند.

24. death from natural causes
ترجمه مرگ به علل طبیعی

25. despite its natural riches, that country is lamentably backward
ترجمه علیرغم ثروت‌های طبیعی،آن کشور به‌طور تاسف‌انگیزی عقب افتاده است.

26. frustrating one's natural instincts could lead to psychological complications
ترجمه سرکوب کردن غرایز طبیعی ممکن است منجر به پیچیدگی‌های روانی شود.

27. that country's natural resources
ترجمه منابع طبیعی آن کشور

28. the child's natural parents
ترجمه والدین واقعی کودک

29. die a natural death
ترجمه به مرگ طبیعی مردن

30. birds in their natural habitat
ترجمه پرندگان در پرگیر طبیعی خود

31. it is very natural to feel sad at a funeral
ترجمه احساس حزن در مجلس ختم خیلی طبیعی است.

32. the deregulation of natural gas pricing
ترجمه برداشتن محدودیت از قیمت گذاری گاز طبیعی

33. the preservation of natural resources
ترجمه حفظ منابع طبیعی

34. to satisfy one's natural urges
ترجمه خواسته‌ی طبیعی خود را ارضا کردن

35. a country with many natural resources
ترجمه کشوری با منابع طبیعی بسیار

36. chahbahar has a fine natural harbor
ترجمه چابهار بندرگاهی عالی و طبیعی دارد.

37. he considered himself the natural heir of the slain dictator
ترجمه او خود را جانشین طبیعی دیکتاتور مقتول می‌دانست.

38. insulating man from the natural world
ترجمه جداسازی انسان از دنیای طبیعت

39. poets sang of the natural man
ترجمه شاعران انسان طبیعی را می‌ستودند.

40. the endurance of the natural hardships of life
ترجمه تحمل مصایب طبیعی زندگانی

41. the study of the natural world, both animate and inanimate
ترجمه مطالعه‌ی عالم طبیعت،هم جاندار و هم بی‌جان

42. the thoughtless despoliation of natural resources by mankind
ترجمه چپاول نابخردانه‌ی منابع طبیعی توسط بشر

43. the depletion of the world's natural resources
ترجمه ته کشیدن دخایر طبیعی جهان

44. the despoilment of the country's natural resources by one generation will occasion the curses of other generations
ترجمه تاراج منابع طبیعی کشور توسط یک نسل موجب نفرین نسل‌های دیگر خواهد شد.

45. the exhaustion of the world's natural resources
ترجمه تمام شدن منابع طبیعی جهان

46. for a fish water is the natural medium
ترجمه محیط طبیعی برای ماهی آب است.

47. he believed that every phenomenon has natural causes
ترجمه او معتقد بود که هر پدیده‌ای علل علمی دارد.

48. the derivation of human laws from natural laws
ترجمه نشات گرفتن قوانین بشری از قوانین طبیعی

49. the extravagant use of the country's natural resources
ترجمه مصرف بی‌رویه‌ی منابع طبیعی کشور

50. we ought to husband the country's natural resources
ترجمه باید از منابع طبیعی کشور مدبرانه بهره‌برداری کنیم.

51. we want to mesh our vast natural resources with their capital and know-how
ترجمه می‌خواهیم منابع عظیم طبیعی خود را با سرمایه و دانش آنها تلفیق کنیم.

52. the men who essayed the path of natural science
ترجمه مردانی که راه علوم طبیعی را پیمودند

53. the product is touted as being completely natural
ترجمه ادعا شده که این محصول صد در صد طبیعی است.

54. meaningful computer sounds still lack the ring of natural human speech
ترجمه صداهای معنی‌دار کامپیوتر هنوز حالت صحبت طبیعی انسان را ندارند.

55. when it comes to computers, he is a natural
ترجمه در مورد کامپیوتر استعداد او فطری است.

56. the eminence of new york is primarily due to natural advantages
ترجمه برتری نیویورک در درجه‌ی اول مدیون موهبت های طبیعی می‌باشد.

57. they cut down the trees and stripped the land of its natural resources
ترجمه آنان درختان را بریدند و غنایم طبیعی زمین را به یغما بردند.

مترادف natural

احمق (اسم)
fool , natural , bug , dolt , sucker , goosey , hick , sot , goosy , simpleton , schnook , gosling , tomfool , loggerhead , loony , luny , noodle , mooncalf , nincompoop , ninny , sawney
طبیعی (صفت)
indigenous , normal , real , inherent , intrinsic , innate , natural , born , physical , somatic , homebred
نهادی (صفت)
characteristic , natural , inborn
عادی (صفت)
habitual , wonted , usual , ordinary , normal , common , commonplace , plain , rife , regular , natural , customary , workaday , pompier , unremarkable
خلقی (صفت)
natural , popular , congenital
جبلی (صفت)
essential , innate , natural , inborn , inbred , inwrought
قهری (صفت)
natural , forcible
فطری (صفت)
indigenous , physic , innate , natural , inborn , inbred , inartificial
غریزی (صفت)
innate , natural , inbred , instinctive
سرشتی (صفت)
natural
استعداد ذاتی (صفت)
natural
ساده (صفت)
accustomed , ordinary , normal , simple , easy , plain , naive , modest , bare , open-and-shut , artless , onefold , natural , smooth , unobtrusive , unaffected , customary , dupeable , free-standing , simplex , homely , humbly , inartificial , unassuming , simple-minded , uncomplicated , unforced , unlabored , unlaboured , unpretending
ذاتی (صفت)
indigenous , essential , organic , inherent , autochthonous , intrinsic , innate , natural , substantial , inward , inborn , congenital , connate , inbred
بدیهی (صفت)
obvious , evident , natural , axiomatic , trivial , inevitable , immediate , matter-of-course , self-evident , self-explaining , self-explanatory , truistic
دیوانه (صفت)
mad , nuts , moony , insane , demented , lunatic , crazy , gaga , natural , batty , nut , frenetic , phrenetic , fanatic , fanatical , cuckoo , fey , hare-brained , loony , luny , mad-brained , manic , mooney , moonstruck , nutty

معنی عبارات مرتبط با natural به فارسی

عوامل طبیعی
(پزشکی) زایمان طبیعی (که در آن از دردکش و جراحی و غیره استفاده نمی شود)
گاز طبیعی (که بیشتر آن متان است و از منابع طبیعی و معمولا همراه با نفت به دست می آید)
تاری نویس
تاریخ طبیعی (بررسی جانورشناسی و گیاه شناسی و کان شناسی و زمین شناسی)، طبیعیات، تاری  طبیعی

معنی natural در دیکشنری تخصصی

natural
[عمران و معماری] طبیعی
[برق و الکترونیک] طبیعی
[صنایع غذایی] ط بیعی ، سرشتی ، نهادی ، ذاتی ، فط ری ، جبلی ، بدیهی ،
[مهندسی گاز] طبیعی
[حقوق] طبیعی، حقیقی
[ریاضیات] ملیت
[شیمی] فراوانی طبیعی
[عمران و معماری] مصالح سنگی طبیعی
[زمین شناسی] دمش طبیعی هوا ، مکش طبیعی هوا
[عمران و معماری] تکرر طبیعی زاویه ای دستگاه
[عمران و معماری] قیر طبیعی - آسفالت طبیعی
[زمین شناسی] آسفالت طبیعی
[زمین شناسی] زمینه طبیعی واژه ای است که برای تشریح تغییرپذیری ژئوشیمیایی، دامنه مقادیر داده ها، در اثر فرآیندهای طبیعی بکار می رود تا یک رخداد زمین شناسی یا ژئوشیمیایی خاص را توصیف کند.
[ریاضیات] پایه ی طبیعی
[عمران و معماری] بستر طبیعی
[زمین شناسی] بستر طبیعی
[پلیمر] زیست پلیمر طبیعی
[عمران و معماری] پوشش طبیعی
[زمین شناسی] پوشش طبیعی
[خاک شناسی] کلاس زهکشی طبیعی

معنی کلمه natural به انگلیسی

natural
• conforming to the laws of nature; normal; inborn, instinctive; of or relating to nature; not artificial, organic; physical, earthbound
• person with innate talent for a certain role (slang); stupid person; white piano key
• if you say that something is natural, you mean that it is normal and expected.
• you also say that someone's behaviour is natural when they are not trying to hide anything.
• someone with a natural ability was born with that ability and did not have to learn it.
• if you describe someone as a natural, you mean that they were born with the ability to do something well; an informal use.
• natural is used to describe things that exist in nature and were not made or caused by people.
• if someone died of natural causes, they died because they were ill and not because they committed suicide or were killed.
• someone's natural mother or father is their real mother or father, rather than someone who has adopted them.
• a natural is note in music that is not a sharp or a flat.
natural birth
• childbirth without the use of drugs
natural candidate
• candidate that logically should receive a particular position
natural child
• illegitimate child
natural childbirth
• natural childbirth is a method of childbirth in which the mother is given no anaesthetics but uses special breathing and relaxation exercises.
natural conditioner
• substance made from natural materials and used to strengthen hair
natural conservator
• parents that are naturally legally responsible for their children's well-being
natural death
• death which occurs as the normal end result of a serious illness or old age
natural disaster
• large-scale crisis or disaster that is caused by the forces of nature
natural disasters
• large-scale disasters or damages which are caused by the forces of nature
natural fabric
• cloth made of fibers derived from plants or animals (e.g. flax, wool, cotton, silk)
natural food
• food that has not been artificially altered
natural forces
• powers of nature (i.e. wind, rain, etc.)
natural fruit juice
• fruit drink that contains no artificial flavors or sweeteners
natural gas
• natural gas is gas which is found underground or under the sea. it is collected and stored, and piped into people's houses to be used for cooking and heating.
natural growth
• natural increase, normal growth
natural habitat
• growth house, natural surroundings, place where a plant or animal grows naturally
natural historian
• one who researches the development of organisms over time
natural history
• naturalis historia, encyclopedia written by pliny the elder
• study of the development of organisms over time
• natural history is the study of animals, plants, and other living things.
• the natural history of a place, plant, or animal species is its evolution and its habits and conditions of existence.
b natural
• note b on a musical scale
it's only natural
• it's natural that this should occur, it's no surprise, it's no wonder

natural را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی natural

2fan ٢٢:١٢ - ١٣٩٦/٠٧/١٦
معنی طبیعی
|

ah ٢٣:٤٨ - ١٣٩٦/٠٨/٠٥
طبیعی ، فطری : not by people , made by nature
|

zahra.sa ١١:١٢ - ١٣٩٦/٠٨/١٢
طبیعی
|

Mmm ١٨:٥٦ - ١٣٩٦/٠٨/٢٦
طبیعی بودن
|

Baran ٠٧:٢٧ - ١٣٩٧/٠٧/١٠
طبیعی بودن
|

محمد حسین احمدی ٢٢:٤٨ - ١٣٩٧/٠٧/١٦
طبیعی_عادی_معمولی
|

عاطی ٠٢:٢٧ - ١٣٩٧/٠٧/٢٥
طبیعی
|

علی ١٥:٠٥ - ١٣٩٧/٠٩/٢٠
طبیعی_طبیعی بودن
|

پیشنهاد شما درباره معنی natural



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی natural
کلمه : natural
املای فارسی : ناترال
اشتباه تایپی : دشفعقشم
عکس natural : در گوگل


آیا معنی natural مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )